1. نقد رهیافت متداول
شرفی نویسندهای است که به نقد رهیافت سنتی از دانشهای اسلامی همچون کلام ، فقه ، اصول فقه ، تفسیر و حدیث میپردازد و سعی میکند آنها را با شرایط زمان حاضرهماهنگ سازد . شرفی میگوید میان ایدهآلها و واقعیات فاصله زیادی وجود دارد . اقتضای ایدهآل آن است که نص در برگیرنده حقیقتی مجرد باشد که آدمی میباید در جهت درک آن تلاش کند و خود شخص ، هیچ دخالتی در شکل دهی معانی آن نداشته باشد در حالی او معتقد است که واقعیت تاریخی به ما نشان میدهد که بر نص ، ابعاد ومعانیای تحمیل میشود که به روشنی رنگ تاریخی دارند . شرفی معتقد است که علت این امر آن بوده است که رشد دانشهای اسلامی متداول و مرسوم هم زمان با دروه متاخر پیدایش تدوین ، از نیمه سده دوم به بعد بوده است . این دوران به نظر شرفی ، دوره زایش و پیدایش تحولات بزرگ در عرصه جامعه و سیاست و شکلهای مختلف دین ورزی و تجلیات آن بوده است . به عقیده او فاصله زمانی میان نزول وحی تا نیمه سده دوم هجری را نمیتوان دوره شکل دهی نظریات دانست . اما در دوران بعد ، یعنی دوران تدوین علوم اسلامی شرایط بشدت متاثر از شرایط و اوضاع و احوالی است که جوامع اسلامی در آن قرار داشتند . به نظرشرفی دانشهای تدوین یافته در این دوران ، خبر از جامعهای میدهند که برخی از بنیانهای اساسی آن شکل گرفته است و ساختارهای اصلی در نظام حکومتی ، روابط خانوادگی ، روابط تولید و عموم نهادها و موسسات آن در حالت نیمه تثبیت هستند . از این رو شرفی هشدار میدهدکه نباید چنین پنداشته شود که دانشهای اسلامی متداول منعکس کننده حقیقت فهم اسلامی هستند که از دوران وحی تا زمان تدوین این علوم وجود داشته بلکه بیشتر نشان دهنده وضعیتی هستند که در دوره تدوین رخ داده است [1].
شرفی میگوید از زمانی که این گونه موسسهها ، نهادها و وضعیتهای اجتماعی مستقر شدند اندیشه اسلامی شاهد برخی تحولات گردید که خود برخاسته از پویایی آن بود . اما از آن جا که تغییر و تحول مزبور گوهرین و اساسی نبود ، تنها حواشی و کنارهها را در بر میگرفت و به عرضیات میپرداخت . نتیجه این امر به نظر شرفی ، پیدایش این احساس بود که آن چه که اینک در دست است همان است که درسده اول بوده و میباید که در آینده نیز چنین باشد . به این ترتیب به نظر شرفی ، حکمی استنتاج شد که بیان میداشت که " هر آن چه که هست همان است که پیشتر بوده و همان که بوده باید هم چنان و همواره باشد " . او میگوید از چنین مجموعه بسته و درهم تنیدهای به سختی میتوان خارج شد اما متذکر میشود که اگرازبنیانها و بنیادهای آن آگاهی داشت ، جواز و مشروعیت بازنگری در آن را خواهیم یافت . در واقع این نکته ، همان نکته اصلیای است که رهیافت انتقادی شرفی را تشکیل میدهد . بر اساس این رهیافت ، امروزه میدانیم که این منظومه فکری ، خصوصیتی تاریخی و بشری دارد ودر جایگاهی قرار داریم که میتوان ازغفلت پیشینیان از نقش بشر در تولید آن پرده پوشید [2]. شرفی میگوید اگر چه پیشینیان گرفتار چنین خطای معرفتی بودند که دانش سده سوم را دانش زمان نزول وحی تلقی کنند ، اما اندیشمندان معاصر در ادامه این روش در رفتار با میراث خود معذور نمیباشند . این امر ازآن جا بر می خیزد که شرایط تاریخی از زمان تدوین تا نیمه سده گذشته شاهد تحولات مهم و بزرگ نبوده است اما از نیمه سده پیش بدین سو تحولات اساسی و ریشهای در عرصه روابط اجتماعی ، شیوه تولید ، شکل حکومت و نهادها و موسسههای مختلف جامعه بوجود آمده است . ازاین رو نیاز مبرمی به بازنگری میراث گذشتگان براساس مبانی دیگری احساس میشود[3] .
شرفی معتقد است که اندیشه اسلامی به طور کلی نیاز به عصری سازی دارد . به عقیده او این عصری سازی برای فکر اسلامی هم مشروع است و هم ضروری . شرفی میگوید عرصههای زیادی در مداراین عصری سازی قرارمیگیرند که یکی از آنها " اصول فقه " است. او مشکله دانش اصول فقه را ، همانند دیگر دانشهای اسلامی ، در این امر میداند که این دانش بدون توجه به تحولات و تطوراتی که در مسیر شکل گیری آن ایجاد شده است ، بررسی میگردد . شرفی نتیجه این امر را آن میداند که میان اختلاف نظرات فقیهان و زمینههای تاریخی آن اختلافات فاصله بیفتد و در نتیجه آن چه که در کتابهای اصول فقه مشاهده شود ، صرفا تلاشی برای توفیق یا ترجیح نظری بر نظری دیگر باشد . شرفی نتیجه زیانبار این نادیده گرفتن بعد تاریخی دانش اصول ، والبته دیگر دانشهای اسلامی ، را فقدان آمادگی مسلمانان برای پذیرش بازنگری درباره حکمی از احکام میداند . زیرا در پرتو چنین بینشی تصور میشود که در دل تاریخ یک اسلام ثابت و یکپارچه وجود دارد که با گذشت زمان پابرجا و ثابت باقی میماند و هیچ ارتباطی با تاریخ و زمان ندارد[4] . او اصول موضوعه دانش اصول فقه را که به عقیدهاش باعث پیدایش چنین تصوری میگردد در شش اصل موضوعه خلاصه میکند :
اول: همه رفتارهای آدمیان و تمامی نهادهای اجتماعی آنها بدون آن که دین درباره آنها نظری داده باشد ، مشروع نیست . شرفی میگوید بر اساس این اصل درهر واقعه یا حادثه و مسالهای که با سلوک و حیات مسلمانان مرتبط باشد ، حکمی لازم وجود دارد و یکی ازاحکام پنجگانه وجوب ، حلیت ، اباحه ، اکراه و حرمت در مورد آن صدق میکند . شرفی در ارزیابی این اصل میگوید در ادیان غیر توحیدی گذشته قداست بر تمامی عرصههای زندگی سایه میافکند . به نظر او هرچند ادیان توحیدی سعی کردند تا به این دخالت و حضور همه جانبه امر مقدس حدی بزنند اما تاثیر همین وجدان به ارث رسیده هم چنان ادامه یافت و مسلمانان نیز تلاش کردند این قداست را وارد بخشی از زندگی خود سازند . به این ترتیب شرفی نتیجه میگیرد که احساس ضرورت اسلامی کردن نهادهای جامعه به تدریج در گامهای بعدی پدید آمد ودر واقع انعکاسی از تحولاتی بود که در عرصه اندیشه اسلامی بوجود آمد ، انعکاسی از خواسته گروهی از فقیهان و نه خواسته توده مسلمانان آن روزگار .
دوم : میان سلوک و رفتار پیامبر و رفتار نسلهای بعدی مسلمانان از صحابه گرفته تا تابعان و تابعان تابعان و ... دوام و استمرار برقرار است . شرفی در نقد این اصل میگوید ادعای استمرار دراین جا ، توهمی بیش نیست . او بیان میکند که باید به آن چه که در ادیان دیگر آمده است نگاه کرد و با مقایسه آنها با میراث اسلامی ، آشکارا مشاهده میشود که احساس استمرارو تداومی که امروزدرمیان مسلمانان ، اسلامی پنداشته میشود در واقع غیر اسلامی است و از ادیان دیگرمانند مسیحیت کاتولیک به میان مسلمانان آمده است[5].
سوم : اصول فقه متعارف نص قرآنی را هر چند مرتبط با حادثه و شرایط خاصی نازل شده باشد ، از زمینه و شرایط خاص نزول آن جدا میکند و معتقد است که باید به عمومیت واژه توجه کرد و نه خصوصیت سبب . بر اساس این اصل ، حکم هر حادثه خاصی به دون توجه به شرایط آن به صورت مطلق بیان میشود[6].
چهارم : تمایز میان عرصه فقه و عرصه اعتقادات . متکلمان معتقد هستند که تقلید در امر توحید باطل است . به عقیده شرفی بحث در این امر فرد مسلمان را به سوی مقولات ناب تاریخی میکشد که در اغلب موارد ارتباطی با مقولات ناب قرآنی ندارد ( مانند مفاهیم جوهر و عرض و ... ) اما در عرصه فقه ، تعبد و تقلید کافی است . شرفی در این جا نتیجه میگیرد که تمامی احادیث در دسترس به جز تعداد انگشت شماری ، همگی از اخبار آحاد هستند که مفید ظن هستند و نه یقین اما با وجود این امر تعبد به آنها واجب است .
پنجم : اصلی است که بیان میکند " شرع به ظاهر حکم میکند " . شرفی میگوید اگر این اصل را بخواهیم به زبان امروزین ترجمه کنیم مفاد آن بدین معنا میباشد که اصولیها انسجام و اتحاد اجتماعی را دارای اهمیت میدانند و این مهم با همان ظواهر عبادات و معاملات و نه محتوایشان ، صورت میپذیرد . فقیهان و اصولیان کاملا بر حفظ وحدت و انسجام جامعه در زمانهای که همه نهادها به مشروعیت بخشی دینی نیازمند بودند مشتاق بودند . شرفی یکی از نتایج چنین امری را رواج پدیده ریا و نفاق و پنهان کاری و ظاهر بینی دست کم در بخشی از طبقات جامعه میگردد چرا که بیشتر مردم اهل تحقیق پیرامون احکام مزبور نیستند و نمی توان از آنها انتظار داشت که در این زمینه متخصص گردند . از سوی دیگر برای کسانی که به این قلمرو اهتمام میورزند حفظ ظواهر مهم است به خصوص زمانی که فرد به عنوان عضو یک گروه اجتماعی مطرح گردد[7] .
ششم : هر حکمی که براساس این اصول و قواعد فقهی استنباط شود همانا حکم الله است و نه حکم بشری . شرفی میگوید این اصل به رغم همه اختلافاتی که میان اصولیها وجود دارد مورد توافق است در حالی که فقیهان صدر اول در حلال و حرام دانستن چیزها تردید بسیاری داشتند و خود را سخنگوی خدا نمیدانستند .
شرفی میگوید تمام اصول بالا بشری هستند و زمانی که وضعیت چنین است ما میتوانیم دست کم درباره آنها پرسشهایی را مطرح کنیم تا ببینیم آیا این اصول موضوعه امروزه نیز قابل تطبیق هستند یا این که تنها زمانی چنین بودند و اینک چنین نیستند[8] .
شرفی ، سپس ، با توجه به چهار منبع اصلی استنباط در میان اهل سنت یعنی قرآن و سنت و اجماع و قیاس به برخی از اشکالات وارد بر ابتنای استنباط احکام بر هر یک از این اصول اشاره میکند . او درباره اولین منبع استنباط میگوید " میدانیم که عملیات تفسیر قرآن توسط فقیهان و اصولیون به روش معینی صورت گرفته که میتوان گفت روشی کاملا بسته بود . بدین معنا که ایشان هر آن چه را که ازقرآن استنباط شده به مثابه نسخههایی آماده یا احکامی روشن و صریح و قطعی قلمداد کرده اند . حال آن که در ارتباط با هر کدام از این احکام قطعی الدلاله میتوانیم از طریق تحلیل پی ببریم که این احکام نمیتوانند قطعی باشند " . او به عنوان مثال به سهم الارث در موردی اشاره میکند که اگر زنی بمیرد و همسر و دو دختر و مادرش وارث او گردند ، شرفی میگوید بر اساس حکم قرآنی سهم الارث مرد از میراث همسرش ، یک چهارم یا سه دوازدهم و سهم الارث دو دختر متوفی دو سوم یا هشت دوازدهم و سهم مادر نیز یک ششم یا دو دوازدهم میباشد و این یعنی سیزده دوازدهم . بنابر این مجموعه سهام ارث سیزده در مقابل دوازده خواهد بود . او نتیجه میگیرد که اگر بخواهیم میراث میت را براساس سهم الارث هر کدام از ورثه تقسیم کنیم دچار مشکل میشویم . شرفی درمثال دیگری میگوید اگر زنی بمیرد و ورثه او ، همسر با سهم الارث نصف یا سه ششم ، مادر با سهمی معادل یک ششم و دو خواهر پدری که سهم شان یک ششم و یک برادر و یک خواهر مادری که سهم هر کدام یک سوم یا دوششم میشود ، جمع سهام مزبور در این فرض ده ششم میباشد . شرفی میگوید تطبیق حرفی آیات مریوط به ارث که قطعی الدلاله قلمداد شده اند به این نتایج منتهی میشود[9]. شرفی میگوید به لحاظ تاریخی ، اصول فقه عبارت از تکنیک و روش استنباط بوده است . در میان متفکران مسلمان کنونی نیز تنها تکرار همان منظومه فکری گذشتگان مشاهده میشود که در پی تثبیت یک نوع محافظه کاری اجتماعی است . او برای اثبات سخن خود به احکام مربوط به زنان اشاره میکند که شامل منظومهای میگردد که در صدد حفظ فرودستی جایگاه زنان درجامعه میباشد . شرفی این فرودستی را با نقل سخنی از رازی چنین بیان میکند
کسانی که خداوند متعال خودش نخواسته مرادش را بفهمند ، ( یعنی برخی از انسانها مکلف به فهم مراد خداوند شده اند و گروهی مکلف نشده اند ) و این فهم را نیز بر آنان واجب نگردانیده است ، که اینها خود بر دو دسته اند ؛ از یک دسته نخواسته است که به احکام الهی نازل شده در کتابهای آسمانی عمل کنند و از گروه دیگر عمل به احکام طلب شده است . دسته اول همان امت ما درارتباط با کتابهای آسمانی پیشین میباشند چون خداوند متعال اراده نفرموده که مرادش را در کتابها بفهمند و طبق مقتضایش عمل کنند وگروه دیگر همانا زنان در احکام مربوط به حیض هستند ، زیرا خداوند متعال از ایشان خواسته است که ملتزم به احکام حیض باشند به شرط آن که مفتی درباره این احکام فتوا دهد و فهم مراد خطاب الهی را بر ایشان واجب نگردانیده ، چه رسد به آن که درباره مجمل و مبین و عام و خاص این احکام چیزی بدانند[10] .
شرفی معنای این سخن را آن میداند که اصولیها تفاوت در تکلیف میان مسلمانان را میپذیرند . به گفته شرفی پیشینیان بر اساس تفاوت تکلیف مسلمانان ، هرمی اجتماعی ترسیم میکردند که بر اساس آن اهل حل و عقد و دانشمندان مرد در راس هرم جامعه اسلامی قرار دارند وسپس به ترتیب مردم عوام ، زنان و کودکان و توده مردمی که ارزش و وزنی ندارند واقع میشوند . شرفی میگوید مراد از عصری سازی اصول فقه بازنگری و تجدید نظر در این منظومه اصولی ، بر اساس بازگشت به روح خطاب قرآنی است که مفاد آن برابری مسلمانان در خطاب الهی است . او همچنین ما را به تاریخی بودن منظومه موروثی مسلمانان توجه میدهد و بیان میکند که برای تجدید نظر در این منظومه چارهای جزبازگشت به تاریخ نداریم . او به عنوان مثال بیان میکند که در سوره طلاق میخوانیم وقتی زنان را طلاق دادید سزاوار نیست آنها را از خانههایشان بیرون کنید . شرفی میگوید این منطوق صریح با مراجعه به کتابهای فقهی دستمایه سخت گیری برزنان مطلقه گشته است تا پایان عده حق خروج از منزل را ندارند . شرفی میگوید آیه بالا که در صدد حمایت از زن است و میخواهد که زن در زمان عده از خانه و کاشانه خود اخراج نگردد در فقه به این حکم تبدیل شده است که زن نباید در ایام عده از خانه خارج شود . شرفی به این پدیده فاصله جستن از مقاصد قرآنی میداند[11] .
2. مسایل زنان و تجدد
آن چه که شرفی تا بدین جا بیان میکند مربوط به روش و نظریه دینی در پرتوی پدیده تجدد است . بخش دیگری از سخن شرفی مربوط به مساله تطبیق میراث اسلامی در موضوع زن در وضعیت کنونی است . شرفی میگوید مسایلی چون آزادی زن و موضع اسلامی در این زمینه از جمله مسایلی است که ذهنیت نویسندگان مسلمان را به خود مشغول داشته در حالی که پیش از این پیشینهای از آن در میراث اسلامی وجود ندارد . شرفی میگوید از این رو نوع رابطه اسلام و تجدد و امکان هماهنگی میان آنها از مسایل مهم در موضوع زنان در جهان اسلام است [12].
شرفی بیان میکند که در افکاررایج منزلت پست زن در اجتماعات مسلمانان به طور عمومی و در جوامع عربی به خصوص ، به تعالیم اسلام و احکام آن استناد مییابد که زن را تحت تسلط مرد ، پدر یا شوهر، قرار میدهد و او را درخانه زندانی میکند تا وسیله تمتع مرد باشد . شرفی میگوید کسانی که این سخنان را بیان میکنند فراموش میکنند یا خود را به تجاهل میزنند که جوامع اسلامی بخشی از اجتماعات سنتیاند . آنها همچنین فراموش میکنند یا خود را به تجاهل میزنند که توجیهات دینی در زمینه فرودستی زن میان مسلمانان و مسیحیان و یهودیان و دیگران مشترک است و تفاوتهای اندک میان این ادیان به اصل فرودستی زن لطمهای نمیزند . شرفی همچنین میگوید که هواداران این سخن فراموش میکنند یا خود را به نادانی میزنند که فقه مساوی با واقعیت نیست و فاصله آن دو گاهی آن قدر زیاد میگردد که نسبت به هم تعارض کامل مییابند و گاهی چنان به هم نزدیک هستند که یکی میشوند . او میگوید بنابر این شایسته است که این واقعیتهای بسیط و معمولا پنهان را زمانی که آثار مربوط به زنان را بررسی میکنیم ، درنظر داشته باشیم تا نقد ما از آنها منصفانه باشد و در مجادله نظریات واقعیت پنهان پشت دلایل و براهین نقلی و عقلی آشکار گردد[13] .
شرفی نوشتههای دانشمندان اصولگرا را ادامه نوشتههای میراث بویژه میراث فقهی و تفسیری میداند . از این رو بررسی مفروضات آشکار و پنهان این نوشتهها را برای تجدید نظر به وسیله نویسندگان تجددگرا شایسته میداند . این مفروضات عبارتند از :
1. حکمت الهی در تدبیرجهان اقتضا میکند که نظام اجتماعی هرمی شکلی تاسیس گردد که در راس آن مرد قرار دارد و زن در مرتبه بعد است و سپس برده و کنیز و بچه و دیوانه جای میگیرد . در این نظام سلسله مراتبی مردان نیز براساس مسولیتی که هریک به عهده دارند جای یابی میشوند . از این رو او لو الامر در قله هرم قرار میگیرد و به دنبال او اهل حل وعقد و سپس دیگرمسلمانان ، براساس دانش و تقوی و عدالت قرار میگیرد . در این جا به ذهن کسی خطورنمیکند که این نظام بندی طبیعی را به هم زند ، زیرا این امر منجر به بهم خوردن توازن اجتماعی میگردد . براساس این مفروض جایگاه پایینتر زن نسبت به مرد ، پدیدهای طبیعی است که از آن هیچ گونه ستمی استشمام نمیشود .
2. فروتری حقوق زن نسبت به حقوق مرد نتیجه منطقی پایینتر بودن الزامات زن نسبت به الزامات مرد است و بنابراین پایین تر بودن تکلیف زن از تکلیف مرد است . از آن جا که وظیفه اساسی فقه تشریع احکام شرع است که به اعمال مکلفان مربوط میباشد ، از این رو فقیهان همواره به موازنه دقیق میان تکالیف زنان حریص بودند .
3. تمامیت منظومه فقهی تنها در مقام عمل بر اجتماعات بزرگ شهری مسلمانان تطبیق میگردد که به وسیله حاکم مسلمان اداره میشود وغالب ساکنان آن را مسلمانان تشکیل میدهند . این امر بدان معنی است که بیابان نشینان و صحرا گردان جز در موارد نادر، مورد توجه فقیهان نبودند و تنظیم امور آنها غالبا موکول به شیوخ قبایل و بزرگان عشیرهها بود که به مقتضی عرف حکومت میکردند و تشریعات فقها را ، جز در موارد نادر، مراعات نمیکردند . شرفی میگوید از این رو است که به عنوان مثال تعجب نمیکنیم وقتی که میبینیم کسی به طور جدی نسبت به کشاندن حجاب به زنان بادیه نشین یا نگاه داری آنها در خانهها ، مانند خواهران شهرنشین شان فکر نکرده است[14] .
شرفی میگوید این سه مورد مهم ترین ویژگیهای عقلانی سنتی دینی است و اضافه میکند که طبیعی است که در آنها رد پای عوامل تاریخی را پشت بحثهای تفسیری ببینیم . او میگوید در واقع ارزشهای رایج که برخاسته ا زطبیعت امورو بدیهی مینماید ، عوامل بشری و فرهنگی را در پشت خویش مخفی میکنند . اجتماعات اسلامی بر پایه تجارت و صنعت معیشتی و کشاورزی بنا شدهاند از این رو نیازی به مشارکت زنان درروند تولید نیست . شرفی میگوید از این رو موجب شگفتی نخواهد بود که شرایط حاضر تغییر کند و زن و مرد را با هم در اجتماع به طور مساوی سهیم شوند[15] . او میگوید غفلت از این امر موجب شده است که نویسندگان اصولگرا در درک جنبشهای رهایی طلبانه زنان دچار مشکل شوند زیرا در نظر آنها ستمی به زن نشده است پس چگونه از زنان میخواهند که خود را در معرض مخاطرات عرصه عمومی اندازند و ارزشهای سنتی اطاعت و مودت و رحمت را که موافق با نظام طبیعی مورد نظر خداوند است ، انکار کنند . از این روست که آنها جنبش زنان را نیرنگی استعماری و صلیبی میدانند که شیفتگان غرب تبعات آن را درک نمیکنند .
شرفی میگوید اما تجددگرایان مسلمان که به مساله زن پرداختند این تصورات را نمیپذیرند . آنها با آشنایی به میراث اسلامی وتعالیم تمدن غربی به سه ارزش اساسی معتقد هستند : اول : ارزش محوری رشد و به خصوص بعد مادی و اقتصادی آن .این ارزش متکفل تفسیر بسیاری از مواضع تجددگرایان در دفاع ازضرورت بیحجابی و ورود او به عرصه عمومی و اختلاط با مردان و حق آموزش است . این ارزش هم چنین موجب گشته است که مرکز ثقل اهتمام به مسایل زنان از عوامل دینی و فقهی به عوامل تولید اقتصادی متحول شود .
دوم : ارزش بنیادی برابری زن و مرد است . بر اساس این ارزش تجددگرایان به نقد مساله چند همسر گزینی مردان و حق طلاق دلبخواهی آنها و تفاوت ارث میان دختر و پسر و دیگر مظاهر نابرابری در حقوق مدنی و عهده داری وظایف دیگر میپردازند .
سوم : ارزش محوری حفظ ذات . بر اساس این ارزش نباید برای تغییرعجله کرد و بی حساب خود را مطابق الگوی غرب و با نادیده گرفتن همه قیود، بازسازی کنیم . تجددگرایان بر اساس این ارزش از ضرورت تغییر گام به گام اصلاح مسایل زنان آگاه هستند . از این رو آنها مروجان افکار غربیان نیستند بلکه تمدن غرب تنها الگویی برای تجدید نظر در منظومه دینی و میراث اسلامی ، با نگاه داخلی و با حفظ گوهر اصلی آن است [16] .
شرفی میگوید به رغم دشواری اطلاع از مهمترین خصوصیات مرحله کنونی به دلیل فقدان فاصله لازم ما از مرحله حاضر که برای هر تحلیل موضوعی ضروری است وبه سبب عدم امکان دسترسی به تمام نوشتجات در این زمینه ؛ میتوان سه گرایش را در مرحله کنونی مشخص کرد :
گرایش اول گرایش محافظهکاری و سنتی است که د رگفتارآن جز تردید در مقولات فقهی اثبات کننده نوشتههای میراث وجود ندارد .
گرایش دوم گرایش کنار آمدن با پدیدههای نو است که جهان در سدههای اخیر شاهد آن میباشد و ازنمونههای آشکار آن توانایی زن ، برای اولین مرتبه در طول تاریخ ، در تسلط بر جسم خویش برای بارداری یا سقط جنین در دوران وفور دستگاهها و وسایل عدم باروری است . شرفی میگوید به رغم استفاده اندک زن عرب ا زاین وسایل ، بازتاب آن در عرصه روانشناختی بر همه زنان است چرا که در نظر اکثر قریب به اتفاق زنان مسلمان ، توان تسلط زن بر جسم خود ، زن را مهمترین وظیفه طبیعی اش باز میدارد . در رسیدن به این نتیجه شایسته است که به این نکته توجه شود که آزادی جنسی زن در رتبه پس از رهایی اجتماعی اواست .
گرایش سوم گرایشی است که به اسلام فعال یا انقلابی مشهور است . این گرایش از مجموعهای از گرایشهای غیر متجانس تشکیل شده است که از سرزمینی به سرزمین دیگر و حتی در یک سرزمین متفاوت است . این گرایش را جوانانی تشکیل میدهند که از فرهنگ اسلامی و دانشهای جدید بهره مند هستند .شرفی میگوید با ملاحظه نوشتجات " اخوان المسلمین " و ادبیاتی در میان آنها رواج دارد که آشکار است که بیش از ارزش آزادی اندیشه ، ارزش رسیدن به حکم الهی در آنها رسوخ کرده است [17].
با وجود این شرفی معتقد است که اختلاف اساسی میان گرایشهای بالا وجود ندارد . او دلیل این امر را در سه سطح ذیل میداند : اول در پریشانی آشکاری که در برخی از ارزشهای مرکزی جدید مانند برابری وجود دارد . شرفی معتقد است که گرایشهای اسلامی گاهی برابری را مانند آزادی ، ارزش باطلی تلقی میکنند که دشمنان غربی حاملان آن هستند و از سوی دیگر تاکید میکنند که رابطه میان زن و مرد در اسلام رابطه برابری است . نکته دوم به نتایج عملیای بر میگردد که ازعدم تشابه زیست شناختی مرد و زن بر میخیزد . چرا که بر اساس این فرض دست کم اختلاف طبیعی و زیستی به اختلاف در برخی از وظایف زن وتقسیم کار جنسیتی و اولویت مطلق وظیفه زناشویی و مادری برای زن متجلی میگردد . همچنین شوهر میتواند بر آزادی زن در خروج از خانه بدون اجاره او محدودیت ایجاد کند ؛ همان طور که او میتواند در صورت ضرورت از اشتغال زن جلوگیری کند . و تمام اینها به معنی بازگشت به دوران عقب ماندگی زن است . و سوم آن که در مرحله کنونی سعی برداخل کردن عشایر و طوایف در درون اجتماع و امت اسلامی است که از طریق ازدواج میان خواهران و برادران میکند و با ترجیح ارزش سیاسی کردن جنبش اسلامی بر هر ارزش دیگر، اشتغال به وظیفه مادری و همسری را مانع از اشتغال به وظیفه امر به معروف و نهی از منکر نمیکند [18].
شرفی درنتیجه گیری آخر کلام خود بیان میکند که در دعوت اسلامی جدید درموضوع زن تعارض دیده میشود . چرا که از سویی در تعالیم دعوت اسلامی پریشانی روان شناختی که خود بر خاسته از هرج و مرج در مفاهیم است ، دیده میشود و از سوی دیگر در آموزههای اسلام گرایان – متجدد و غیر متجدد – دوری از واقعیات عصر کنونی مشهود است . از نمودهای این تعارض ادعای اصالت ، هویت ، و دین مداری از سویی و از سوی دیگر دعوت به حرکت از اجتماعی است که در آن ستم ورزی انسان به هم نوع خود بر اساس تمایزات جنسی ویژگی بارز آن میباشد ، به اجتماعی که تمامی امتیازات برتری جویانه از بین رفته و بر اساس برابری و برادری تاسیس شده است[19] .
[1] . عید المجید الشرفی . عصری سازی اندیشه دینی . ترجمه محمد امجد ، تهران ، نشر : ناقد ، 1382 ، ص ص35 و 36 .
[2] . همان ، ص ص 36 و 37 .
[3] . همان ، ص ص 37 و 38 .
[4] . همان ، ص ص 56 و 57 .
[5] . همان ، ص 60 .
[6] . همان ، ص 61 .
[7] . همان ، ص 61-63 .
[8] . همان ، ص63 و 64 .
[9] . همان ، ص ص 65و 66 .
[10] . همان ، ص ص 74 و 75 .
[11] . همان ، ص ص 113 .
[12] . عبد المجید الشرفی . الاسلام و الحداثه . تونس : دار التونسیه للنشر ، 1989 ، ص 32 .
[13] . همان ، ص ص 226 و 227 .
[14] . همان ، ص ص 228 – 230
[15] . همان ، ص ص230 .
[16] . همان ، ص ص 235 – 245 .
[17] . همان ، ص ص 245-253 .
[18] . همان ، ص ص 255 و 256 .
[19] .همان ، ص ص 258 و259 .
جابری در کتاب " مردم سالاری و حقوق بشر" ضمن مقالهای ، به موضوع حقوق زن در اسلام میپردازد . او در این مقاله میگوید هنگام سخن گفتن از حقوق بشر در اسلام میباید سه نکته ضروری را در نظر گرفت : تعالیمی که کلیات شریعت اسلامی رابیان میکنند ، نصوصی که به بیان احکام جزیی آن میپردازند ، و مقاصد عقلی و اسباب نزول این احکام . جابری درباره حقوق زن میگوید که اصل آغازین اسلام ، به عنوان حکم عمومی و مطلق ، برابری میان زن و مرد است . خداوند میفرماید " ای مردم ، ما شما را از یک مرد وزن آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید ؛ گرامیترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست ، خداوند دانا و آگاه است " [1]. و نیز میفرماید " خداوند درخواست آنها را پذیرفت ؛ که من عمل هیچ عمل کنندهای از شما را ، زن باشد یا مرد ، ضایع نخواهم کرد ؛ شما هم نوعید ، و از جنس یکدیگر ... " [2]. و میفرماید " و کسی که چیزی از اعمال نیکو انجام دهد ، خواه مرد باشد یا زن ، در حالی که ایمان داشته باشد ، داخل بهشت میشوند ؛ کمترین ستمی به آنها نخواهد شد " [3]و میفرماید " مردان و زنان با ایمان ، یار یکدیکرند ... " [4]. او علاوه بر آیات بالا و تمثیلهای آن ، به روایات متعددی دیگری اشاره میکند که شان زن را بالا میبرند ، مانند فرمایش پیامبر (ص) که فرمود " بهشت زیر پای مادران است " و کلام او که فرمود " زنان خواهران مردان هستند " . جابری میگوید آشکار است که اسلام زن را به همان واجبات دینی مکلف کرده است که مرد را ملزم نموده و میان آنها در مسولیت پذیری تساوی برقرار کرده است ، هم چنان که زنده بگور کردن دختران را ، رسمی که در جاهلیت رایج بود، تحریم نمود[5].
جابری ازسخنان بالا نتیجه میگیرد که با توجه به آن چه که بیان گشت آشکار میگردد که نگرش عمومی اسلام در شریعت اسلامی برابری زن و مرد در حقوق و واجبات دینی است . اما اومیگوید درباره معقولیت مقاصد و اسباب نزول احکام جزیی که به نظر میرسند با این نگرش مخالف میباشند باید بررسی کرد . جابری این احکام را در سه مورد خلاصه میکند .
اول شهادت قضایی زن : جابری میگوید آشکار است که قرآن در شهادت قضایی ، دست کم شهادت دو مرد یا یک مرد و دو زن را شرط کرده است . آن جا که میفرماید " ... دو نفر از مردان خود را شاهد بگیرید و اگر دو مرد نبودند ، یک مرد و دو زن ، از کسانی که مورد رضایت و اطمینان شما هستند ، انتخاب کنید تا اگر یکی انحرافی یافت ، مساله را دیگری به اویادآوری کند ..." [6]. جابری میگوید آشکار است که آیه بالا تنها دلیلی را که شریعت دو زن را به جای یک مرد قرار میدهد احتمال آن است که یک زن یا دچار فراموشی گردد یا اشتباه ، در حالی که فراموشی و اشتباه جزو طبیعت زن و گوهر او نیست بلکه تنها به شرایط اجتماعی و آموزشی او باز میگردد .
جابری میگوید پس ازاین بیان، پرسشی که مطرح میشود آن است که اینک با از میان رفتن شرایط نزول آیه آیا قاعده اصولی که میگوید " اگر موانع از بین رفت امور به اصل شان باز میگردنند " در این مورد به کار میرود ، اصل در این مساله برابری میان زن و مرد میداند ، یا این که باید این جا کلام نص را قید زد[7]؟
دوم حق ارث زن : جابری میگوید که قرآن براین مطلب تصریح میکند که دختر نصف پسر ارث میبرد " خداوند درباره فرزندان شما سفارش میکند که سهم پسر ، به اندازه سهم دو دختر باشد ... " [8]. او میگوید اما قرآن دلایل اعتبار این تفاوت را ، بر خلاف مساله شهادت قضایی ، بیان نمیکند . بنابر این باید با کاربرد عقل به مقاصد واسباب نزول آن مراجعه کرد . جابری میگوید واقعیت آن است که اگر به دورهای که قرآن در آن نازل شد مراجعه کنیم دلیل این حکم را درمییابیم . از سویی اجتماع عرب در جاهلیت اجتماعی قبیلگی و روابط میان قبیلهها رابطه نزاع با همدیگر ، و از سوی دیگر رابطه میان زن و مرد، رابطه زناشویی صرف نبود ، بلکه رابطه خاندان شوهربا خاندان زن ودرنتیجه رابطه میان قبایل به شمار میرفت . جابری میگوید رابطه قبایل عرب غالبا برترجیح بستگان دورتر نسبت به بستگان نزدیک تر بنا میشد . ازاین رو ازدواج دختری با فردی از قبیله دیگری بیشتر اوقات مشکلات فراوانی درباره میراث زن پس از مرگ پدر را به وجود میآورد . چراکه اگر دختر بهرهای از میراث پدر داشت ، این ارث از قبیله پدر به قبیله شوهر منتقل میگشت . این امر خود باعث وقوع منازعات و جنگهای بیشماری میشد . از این رو بود که بعضی از قبایل به جهت جلوگیری از درگیریها به کلی زن را از حق ارث محروم کردند در حالی که برخی دیگر میزان ارث او را به یک سوم یا کمتر تقلیل دادند .
جابری میگوید اگر به این مساله ، محدودیت اموال در اجتماع قبیلگی را بیفزاییم ، درک این که میراث دختر چگونه باعث اخلال درموازنه اقتصادی میان قبایل ، به ویژه با وجود رسم تعدد همسران ، میگشت . جابری میگوید چندهمسری مردان در زمانی که دختر سهمی به اندازه سهم مرد داشته باشد وسیلهای برای بر هم زدن توازن اقتصادی در اجتماع قبیلگی میشده ، زیرا میراث مرد از طریق زنانش از قبایل متعدد ، گاه منجر به جمع آوری ثروت در نزد او میشد و به این ترتیب توازن اقتصادی به هم میخورد و جنگ و کشمکش آغاز میگشت . در این دوران محرومیت دختر از ارث ، همان طور که بعضی قبایل انجام میدادند ، تدبیری بود که شرایط اجتماعی ایجاب میکرد . جابری معتقد است که اسلام دستاوردهای شرایط زمانه را مراعات کرد و به تناسب با مصلحت ، یعنی دوری از جنگ ، راه حل میانهای رابر گزید که با مرحله جدیدی که تاسیس دولت مدینه ایجاب کرده بود ، تناسب داشت . از این رو سهم ارث زن را نصف سهم ارث مرد قرار داد و در عوض نفقه زن ، همسریا مادر، را برمرد واجب گرداند[9] .
جابری میگوید این چنین میتوان ، اگر شرایط زمان نزول وحی را در نظر بگیریم ، به آن چه که میتواند دلیل شایسته توجیه عقلی مساله سهم ارث زن باشد ، دست یافت . نتیجهای که جابری در این جا میگیرد مهم است او میگوید مصلحت و شرایط اجتماعی پشت این گونه احکام قرار دارد . او اضافه میکند که برخی از فقیهان از چنین سابقههایی ، و ازروح شریعت اسلامی قاعدهای استخراج کردهاند که بیان میکند در صورت تعارض میان مصلحت بانص ، مصلحت مراعات میشود زیرا مصلحت اصل در ورود نص است . جابری میگوید فقه اسلامی اجتهادهای بیشماری را نشان میدهد که بر اساس این قاعده در موضوع مورد نظر درباره سهم زن در ارث بنا شده است . او نمونهای از این اجتهادها را فتوای بعضی از فقیهان کشور مراکش درسده گذشته میداند که فتوا به نداشتن سهم ارث برای زنی میدانند که ازدواج کرده باشد تا از وقوع در کشمکش درمیان قبایل نواحی کوهستانی آن کشور جلوگیری کنند . در حالی که برخی دیگر از فقیهان در این کشور برعکس ، سهم ارث زن شوهر دار را به میزان نصف ما ترک مرد میدانند ،این حکم بر اساس رسم رایج در مناطقی است که زن شریک مرد در کار و تولید میباشد و مانند مرد کار میکند[10] .
سوم طلاق و چند همسری زنان : جابری گوید انتخاب دو مساله حاضر در بررسی حقوق زن در اسلام به لحاظ نظری لازم است ؛ زیرا اسلام ، نه مشوق طلاق و چند همسری مردان است و نه این رسوم را ایجاد کرده است . بلکه درست برعکس این دو رسم در اجتماع عربی پیش از اسلام رایج بودند و اسلام آن دو را مشروط به شرایطی که نزدیک به منع است پذیرفت . اسلام عدالت در گزینش همسران متعدد را شرط کرد و اضافه کرد " ... و اگر میترسید که عدالت را رعایت نکنید ، تنها یک همسر بگیرید ... " [11]و در آیه دیگری میفرماید " شما هرگز نمیتوانید در میان زنان ، عدالت برقرار کنید ، هرچند کوشش نمایید ..." [12].جابری میگوید این آیه تمایل آشکار قرآن به ممنوعیت چند همسری را بیان میکند .
او درباره طلاق به حدیث نبوی مشهور که " مبغوضترین حلالها نزد خداوند طلاق است " اشاره میکند ودلالت آن را واضح میداند .جابری پس از بررسی بالا میگوید دیگر معنایی برای این سخن نمیماند که اسلام حق زن را به وسیله طلاق نقض کرد ، چرا که اسلام طلاق و چندهمسری مردان را به عنوان یک حلال مطلق مجاز ندانسته است ، بلکه آن را به عنوان حلال ، مقید به شرایطی کرده است که عمل به آن دشوارمینماید[13] .
جابری در پایان مقاله خود به نکتهای اشاره میکند . او میگوید که فقیهان میان عبادات که اجتهاد در آنها روا نیست و معاملات که موضوع اجتهاد است تمایز قایل میشوند . جابری معتقد است که معاملات با مقاصد شریعت و اسبا ب نزول و آن چه که فقها علل قلمداد میکنند ، ارتباط دارد در حالی که عبادات تفسیر عقلی را بر نمیتابد . جابری اضافه میکند زمانی که ارتباط دادن حکم به مقاصد بجای علل روا باشد ، بنابر این نباید چیزی باعث تقیید دایمی و مطلق قاعده ای باشد که میگوید " احکام با تغییر عللشان تغییر میکنند و نه با تغییر حکمتشان " ؛ زیرا این قاعده نتیجه اجتهاد است و نه چیز دیگر . او میگوید نصوص علل احکام را بیان نمیکنند بلکه آنها را فقیه با عقل خود و با اعتراف به این که استنباط او مبتنی بر گمان است و نه یقین ، بدست میآیند . جابری در خاتمه میگوید که نزدیک به نظر درست آن است که در احکام جزیی شرعی ، هنگامی که مصلحت تغییر کرد ، به کلیات شرعی مراجعه شود چراکه" کلیات" در شریعت هم سنگ "محکمات " در عقاید هستند . در جایی که رد متشابه به محکم لازم است ، چرا تعارض میان حکم جزیی و مصلحت جدید را از نوع تعارض میان متشابهی که باید آن را با محکم رد کرد ، درنظر نگیریم ؟ [14]
[1] . حجرات ، 13 .
[2] . آل عمران ، 195 .
[3] . نساء ، 124 .
[4] . توبه ، 71 .
[5] . محمد عابد الجابری . الدیمقراطیه و حقوق الانسان . بیروت ، الطبعه الثانیه ، 1997 ، ص ص180 و 181 .
[6] . بقره ، 282 .
[7] . همان ، ص ص 181و 182 .
[8] . نساء ، 11 .
[9] . جابری ، همان ، ص ص 182-184 .
[10] . همان ، ص ص 184 و 185 .
[11] . نساء ، 3 .
[12] . نساء ، 129 .
[13] . جابری ، همان ، ص ص185 و 186 .
[14] . همو ، ص ص 186 و 187 .
شبستری فتاوای مختلف فقیهان را درباره نظام و حقوق خانواده مبتنی بر پیش فرضها و انتظارات و پیش فهمهای آنهااز احکام دینی میداند . او به طور کلی متفکران را درباره نظامهای انسانی یعنی نظام خانواده ، نظام سیاسی و نظام اقتصادی به دو گروه تقسیم میکند . به نظر او گروه اول سعی میکنند برای این نظامها وضعی طبیعی قایل شوند و به اصطلاح اساس این نظامها را در آن بیابند که از آن به نظام آفرینش تعبیر میشود ، . به نظر این گروه خانواده نظامی طبیعی دارد و تقسیم کار در درون آن و در خارج از خانه بر اساس همین نظام طبیعی صورت میگیرد و در واقع تمام حقوقی که به زنان ومردان تعلق میگیرد یا از آنان سلب میشود باید از آن نظام طبیعی تبعیت کند . او برخی از فیلسوفان مسلمان مانند جلال الدین دوانی و خواجه نصیرالدین طوسی را در زمره این گروه قرار میدهد . شبستری بیان میکند که این متفکران معتقد بودند که جامعه و خانواه ساختاری طبیعی دارد که ما ناچاریم از آن تبعیت کنیم . این نویسندگان هر چند میدانستند که نظامهای متفاوتی در طول تاریخ وجود داشته اما معتقد بودند که تنها یک نوع نظام خانوادگی طبیعی و سالم وجود دارد که جامعه باید بر اساس آن شگل گیرد . شبستری میگوید آنها معتقد بودند که دراین صورت نظام خانواده با سایر ساختارهای تثبت شدهای که در جهان آفرینش وجود دارد ، خودش را هماهنگ میکند . بدین ترتیب شکلهای دیگر روابط میان زن ومرد و نظام خانواده را انحراف از نظام طبیعی خانواده تلقی میکردند . شبستری میگوید این گونه تفکر طرفداران زیادی داشت که معتقد بودند حقوق و وظایف زن ومرد و نظام خانواده باید متناسب با آن نظام طبیعی هماهنگ شود . از طرفی دیگر هم نظام خانواده را اصلیترین و مهمترین نظام زندگی اجتماعی تلقی میکردند و به همین سبب مدعی بودند که سایر نظامها ، یعنی نظام سیاسی ، اقتصادی و غیره باید خودشان را با نظام خانواده تطبیق دهند [1].
شبستری میگوید در مقابل این تفکر ، طرز فکر دیگری وجود دارد که در گذشته چندان رواج نداشت اما در عصر حاضر طرفداران زیادی پیدا کرده است . بر اساس این تفکر جدید ، جست و جوی نظامهای طبیعی انسانی درزندگی اجتماعی ، و از جمله نظام طبیعی خانواده ، که مبتنی بر ساختار بدنی زن و مرد باشد ، به جایی نمیرسد ؛ و دلایلی که برای وجود چنین نظامهایی اقامه میشود قانع کننده نیست . به نظر او ما نمیتوانیم از نظامهای ثابت انسانی ، چه در سیاست ، چه اقتصاد و چه در خانواده سخن به میان آوریم . به عنوان مثال این که فلان شکل معین از خانواده بهترین نوع تنظیم مناسبات میان مرد و زن است یا یکی از انواع شکلهایی است که میتوان برای زندگی مشترک زن و مرد تصور کرد ؟ در عصرهای مختلف پاسخهای متفاوت دارد . شبستری میگوید این متفکران نگاهی تاریخی به مساله نظام خانواده و اصل ارتباط میان زن و مرد دارند . آنها معتقدند که باید کارکردهای هر کدام از اشکال گوناگون زندگی اجتماعی و نظام خانواده را در هر عصری تعیین کرد و فهمید که مثلا در عصری معین ، کدام نوع قرارداد برای زندگی مشترک ، با چه نوع تقسیم کاری بیشتر قابل دفاع – و به تعبیردیگر- عادلانه است [2].
شبستری بعد از آن که دو نوع نگاه به نظام اجتماعی و از جمله نظام خانوادگی را بیان میکند . او میگوید نگرش دوم زمانی به تفکری نیرومند تبدیل شد که نگاه تاریخی به زندگی انسانی قوت پیدا کرد . شبستری میگوید نگاه فقیهان و مفروضاتی که آنها با آن به سراغ کتاب و سنت و استنباط و اجتهاد میروند ، حتی متفکران متاخری چون مطهری در کتاب نظام حقوق زن در اسلام ، تصویری از رابطه زن و مرد را اریه میدهد که قایل به یک نظام طبیعی برای خانواده هستند که تقریبا با تصویری که گذشتگان داشتند یکسان است[3] .
شبستری تصویر سنتی زن را بدین شکل ترسیم میکند که قدما زن را موجودی تلقی میکردند که در درجه اول باید فرزند به دنیا بیاورد تا نسل محفوظ بماند . در واقع بسیاری از حقوقی که به زن داده میشد یا از آنها سلب میشد ، بر این تلقی مبتنی بود خانواده جایی بود که باید تمام فعالیتهای اجتماعی بر تارک آن استوار میشد . زنان باید حافظ کانونی بودند که به مردها قدرت انجام کارهای بزرگ اجتماعی را میداد ؛ چرا که اگر آن کانون وجود نداشته باشد ، در واقع جامعهای نیز وجود نخواهد داشت تا در آن کسی به تمدن سازی بپردازد . در این میان مردان موجوداتی به شمار میآمدند که تمدن میساختند وکارهای بزرگ و شگرف زندگی انسانی را به عهده داشتند و جامعه را اداره میکردند . در این تلقی اصلا تصوری وجود نداشت که زنان بتوانند از درون خانواده راهی به جامعه باز کنند .در واقع این تعریف از جایگاه زن با ساختار اجتماعی و سیاسی جامعه مطابقت داشت .زن شریک مرد تلقی نمیشد بلکه او وظیفه داشت فشار و رنج و زندگی انسانی را کم کند و زندگی را به گونهای سامان دهد که مردان خانواده بتوانند به نقشهای بزرگ خود بپردازند . او میگوید بررسی جایگاه زن در گذشته ما را با مسایل تاسف باری مواجه میکند . در پارهای از جوامع حتی آن قدرافراط وجود داشت که اصلا زن را فاقد روح انسانی میدانستند . برخی دیگر هم که قضاوت انسانیتری داشتند ، میگفتند زن و مرد هر دو انسان هستند اما هنگانی که از حقوق وتقسیم کار صحبت به میان میآمد ، مساله تغییر میکرد و براساس آن چه که ساختار طبیعی مردان و زنان میدانستند ، حقوقی را برای آنها قایل میشدند . در نتیجه خواسته و نخواسته عملا زن انسان درجه دوم به حساب میآوردند[4] .
شبستری معتقد است که هواداران دیدگاه تاریخی تفاوتهای جسمی وروانی زن ومرد را انکار نمیکنند اما برخلاف معتقدان نگرش طبیعی ، میگویند تفاوتهای موجود در روند تکامل تدریجی انسان به وجود آمده است . از این رو این عده نمیتوانند به آن ساختار طبیعی اعتقاد داشته باشند . معنی تکامل تاریخی این است که تکامل مورد نظر بدون نقشه قبلی اتفاق افتاده است در حالی که نظریه اول میگوید که از اول بنا بر این بوده که زن ومرد چنین ساختارهای متفاوتی داشته باشند . او در توضیح بیشتر نظریه تاریخی میگوید نظریه تکامل تاریخی معتقد است که زن ومرد در روند تکامل تاریخی این تفاوتها را یافتهاند . این دیدگاه میگوید که این ساختاراین گونه شکل گرفته است ولی قابل تغییر میباشد و میتوان شکلهای دیگری از زندگی خانوادگی را با نوع دیگری از تقسیم کار و سیستم حقوقی مطرح کرد و تفاوتهای موجود را به سود عدالت و برابری کاهش داد[5].
شبستری میگوید بدون تردید پیش فهم فقیهان مسلمان این بوده است که نظام خانواده را نظامی طبیعی میدانستند . آنها با چنین تصوری با احکام کتاب و سنت مواجه میشدند و فرض میکردند که خداوند نمیتواند و نمیخواهد بر خلاف نظام طبیعی خانواده ، که خود آفریده است ،احکامی برای خانواده صادر کند . در نتیجه آنها احکام بیان شده در کتاب وسنت را بیان کننده وضع طبیعی خانواده تلقی میکردند و احکامی را که در صدر اسلام برای نظام خانواده تشریع شده ، احکام دایمی و تغییر ناپذیر میدانستند . شبستری پیش فرض فقیهان را این میداند که در این باب دنبال قانون ابدی باشند و بر اساس این پیش فرض ذهنی بود که در طول تاریخ ، حتی تا این اواخر ، به فکر آنها خطور نمیکرد که تغییر در این احکام ممکن باشد . اما پس از آن که ، به ضرورت ، یک سلسله تحو لات اجتماعی و فرهنگی در جامعههای مسلمانان صورت گرفت و آشکار شد که پافشاری بر تفکر گذشته مشکلات عدیدهای به بار میآورد ، تدبیرهایی دردرون سیستم فقهی و حقوقی موجود اندیشیده شد تا از برخی ستمهای آشکار نسبت به زنان پرهیز شود . هر چند که او معتقد است که این تغییرات موضعی و محلی کافی نیست و میباید به صورت بنیادیتر به این امور پرداخته شود [6].
شبستری میگوید که نه تنها گمان نمیکند دلیل محکمی برای وجود یک سلسله نظامهای طبیعی - شامل نظام سیاسی ، اقتصادی و خانواده - متناسب با نقشه آفرینش در این جهان بتوان اثبات کرد ، بلکه دلایلی بر ضد این دیدگاه یافت میشود . از این رو معتقد است که نظامهای طبیعی را نباید پیش فهم مراجعه به کتاب وسنت قرار داد . او میگوید باید نگاه خود را تغییر دهیم و به کتاب وسنت با دیدی تاریخی مراجعه کنیم واز خود بپرسیم که در آن عصر و در آن شرایط تاریخی و اجتماعی ، پیامبر اسلام از طریق کتاب وسنت چه میخواست بکند ؟ تا بتوان از کاری که او میخواست انجام دهد تفسیری به دست داد . شبستری میگوید در این که پیامبر تغییراتی در وضعیت و حقوق زن ایجاد کرد شکی نیست اما ما باید جهت کار او را بیابیم . پیامبر پارهای از حقوق و مقررات ظالمانه مربوط به زنان را درعصر خود تغییر داد : مالکیت زن را به رسمیت شناخت ، تعدد بی حد و حساب زوجات را محدود کرد ، تعدیلهایی در ارث ایجاد کرد و خلاصه نابرابریهای شدید جامعه بر ضد زنان را ، متناسب با فهم و درک آن روز از " عدالت " تغییر داد و به سوی عدل زمانه حرکت کرد . شبستری معتقد است با حرکت با این مفروض ، آن مقدار از تغییرات که آن حضرت ایجاد کرد نهایت تغییرات ممکن نیست بلکه تغییرات مقدورو مفهوم در آن زمان است . به عقیده شبستری پیام اصلی آن تغییرات این است که نابرابریهای دیگری نیز که در طول تاریخ بر زنان تحمیل میشود ، باید برطرف گردد . این پیام کلی حرکت پیامبر است و با درک این پیام کلی ، امروزهم باید به پریشهایی از این دست پاسخ داد که منشا این نابرابریهای موجود چیست ؟ واقعیات اجتماعی ، اقتصادی ما در چه حالی است ؟ و در حال حاضر عدالت چه چیزی را اقتضا میکند ؟ او میگوید که باید از موضع عدالت حرکت کنیم ودرک کنیم که بر اساس عدالت آیا باید مقررات موجود را تعدیل کنیم با تغییر دهیم ؟ اواین کار را اجتهادی منطبق با وحی میداند[7] .
به عقیده شبستری حرکت در مسیرعدالت منشا تغییرات مربوط به حقوق و مسایل زنان است . او معتقد است عدالت را باید در هر عصری تعریف کرد چرا که تفسیر ثابتی از آن در هیچ یک از مسایل سیاسی و اقتصادی و خانوادگی نداریم . او میگوید تعریف عدالت د رهر عصری به خود انسانها واگذار شده است و حد اکثر چیزی که میتوان در باره آن میتوان گفت آن است که عدالت دادن هر حقی به صاحب حق است اما به عقیده او این تعریف بسیار کلی است و در هر عصری باید دید که چه نوع نظام اقتصادی ، سیاسی یا خانوادگی است که میتواند حق هر فرد را به او دهد و فرصتها را به صورت برابر در اختیار همه قرار دهد . او میگوید وظیفه متفکران ما شناسایی نابرابریها است . آنها باید با شناسایی نابرابریها ی موجود میان زن ومرد ، و رفع آنها به جای تکیه بر نظام طبیعی ، تحلیلی از مفهوم عدالت را درارتباط با نظام خانواده ارایه دهند[8] .
[1] . محمد مجتهد شبستری . نقدی بر قرائت رسمی از دین . تهران ، طرح نو ، 1379، ص ص 502و 503 . این مقاله پیش از این با مشخصات ذیل منتشر شده است : محمد مجتهد شبستری . " زنان ، کتاب وسنت " ، مجله زنان ، ش 57 ، سال 8 ، آبان ماه 1378 ، ص ص 19 – 22 .
[2] . همان ، ص ص 503 و 504 .
[3] . همان ، ص 504 .
[4] . همان ، ص ص 505 و 506 .
[5] . همان ، ص 506 .
[6] . همان ، ص ص 507 و 508 .
[7] . همان ، ص ص 509 و 510 .
[8] . همان ، ص 510 .
شریعتی میگوید مساله حقوق زن ونقش آن در طول تاریخ ، و به خصوص در سه سده اخیر که یک مساله علمی و فکری است و مذهبها ، فلسفهها و نظامهای اجتماعی مختلف جهتگیریهای مختلفی دراین باره داشتهاند ، او میگوید حقوق اجتماعی وبه خصوص ویژگیهای انسانی زن ، پس از جنگ جهانی دوم ، در مجامع علمی و جریانهای اجتماعی و سیاسی جهان مطرح شده است . او دلیل این امر را جنگ جهانی دوم میداند . به عقیده شریعتی این جنگ روابط خانوادگی را متلاشی کرد ، ارزشهای سنتی و مذهبی و نیز مراسم و رسوم اخلاقی و اخلاق و معنویت اجتماعی را درهم ریخت .او معتقد است که دوره پس از جنگ ، از نظرفکری و اخلاقی تاثیر بسیار انحرافی ناگهانی در نسل بعد از جنگ داشت که همواره زن حامل آن بود[1].
اما ، به عقیده شریعتی ، این تنها خشونت و جنگ نیست که عامل تغییر ارزشها است ، علاوه بر جنگ ، مطرح شدن " جنسیت " نیز در این امر اهمیت دارد . شریعتی توضیح میدهد که غرب پیش از اینها از نظر فلسفی و فکری ، اجتماعی و تولیدی ، و تمدنی و فرهنگ با سدههای میانه و مذهب کاتولیک درگیر مبارزهای همه جانبه شد و باهمه قیدها ، ارزشهای اخلاقی و فکری و اعتقادی که کلیسا به نام دین از آنها دفاع میکرد ، در افتاد و نابود کرد . یکی از چیزهایی که کلیسا به نام دین از آن دفاع میکرد ، حقوق و ارزشها و شخصیت معنوی و اجتماعی و انسانی زن بود . شریعتی توضیح میدهد که چگونه پس از رنسانس و بعد از پیروزی و رشد بورژوازی ، فرهنگ بورژوازی که فرهنگ آزادی فردی است بر کلیسا پیروز گشت . به عقیده شریعتی با پیروزی بورژوازی بر حاکمیت حقوقی و اخلاقی و روحی و علمی کلیسا ، همه قیدها وبندها و ارزشهای مثبت و منفی درباره زن که در مجموع به نام دین حمایت میشد در برابر فرهنگ بورژوازی نابود شد و به ناگهان مساله آزادی جنسی مطرح گشت . زن چون میدید که زیر این شعار همه محرومیتها و قیدهای ضد انسانی او نیز از بین میرود ، از شعار آزادی به شدت استقبال کرد . این مساله در ادامه به نظر شریعتی همچنان ادامه یافت تا این که به قلمروی علم نیز سرایت کرد . شریعتی معتقد است آن چه که امروز به نام علم بیان میشود بینش بورژوازی است و با آمدن فروید و مکتب علمی جنسی او، یعنی اصالت جنس ، طبقه بورژوا که اصولا طبقه پستی است و یک نظام ضد انسانی دارد که در چارچوب آن جز پول هیچ ارزش متعالی انسانی دیگری درک نمیشود ، مجموعه ارزشها و احساسها و نبوغها را بر اساس اقتصاد به معنی لختی وعریانی و تفسیر کرد . به این ترتیب تجلیهای روحی و عمیق انسانی و استعدادهای خدایی انسان همگی جلوه عقدهای گوناگون سرکوب شده جنسی وانمود شد وروابط انسانی در پرتوی روابط جنسی توجیه گشت . فروید مکتب جنسی خود را واقعیتگرایی ( رآلیسم) نامید و به وسیله آن آدمی را در حد یک حیوان جنسی و اقتصادی خلاصه کرد[2] .
شریعتی معتقد است که علاوه بر دگراندیشان دست سوم و چهارمی کشورهای جهان سوم ، که ارمغان فروید را به نام بت علم میپذیرند ، یک عامل دیگر نیز در گسترش فرهنگ بورژوا در جهان اسلام نقش حیاتی دارد و آن گروههای ارتجاعی و انحرافی هستند که میخواهند با تعصبها و سنتهای منحط و غیر انسانی خود ، خویشتن را حفظ کنند . به عقیده او این گونه افراد همگام و همراه با فرویدیسم ، زمینه را برای پذیرش دعوت به اصالت جنس فراهم میکنند . شریعتی میگوید این گروه با ایجاد بدبینی درنسل جوان و بخصوص زنان از طریق قید و بند و محرومیت آنان ازهمه حقوق انسانی و مذهبی خود ، بهترین همکار بورژوایی است که به یلگی و رهایی زن فرامیخواند[3] .
شریعتی راه حل مساله زن را نه در دعوت به اصالت جنس ، و نه در دعوت متعصبان ، هیچ یک نمیداند ، بلکه آشکارا بیان میکند که یکی از عوامل بزرگی که میتواند جوامع شرقی را در برابر هجوم فکری و فرهنگی غرب که یکی از وجوه آن زندگی زن مدرن است توانایی مقاومت ببخشد ، داشتن فرهنگ غنی ، تاریخ سرشار از زیبایی و تجربه و ارزش و عقیده و نیز حقوق انسانی مترقی و به ویژه چهرههای بسیار پر شکوه و کامل انسانی در مذهب و تاریخ است . او جوامع اسلامی را از این جهت دارای توان بالقوه بسیاری میداند که میتوانند با تکیه و با احیای آن و با رواج ارزشهای انسانی موجود در فرهنگ و در گذشته خود نسل جدید را توانایی مقاومت در برابر غرب ببخشند . شریعتی در خصوص مساله زن ، شناساندن و احیای چهرههای ممتاز وشخصیتهای نمونه زنده در تاریخ و مذهب اسلام به نسل و زن جدید را ، بهترین راه مقابله با مدرنیسم جنسی میداند . از این رو او میگوید مساله اصلی در این جا ، چگونه فهمیدن اهل بیت است که در نظر شیعیان مظهر ارزشهای متعالی هستند . از آن جا که او ارزشهای اهل بیت را منحصر به قوم خاصی ، نه شیعیان و نه مسلمانان ، نمیداند اسوه بودن آنها را برای تمامی بشریت در ابعاد گوناگون اعلام میکند[4].
شریعتی در نگاهی آسیب شناسانه به معتقدات رایج مسلمانان میگوید که معمولا در ذهن ما دو مساله باهم مخلوط میشود در حالی که باید از هم تفکیک شوند و آن تفکیک سنت از مذهب است . به عقیده شریعنی این دو در طول تاریخ با هم مخلوط شده و مجموعهای از عقاید و سلیقهها ، رفتارها و احساسات و روابط اجتماعی و حقوقی را ساختهاند که برای جامعه مقدس شمرده میشوند . حقوق اسلامی ، ارزشهای اسلامی ، دستورها و قوانین اسلامی در مورد زن ، خانواده و همه چیزبا سننی که در داخل جامعه بومی در طول تاریخ درباره زن و خانواده و جنسیت ساخته میشوند ، ترکیب میگردند و تعصبات آن جامعه را میسازند . به عقیده شریعتی هم متعصبان ما هنگام دفاع از معتقدات خود ، و هم درگراندیشان ما درنقد آنها ، به تفکیک این دو مقوله از یکدیگر توجه نمیکنند . متعصبان در دفاع از دین ، از سنن غیرمذهبی نیز دفاع میکنند و دگراندیشان ما نیز هنگام نقد این سنن ، عقاید اسلامی را نیز به نقد میکشند . در صورتی که شریعتی معتقد است که تمایز میان این دو دسته برای ما مسلمانان ضروری است . زیرا ما مسلمانان عقیده داریم که حقوق اسلامی برخاسته از فطرت است . این قوانین همان قوانینی است که ساخته دست و اراده خالق قوانین طبیعت است وبه نظر او قوانین طبیعت کهنه نمیشود از این رو قوانینی که بر اسا س این ناموس کلی خلقت پیریزی میشود ، کهنه نمیشوند . اما سنتهای اجتماعی، زاییده نظام تولید ، نظام مصرف ، نظام فرهنگی نو و نظام اجتماعی است . این نظام وقتی دورهاش تمام میشود تحول پیدا میکند ، عوض میشود ، کهنه میشود ، عبث و منحط میشود و حالت ارتجاعی میگیرد و منفی میشود یا مانع ترقی میگردد . شریعتی میگوید اگر این تفکیک در ذهن ما صورت نگیرد ، آن وقت مذهب که یک پدیده زنده و جاوید است چون در قالب منحط و کهنه و جامد سنت قرار گرفته است ، نمیتواند نقش موثر در زندگی معتقدان و پیروان داشته باشد و از خطر هجوم و حرکت آن چنانی مصون بماند و خود رادر هر قرن و نسلی زنده و حاضر و موثر نشان دهد . او ازاین رو یک دگراندیش آگاه را یک سنت شناس، تاریخ شناس ، اسلام شناس و زمان شناسی میداند که بزرگترین رسالت فرهنگی اش این است که اسلام را به عنوان یک محتوای همیشه زنده از درون قالبهای سنتی کهنه که از اسلام نبوده، بلکه متعلق به زندگی بومی یک ملت و یک قوم بوده ، خارج کند و دور سازد[5].
شریعتی میگوید چهره فاطمه چهرهای است که اگر درست ترسیم شود ، اگر آن چنان که واقعا بوده ، آن چنان که واقعا میاندیشیده ، سخن میگفته ، زندگی میکرده ، آن چنان که در مسجد نقش داشته ، در شهرنقش داشته ، در خانه نقش داشته ، در زمان نقش داشته ، درمبارزه اجتماعی نقش داشته ، در اسلام نقش داشته، در تربیت فرزند نقش داشته ، آن چنان که بوده ، همه ابعاد بزرگ ماوراییش برای این نسل تصویر و معرفی شود ، نه تنها مسلمان بلکه هر انسان دوستی که وفاداربه ارزشهای انسانی و معتقد به آزادی حقیقی انسان و زن است ، معتقد میشود و او را به عنوان بزرگترین تصویر و بزرگترین الگو برای پیروی امروز خواهد پذیرفت [6]. این عقیده انگیزه او در نگارش کتاب " فاطمه فاطمه است " میباشد . او در این کتاب در صدد است که به زن جهان سومی ، زنی که میخواهد انتخاب کند ، زنی که نه چهره موروثی را میپذیرد و نه چهره تحمیلی صادراتی پست ترین و پلید ترین دشمنان انسانیت را ، الگوی بدیل سومی را ارایه دهد [7].
شریعتی در مقایسه میان نظام خانواده در اسلام با غرب میگوید مساله خانواده و اصالت خانواده از مسایل بسیار اساسی وعمیق در اسلام است . به نظر شریعتی سنگ زیرین همه مسایل زنان ، تصویر اسلام از خانواده است . او با فهرست کردن تعهدات متقابل زن ومرد در اسلام[8] بیان میکند که نوع این تعهدات به حفظ خانواده ودرراستای اصالت خانواده است .در حالی که به عقیده شریعتی نوع تکیه غرب به مساله زن در مسیر اصالت فردی زن میباشد . یعنی زن رااز خانواده بیرون میآورد و او را یه عنوان یک موجود انسانی مطرح میکند و برای او حقوق اختصاصی و اصیل قایل میشود . به عقیده شریعتی اصالت فرد نه تنها جامعه را به عنوان یک بنای کامل و پیوسته ، متزلزل کرده است ، بلکه خانواده راهم متلاشی کرده است . اصالت فرد ، زن را به عنوان عضوی از خانواده از میان برده است و در عوض او را به عنوان یک فرد کامل د رجامعه مطرح کرده است . این تصویر اززن ، شکل ازدواج وتشکیل خانواده را به صورت یک مناژ) Menage ) و نه فامیل ، به گونهای که زن و مرد را به عنوان دو موجود تمام در کنار هم مینشاند در حالی که دراسلام اصالت خانواده ، زن ومرد را به عنوان دو موجود نیمه تمام که در خانواده ، یک موجود تمام را میسازند و مکمل یکدیگرند ، مطرح میکند[9] . شریعتی درباره دفاع از احکامی چون چندهمسر گزینی مردان و ازدواج موقت ، میان واقعیت غیر قابل دفاع موجود جامعه ، و فلسفه حقیقی این احکام تمایز میگذارد . او میگوید تجربه " جبهه آزادی بخش اجزایر " در دوره 1954 تا 1961 نشان میدهد که وقتی جامعهای یک جهاد پیگیر ضد استعماری یا ضد استبدادی را درپیش دارد وبرای آن جامعه تلفات مجاهدین مطرح است ، به خاطر این که خانوادههای شهدای این جهاد بیسرپرست نمانند ، تعدد زوجات به عنوان یک ضرورت و نیز به عنوان یک پاسخ به یک مساله لطیف و حساس انسانی مطرح میشود . به نظر شریعتی موضوع ازدواج موقت و حجاب نیز چنین است[10].
شریعتی از دو نوع حجاب سخن میگوید اول حجابی است که نشان سنتی است که به زن تحمیل میگردد . شریعتی میگوید این گونه از حجاب در زن همواره ایجاد عقده و نفرت از مذهب میکند و با از میان رفتن اجبار نیز از بین میرود . اما نوع دوم حجاب به عقیده شریعتی حجابی است که نشان عقیده و جهان بینی خاصی است ، نشان الگوی بدیل مدرنیسم جنسی است . به عقیده شریعتی این نوع حجاب ، دیگر به قالب و شکل ، چادریا روسری یا... ، بستگی ندارد و بیشتر به معنای آن میاندیشد [11].
[1] . علی شریعتی . مجموعه آثار . ج 21 ، تهران ، نشر چاپخش ، چاپ دهم ، 1377 ، ص ص 210 و 211 ، 214 و 215 .
[2] . همان ، ص ص 215 – 219 .
[3] . همان ، ص ص 219 – 221 .
[4] . همان ، ص ص 212 و 213 .
[5] . همان ، ص ص 221 – 223 .
[6] . همان ، ص 223 .
[7] . همان ، ص 230 .
[8] . شریعتی تعهدات مرد درقبال زن را عبارت میداند از : تامین بودجه خانواده ، احترام به شخصیت زن ، گذشت نسبت به رفتار و نواقص زن ، آراستگی ظاهری به خاطر او ، پاسخ گویی به نیاز جنسیاش ، کتمان عیوب زن نزد دیگران ، اجازه به زن جهت دیدار خویشاوندان ، همدردی با او در ناگواریها ، احترام به حق مالکیت او . و در مقابل تعهدات زن در برابر مرد را چنین بر میشمارد : تمکین زن در برابر مرد به عنوان سرپرست امور خانواده ، پذیرش بیگانه با کسب رضایت شوهر ، حسن معاشرت و حق شناسی از مرد ، مشارکت در سختیها با مرد . مجموعه آثار ، پیشین ، ص ص 247 – 250 .
[9] . همان ، ص ص250 و251 .
[10] . همان ، ص ص 252 – 255 .
[11] . همان ، ص ص261 – 281 .
نخست به عنوان آموزش سرشت زمان، و
دوم به عنوان تجربهای که وحدت آفرینشگرانه همه چیزها، از جمله نیک و بد، را تایید میکند.
از دل تجربه بازگشت است که ابر انسان چون تجسم خواست آفریینده و معصوم قدرت ظهور خواهد کرد. ابر انسان بصیرتی است که از دل معمای بازگشت جاودان بیرون میآید. نیچه اندیشه بازگشت را زمینه ساز ایجاد ابر انسانیت میداند، اما این اندیشه تنها برای موجودات اخلاقی ( مقتدر) میتواند معنا و دلالت داشته باشد. آزمایش فکری بازگشت جاودان نه به معنای فراگذشتن از سطح انسانی، بیش از حد انسانی، بل به معنای تعمیق آن است. " انسان" و " ابرانسان" در تقابل بنیادین با هم قرار ندارند. تجربه ابر انسان از عوامل اساسی وجود ( Dasein) انسان است. اندیشه بازگشت جاودان به شکل یک معما و به عنوان بصیرت تنهاترین انسان بر زرتشت نازل میشود. همین که او میکوشد به قلههای هر چه بلندتری صعود کند، دشمن اصلی او، روح جاذبه زمین،وی را بیشتر به سوی پرتگاه فرو میکشد. این روح، زرتشت را سرکوب میکند و برای اوست که زرتشت معمای بازگشت جاودان را به چون وحشتناکترین اندیشه خود بیان میکند. آن دو، در برابر دروازهای که دو روی دارد و در آنجا دو راه به هم میرسند، میایستند: زرتشت به گورزاد میگوید: تا کنون هیچ کس به پایان این راهها نرسیده است، زیرا هر دو به ابدیت میپیوندند، اما راهها در دروازهای که آن دو در برابرش ایستادهاند و بر بالای آن میتوانند کلمه " لحظه" ( Augenblick به معنی برق نگاه) را بخوانند به هم میرسند. زرتشت، گورزاد را به خاطر آسان گرفتن معما و این گفته ساده لوحانه او که " هر چیز راستی، دروغ است... حق همه باطل است، زمان خود یک دایره است" ، سرزنش میکند. به نظر نیچه اندیشه بازگشت به معنی برداشتی دایرهای از زمان نیست. نتیجه چنین برداشتی، تنها یک جبر گرایی کوبنده است که اعلام میکند " هر چیزی بیهوده است". زرتشت با این گفته به او پاسخ میدهد که اگر به لحظه بنیگریم، خواهیم دید که از دروازه آن کوچهای تا ابد واپس میرود، کوچهای که خود همان ابدیت است. او به طرح این پرسش میرسد: آیا نباید هر آن چه که میتواند روی دهد پیش از این روی داده باشد؟ آیا نباید این دروازه و این لحظه پیش از این به وجود آمده باشند؟ افزون بر این آبا همه چیز چنان سخت به هم گره نخورده است که این " لحظه" همه چیزهای آینده را نیز به دنبال میکشند؟ اما این آگاهی " لحظه" از آینده نمیتواند آگاهی خود ما از تجربه زندگی به عنوان بازگشت مو به موی دورههای تکرار پذیر باشد. بر عکس، این آموزه را باید مانند تشکیل وجودی ( اگزیستانسیال) زمان فهمید. ما با تجربه بازگشت جاودان برای تخستین بار گذر و حرکت نامتناهی زمان را به شیوهایی وجودی تجربه میکنیم، دیگر زمان را چون توالی سر راست گذشته، حال، و آینده تجربه نمیکنیم، بل ابعاد زمان را چون چیزهایی اساسا مربوط به هم و به عنوان رویداد شگرف " لحظه" تجربه میکنیم. با خواست بازگشت جاودان لحظه، قانون خود زندگی را میخواهیم و پی میبریم که زندگی وحدت اضداد است، وحدت لذت و درد، شادی و رنج، نیک و بد... و تمامی نامهای فضیلتها، باید سلاحها و نشانههای پرطنینی باشند دال بر این که زندگی باید مدام برخود چیره شود ( چنین گفت زرتشت، درباره رتیلان). همین تجربه وجود " لحظه" است که گورزاد نمیتواند در معرض آن قرار گیرد[1].
اندیشه بازگشت جاودان به معنای تحت لفظی آن، یعنی به عنوان فرضیهای جهان شناسانه، اندیشهای بیمعناست. اما، اگر چون پاسخی تخیلی به مساله زمان و" چنین بود" زمان ( مساله سنگینی کردن گذشته بر دوش حال) بدان بنگریم، خواهیم دید که این اندیشه تایید سرشت زمان،گذر زمان، صیرورت آن و فنای آن را طرح میکند. مبارزه جویی غریب این اندیشه در فراموش کردن فعال آن نهفته است، یعنی این که هر آن کسی که آن را تجربه میکند و با آن رو به رو میشود، برایش مطرح میشود: آیا میتوانم سرنوشت هستیام را به گونهای که هست بپذیرم، چرا که، چون آفریینده آینده، من آن را " خواستهام" ؟ آزمون بازگشت، با آموزش خواستن آفرینشگرانه زندگی به فرد، که تاکنون کورکورانه و بیشناخت زیسته است، خواست نوینی را به او میآموزد. چقدر باید به زندگی علاقه داشته باشیم تا بتوانیم جز آرزوی مشتاقانه خود چیرگی جاودان آن هیچ چیز دیگری را آرزو نکنیم؟ آیا توان و شهامت تایید بازگشت جاودان " لحظه" را داریم؟ یا سرشاریم از دلسوزی برای زندگی و تنها حفظ خود آن را میخواهیم ؟ پرسشهایی از این دست است که در پاره متن 341 دانش طربناک به چشم میخورد، کتابی که از میان آثار منتشر شده نیچه نخستین اثری است که آموزه بازگشت را طرح میکند. در این اثر آموزه بازگشت چون " بزرگترین وزنه" نشان داده میشود، زیرا به وجود شخصی ما معنی و اهمیت میدهد. این آموزه، تایید زندگی، و نه جست و جوی نجات از خصلت تراژیک آن را به ما میآموزد. این آموزه به ما میآموزد که در تجربه کردن لحظه ( زمان بازگشت) آن چه اراده باید بخواهد بازگشت زندگی با تمام دردها و شادیهای آن، تمام اندیشهها و افسوسهای آن، تمام چیزهایی که کوچکی و بزرگی آنها به بیان در نمیآید، درست با همان توالی و تسلسل پیشین است، چرا؟ زیرا هر چه ما انجام دادهایم و شیوه انجام آنها، برای آن چه که هستیم ضروری است. پرسش این است: آیا میخواهیم به کسانی که هستیم تبدیل شویم؟ فرد میتواند انتخاب کند، زیرا او میتواند تصمیم بگیرد که مسولیت آن چه را که به آن تبدیل شده و کسی را که میخواهد به آن تبدیل شود به عهده بگیرد یا نه. آن چه در تجربه بازگشت دگرگون میشود نه خود گذشته بل برخورد ما با آن است.
نیچه در یادداشتهای این دوره که پس از مرگ او منتشر شدهاند ( Nachlass) به کاربرد سیاسی آموزه بازگشت جاودان میپردازد. او آن را چون اندیشه پرورش دهندهای تفسیر میکند که نیرومندان را قویتر و جان به لب رسیدگان را ذلیلتر میکند. او با اشاره به کتاب نبوت مینویسد که در آن باید آموزش بازگشت جاودان ارایه شود و پیش فرضها و پیامدهای نظری آن بیان گردد. افزون بر این، برای این آموزه باید برهان ( Beweis) آورد، رهنمودی برای چگونگی به خود هموار کردن آن، و آزمونی برای نقش آن در تاریخ هم چون " نقطه میانی" ( Mitte). این اندیشه باید به " بنیان گذاری الیگارشی بر مردم و دل بستگی آنان بینجامد، آموزش سیاست جهانی انسان" . اندیشه بازگشت، " جنبش روشنگری نوینی" و " نظم پایگانی جدیدی به وجود خواهد آورد ( مجموعه آثار،ج 10، ص 645. ج 11، ص ص 212و213). اما در چنین گفت زرتشت او اندیشه بازگشت جاودان را در خدمت سیاستی نوین قرار نمیدهد، و آن را صرفا چون آموزهای به کار میگیرد که برخورد تایید آمیز با زندگی را نشان میدهد، برخوردی که میتواند انسانها را از دست جباریت گذشته و " روحیه انتقام" نجات دهد.
اندیشه بازگشت جاودان میخواهد شرایط امکان پذیری تجربه وجودی زمان را ایجاد کند. این اندیشه، بازگشت ناپذیری زمان را تایید میکند، اما پدیدگی بی جان گذشته را نمیپذیرد. نیچه با تلقی " لحظه" به عنوان ابدیت میکوشد بر مفهوم منفی زمان در سنت متافیزیک غرب، که ابدیت را نفی زمان و آزادی معنوی را معادل موقعیت بیتغییر میداند، غلبه کند. حرکتی که در آن ابدیت، لحظه را نفی نمیکند بل آن را به کمال میرساند.این امر به تجربه تازگی همیشگی میانجامد و نه تحرکت منجمد.
[1] . گورزاد ( Zwery)، آدم کوتوله، در اسطورهها نمودگار نیروهایی است که در بیرون از مدار هوشیاری میمانند و اصل خاکی دارند و به تعبیر دیگر " جان خاک" شمرده میشوند. در افسانهها و اسطورهها به صورت موجود آزارگری پدیدار میشود که برخی ویژگیهای کودکانه دارد. در نظریه یونگ، گورزادها پاسداران مرز ناآگاهی هستند. کونولگی آنها نشانه بد ریختی و نا بهنجاری وپستی نیز میدانند. در نقشهای نمادین هندی نیز " شیوای رقاص" بر جسد لگدمال شده یک اهریمن کوتوله میرقصد، که نماد نیروی کور هستی است. در باورهای عامه ایرانی نیز گورزاد از بطن مادری مرده در گور به دنیا میآید و در این افسانه نیز " گورزاد" نموگار نیروهای تاریک و اهریمنی و خاکی است. پیروزی بر این اهریمن به معنای رسیدن به فرزانگی راستین است. نیچه نیز گورزاد را هم چون نماد هستی کور برگزیده است. او نماد سنگینی، تاریکی، مغاک، و نیروی گرانی و فرو کشندگی است،و از این جهت او را " جان سنگینی" نیز مینامد. در برابر او زرتشت ایستاده است، نماد فرزانگی و آزادی و کشش به سوی " بالا" و عاشق رقص و پرواز. به عبارت دیگر ستیز میان " جان سنگینی" یا " گورزاد" و زرتشت، ستیز میان نیروی فروکشنده تاریک و کور و در بند کننده هستی است با روان از بند رسده " بالا" رونده انسان فرزانه.
الگوى مطلوب؛ الگوى قابل دسترس دولت
همانطور كه گذشت الگوى مطلوب حكومت در نظر محلاتى، الگوى حكومت فردى شخص معصوم)ع( است. اين نوع از حكومت در زمان غيبت در عمل غيرقابل دسترس مىباشد. از آنجا كه محلاتى حق حاكميت سياسى را در زمان غيبت غيرقابل تسرى به فقيهان مىداند، نمىتواند دامنه حكومت معصوم)ع( را به عصر غيبت و به ولايت فقيهان تسرى دهد، از اينرو عصر غيبت، عصر حرمان الگوى مطلوب حكومت است و اين امر خود برخاسته از لازمه غيبت معصوم)ع( مىباشد. اما از سوى ديگر، حكومت نيز امرى ضرورى است كه شارع مقدس به هيچ وجه راضى به تعطيل آن در عصر غيبت نمىشود، بنابراين بايد در شرايط اضطرار كنونى به دنبال الگوى مناسب قابل دسترس بود. تجربه سياسى محلاتى دو شكل از حكومت را به او نشان مىدهد: الگوى سلطنت استبدادى و الگوى سلطنت مشروطه. محلاتى در يك فضاى واقعبينانه الگوى قابل دسترس زمان خود را از ميان يكى از دو الگوى اخير انتخاب مىكند. با توجه به آنچه كه بيان شد، بايستى ميان الگوى مطلوب ايدهآل و الگوى مطلوب شرايط عينى زمانه در انديشه محلاتى تمايز گذاشت، و همانگونه كه او خود به صراحت مىگويد، طرح او درباب حكومت قسم اخير آن است.(59) بهمنظور جلوگيرى از اشتباه در فهم مىتوان مراد الگوى نخست را الگوى مطلوب، و الگوى دوم را الگوى مناسب عصر غيبت نام نهاد. اما اين الگوى مناسب در نظر محلاتى چگونه الگويى است؟
الگوى سلطنت مشروطه
مشروطيت الگويى از حكومت است كه در آن، »تصرفات دولت به حدود كليه نافعه«(60) محدود شده است. مطلوبيت اين الگو نه به خاطر مشروعيت ذاتى آن، بلكه به سبب نتايج كلىاى است كه به بار مىآورد: اولين نتيجه چنين الگوى حكومتى، رفع ظلم و ستم از سر مسلمانان است كه وظيفهاى دينى تلقى مىشود و دومين دستاورد مهم آن، جلوگيرى از »تسلط كفار بر مؤمنان« مىباشد. محلاتى اين دو امر را چنين بيان مىدارد:
و ثمره آن دو چيز است: يكى تحديد جور و تقييد ظلمهايى كه از سلطنت و حواشى آن بر مردم ورود كند، ديگرى جلو گرفتن از نفوذ تدريجى كفار و استيلاى آنها بر جهات راجعه به مسلمين از تجارت و اكتسابات عامه و غيره و نيز بر ساير شعب و شئون مملكت اسلاميه كه بالاخره منجر شود به نفوذ تام و استيلاى كلى آنها بر تمام جهات مملكت، و مضمحل شدن و از دست رفتن دولت بالمرّه.(61)
محلاتى در لايحه كشف حقيقت مشروطيت، استدلال مىكند كه چرا و چگونه اين الگوى سلطنت بهرغم عدم مشروعيت شرعى آن، الگويى اسلامى تلقى مىشود. او مىگويد:
و وجود اين دو امر ]سلطنت مشروطه و مجلس شوراى ملى[ در سلطنت جائره اسلاميه، برطبق قوانين اسلام و منطبق با احكام قرآن است، نه منافى آن، چرا كه نتيجه آن جز اطلاق سلطنت جور را تقييد كردن و ادارات هرج و مرج دولت را در تحت ميزانى مضبوط در آوردن كه عمل به آنها براى مملكت اسلاميه مفيد باشد، نه مضر، چيز ديگرى نيست، و اين مطلب در شريعت مطهره اسلاميه، در تحت دو عنوان داخل است، يكى، تقليل جور و تحديد ظلمى كه از دولت جايره خودسر بر مردم وارد شود كه از مصاديق واضحه امر به معروف و نهى از منكر است و وجوب آن با شرايط مقرره از ضروريات مذهب اسلام است؛ دويم: حفظ بيضه اسلام است از تهاجم كفار و اين مطلب در وقتى صورتپذير شود كه هرج و مرج دولت به حدى برسد كه مصالح ملكيه بالمرّه مختل شود و قوه استمساكى براى دولت در مقابل اعادى دين باقى نماند، در اين صورت تقييد به قيود مذكوره كه موجب انتظام مملكت و حصول قوه تماسك براى دولت، در مقابل اعادى اسلام بوده باشد، واجب و صورت بقاء دولت اسلاميه و باعث حفظ بيضه اسلام خواهد بود، چنانكه حالت حاليه مملكت خواب ما از اين قبيل است ... .(62)
به اين ترتيب، الگوى سلطنت مشروطه بيشترين توجه خود را معطوف به عملكردهاى حكومت و ارائه راهكارهاى اجرايى آن مىكند. محلاتى در رساله لئالى در اين زمينه بحث كرده است و مىگويد: هر حكومت نوعى مىبايد نسبت به هفت وظيفه حساس باشد. او وظايف هفتگانه را بدين شرح مىداند: ماليات؛ ارتش؛ محاكم قضايى؛ نظم عمومى و امنيت داخلى؛ امور مدنىاى، چون اوقاف، تجارت و مطبوعات؛ مرزبانى و در نهايت، حمايت از اتباع در دولتهاى بيگانه. سازوكار پيشنهادى وى براى وظيفه وصول ماليات آن است كه:
مالى به ميزان خاصى بر نوع رعيت، كل على حسب حاله توزيع شود و در تقسيم و تقسيط هيچ نحو حيف و ميلى ملحوظ نباشد. علم و جهل، شرافت و خسّت ضعف و قوت و غيره و غيره، در اين مقام اسقاط شود و براى هر يك از كسانى كه در جمع و ضبط آن اموال داخل و دخيلاند، چه شخص حكومت بلد و چه اجزاء و عملجات آن، ... كل على حسب عمله و رتبته، مواجب معلومى از دولت ملحوظ شود كه به ميزان معينى به آنها برسد، بدون اينكه به رعيت رجوع داشته باشد و بايست تفصيل ماليات هر بلدى و ميزان مواجب هر يك از مباشرين در اواقى چاپ شده و مابين عموم رعيت در آن بلد منتشر شود تا كسى نتواند پيرامون حيف و ميل بگردد.(63)
پيشنهاد عملى محلاتى درباره ارتش، تشكيل ارتشى حرفهاى تحت نظارت نمايندگان مجلس شوراى ملى است. او مىگويد: »پس بايست كه افواجى مطابق موازين مضبوطه از هر محل هرچه لازم شود به صوابديد وكلاء بلد و نظارت امناء ملت تشكيل شود«.(64) سخن وى در زمينه ارتش بر دو امر مهم مىچرخد: نخست، به روز بودن نوع آموزش و ادوات نظامى و ديگر، نظاممند بودن نحوه پرداخت حقوق نظاميان و نيز بودجه خريد ادوات نظامى.
محلاتى براى اجراى خوب وظايف ديگر حكومتى نوعاً خواهان نظارت امناى ملت است. در ميان وظايف هفتگانه برشمرده او، فقط دو مورد وجود دارد كه نيازمند متولى خاصى مىباشد: مورد اول، رفع دعاوى بين مسلمانان است كه او مىگويد: »بايست كه به محضر مجتهد عادلى كه اجتهاد و عدالت او به طرق صحيحه احراز شده باشد رجوع، و مطابق حكم او رفتار شود، چنانكه در قانون اساسى مطبوع و منتشر است«.(65) و مورد دوم به موضوع اوقاف برمىگردد كه: »بايست على حسب ما يوقفها اهلها در آن عمل گردد«.(66) به غير از دو مورد مذكور، وظايف برقرارى نظم عمومى، مطبوعات، تجارت، مرزبانى و حفظ جان و مال اتباع، به نظارت نمايندگان مردم گذارده مىشود، در حالى كه در نظر نايينى، مرزبانى جزء امور حسبيه بوده و تحت ولايت شرعى فقيه قرار مىگيرد.
اركان دولت مشروطه
الگوى سلطنت مشروطه بر سه ركن قرار مىگيرد: قانون؛ آزادى و برابرى از آنجا كه اين الگوى از حكومت حول محور دورى از انانيت و خودمحورى صاحبان قدرت سياسى مىچرخد، مسئله تحديد قدرت سياسى در كانون توجه آن قرار دارد. در اين الگو، چنين امرى نيازمند گزينش نمايندگانى از مردم و نظارت بر روند اجرا و اعمال قدرت سياسى است. تحديد قدرت سياسى همچنين بدون ارائه شرح وظايف و حدود و ثغور اختيارات مقامات اجرايى ناممكن مىباشد. اينجاست كه مسئلهاى به نام قانونگذارى در اين الگو مطرح مىشود. تصويب قانون بهوسيله نمايندگان مردم، نظارت دقيق بر اجراى آن از سوى نمايندگان و تضمين اثربخشى آن از طريق قوه قضاييه، يكى از اركان الگوى مزبور قرار مىگيرد. اما پرسش اساسى آن است كه سرشت و حقيقت اين امر براساس بنيادهاى نظرى دينى چيست؟
نويسندگان مشروطهخواه تفاسير چندى از اين ماهيت دادهاند؛ براى نمونه، روحاللَّه نجفى اصفهانى مراد از وضع قانون را دوگونه تفسير مىكند: براساس تفسير نخست او قوانين موضوعه، قوانينى هستند كه شكل اجرايى قوانين شرعيه را تعيين مىكنند و براساس تفسير دوم او، اينگونه از قوانين در حوزه امور عرفى قرار مىگيرند و از اينرو، با حوزه امور شريعت كه حوزه مسايل دينى است، تلاقى پيدا نمىكنند.(67) عمادالعلماء خلخالى ماهيت قوانين موضوعه را بيان حدود و تكاليف آدميان در حوزه امور دنيوى و جسمانى مىداند. او پيشتر با تقسيم تكاليف و حدود انسانى به دو حوزه روح و جسم، مصب احكام شرعى اسلامى را حوزه روح مىداند. اما حوزه جسمانى آدمى به عقيده او، مربوط به »سلطان« بوده و مصب جريان احكام سلطانى يا حكومتى است. از اينرو، وضع قوانين موضوعه را در حوزهاى غير از حوزه شرعى دانسته و ماهيت آن را، غير از سرشت چنين احكامى تلقى مىكند.(68) فاضل ترشيزى نيز استدلال مشابهى دارد.(69) محمداسماعيل محلاتى نيز در فضاى فكرى مشابهى قلم مىزند. او در رساله لئالى ضمن برشمردن ترديدهايى در مورد الگوى مشروطيت و توضيح نادرستى آنها، برداشت خويش از ماهيت قانون و قانونگذارى را نيز بيان مىكند. بهطور خلاصه بهعقيده او، تعيين حكم شرعى و تكليف الهى بهعهده مجلس شوراى ملى نمىباشد، بلكه »... عقد مجلس در هر بلدى براى نظارت امناى ملت است در اشغال حكومت، چه ماليه چه عسكريه، و نيز در كليات امور سياسيه كه راجع است به نظام مملكت و آبادى آن؛ چون تسويه طُرُق و شوارع و بستن سدها و اجراء انهار مفيده به اراضى باير و غيره. و نيز در هرچه موجب تربيت رعيت باشد در تعليم و تعلم علوم و صنايع سياسيه كه باعث رفاهيت آنها شود در معاش دنيوى، و موجب اخراج آنها شود از ذل نكبت و احتياج به خارجه. و پرواضح است كه اين امور و امثال آن راجع است به مصالح دنيويه، دخلى به امور دينيه ندارد«.(70)
به اين ترتيب، مىتوان تفكيك حوزه امور شرعى از امور عرفى را از سخنان مذكور بهخوبى برداشت كرد. همچنين او به مسئله قانونگذارى بهعنوان يك سيره و روش عقلايى نگاه مىكند كه مورد تأييد شريعت نيز قرار گرفته است. او در ادامه، مىگويد:
مثلاً فلان سد را به فلان ميزان بستن و آب در فلان زمين جارى كردن، صلاح او چه، فساد او چه باشد، البته امرى است كه بايد عقلاى بلد كه در اين امور ناظرند، در آن شور كنند و عالمى كه در آن مجلس از جانب صنف علما انتخاب شده، نيز يكى از عقلاى بلد بهشمار آيد. و البته معلوم است كه اگر رأى او در اين باب، مخالف با رأى ساير عقلاى مجلس شد، بايست رأى آنها را ترجيح داد و اين مطلب را ربطى به حكم كلى شرعى نيست كه قول عامى در آن باطل باشد، بلكه از قبيل رجوع به اهل خبره است در تشخيص موضوعات.(71)
بنابراين، محلاتى از قانون و قانونگذارى بهعنوان يكى از اركان اساسى الگوى مشروطيت حمايت مىكند. بخش ديگرى از مساعى وى در حوزه قانون مربوط به دفع تصور غلط از قانون موضوعه است. او در اين باره بايد برداشتهاى علماى مشروعهخواه را اصلاح كند. در اين زمينه محلاتى متعرض دو نكته عمده مىشود: نكته اول آنكه تكليف اطاعت از عالمان دينى كه در شريعت بيان شده است، در موضعى غير از موضع و مورد مجلس و عملكرد آ ن قرار دارد. او مىگويد:
مگر كليات امور سياسيه كه موجب جلب منافع نوعيه و دفع مضار عامه است و آنچه باعث رفاهيت رعيت و خلاصى آنها از فشار ظلم استبداد، دخلى به احكام كليه شرعيه كه مورد اجتهاد مجتهدين است، ندارد. آيا در قانون اساسى از شرايط صوم و صلوة و احكام حج و جهاد و مسائل خمس و زكوة، يا در احكام معاملات چون شروط بيع و صلح و اجاره و نكاح و طلاق و غيره و غيره برخلاف اجتهاد مجتهدين چيزى مقرر داشته، يا بعد از اين مقرر خواهد داشت و در احكام كليه الهيه كه مرجع در آنها كتاب و سنت است و به دست يارى فهم مجتهدين بايست معين شود، مداخله خواهند نمود و دين ديگرى اختراع خواهند كرد؟ ... ملحض قانون مشروطيت چنانكه گفته شد، تحديد در اَشغال سلطنت و امور عامه سياسيه است، كار به احكام كليه شرعيه ندارد.(72)
به اين ترتيب، آشكار است كه حوزه قانونگذارى و قوانين موضوعه، حوزه امور حسبيه و مصاديق آن نيست تا داخل در حوزه امور شرعى گردد.(73)
نكته دوم اينكه مسئله قانون به دنبال خود مسئله »نظام نمايندگى« را مطرح مىكند كه براساس آن، نمايندگان بهعنوان وكيل شهروندان به نظارت بر اعمال قدرت سياسى و وضع قوانين موضوعه مىپردازند. اما همين حيثيت وكيل بودن نمايندگان ترديدهاى ديگرى در ذهن عالمان مشروعهخواه ايجاد مىكرد، چرا كه وكالت بهعنوان بابى از ابواب فقه مطرح مىگردد و فقها براى آن شرايط و ويژگىهايى بيان مىكنند. به اين دليل، مشروعهخواهان ناخواسته احكام و شرايط وكالت شرعى را به دليل صرف تشابه اسمى به وكالت در معناى نمايندگى سياسى تسرى مىدادند.
محلاتى ترديدهاى را درباره مسئله وكالت تلخيص كرده است كه عبارتاند از: 1 - موكل بايد ذىحق باشد تا بتواند آن مورد را به وكالت بسپارد، در حالى كه مردم نسبت به سلطنت صاحب حق نيستند، بلكه اين حق از آنِ معصوم)ع( است؛ 2 - وكالت شرعى عقد جايزى است كه موكل هرگاه اراده كرد مىتواند وكيل خود را عزل كند، در حالى كه نمايندگان مجلس تا پايان دوران نمايندگىشان غيرقابل عزل هستند؛ 3 - وكالت شرعى حق موكل را در اقدام مستقل نسبت به مورد وكالت از بين نمىبرد، در حالى كه شهروند پس از انتخاب نمايندگان حق مداخله در امور مجلس را از دست مىدهد و 4 - در وكالت شرعى، وكالت افراد بالغ و عاقل اعم از زن و مرد يا پير و جوان صحيح است، در حالى كه نامزدان نمايندگى بايستى مرد، و بين 21 تا هفتاد ساله باشند.(74) محلاتى در مقابل، معتقد است نمايندگان مجلس شرعاً در امر سلطنت صاحب حق نيستند و وكالت در سلطنت مشروطه وكالتى شرعى نمىباشد، »بلكه ترتيبى است منظم و ميزانى است منضبط در امور سياسيه و مصالح عامه ملكيه كه موجب رفع هرج و مرج و باعث انتظام مملكت اسلاميه شود.(75) و تنها در اين ميان شباهتى لفظى ميان ايندو مورد وجود دارد.
و اما مىبينى كه به امين ملت وكيل مىگويند، پس اين تعبير نه به حسب لسان فقها و مذاق شرع است و كسى هم نمىخواهد كه آن را به شرع نسبت دهد و وكالت آنها را وكالت شرعيه بگيرد، بلكه به لسان عرف عامه و مذاق عامه از سواد خلق است، چونكه اجتماع آنها در مجلس نه به جهت امور شخصى خود آنها است، بلكه براى مصالح نوع رعيت به رضاى آنها نه، من عندى، حاضر شدهاند كه هر چه صلاح نوع است بفهمند، لهذا به آنها اطلاق وكيل مىكنند، چنانكه در كثيرى از اينجور موارد به وكيل تعبير مىكنند، اگرچه مورد وكالت شرعيه نباشد.(76)
دومين ركن از اركان الگوى سلطنت مشروطه، مسئله آزادى است. طرح مسئله »حريت« در الگوى سلطنت مشروطه در ميان علماى آن دوره دو برداشت را بهوجود آورد: مشروعهخواهان از آزادى، معناى آزادى مطلق، بىقيدى، بىبندوبارى و مسايلى از اين دست را برداشت كردند و آن را مخالف نظام عقيدتى، احكام شرعى و مكتب اخلاقى اسلام دانستند، در حالىكه عالمان مشروطهخواه سعى كردند اين مطلب را بيان كنند كه معناى ديگرى نيز از آزادى وجود دارد. مشروطهخواهان در توضيح اين معناى ديگر عبارتهاى مختلفى را به كار بردهاند. سيد نصراللَّه تقوى مورد كاربرد كلمه آزادى را در سه حوزه اعمال، گفتار و افكار مىداند و توضيح مىدهد كه آزادى در اعمال، برخوردارى عموم مردم از حقوق خاصه خود، مانند مسكن، غذا و لباس، بدون تعدى به حقوق ديگران است و مقصود از آزادى در گفتار و افكار، آزادى مردم در بيان فوايد و منافع و مصالح عمومى از طريق قلم و بيان مىباشد.(77) عبدالرسول كاشانى آزادى موردنظر مشروطهخواهان را تنها در ابعاد آزادى مجامع، انتخاب وكلا، قلم، طبع، صنعت، كسب و ... و آزادى در عقايد مىداند كه همگى آنها را مىتوان در اصطلاح آزادى مدنى و آزادى سياسى جمع كرد.(78) روحاللَّه نجفى اصفهانى بهصورت آشكارترى با در نظر گرفتن دغدغههاى مشروعهخواهان، مقصود از آزادى در نظام مشروطه را آزادى تمامى خلق در غير آنچه كتاب و سنت آنها را مقيد نموده، مىداند.(79)
محلاتى در همين فضا، دو گونه از آزادى را شناسايى مىكند: آزادى از قيد عبوديت الهى و آزادى از قيد رقيت استبداد. به عقيده او، گونه نخست از آزادى در ميان ملتهاى معتقد به خداوند اعم از يهوديان، نصرانيان، مجوسيان و مسلمانان مطرح نمىشود، »زيرا كه اتفاقى همه است كه از جانب خدا كه مولاى حقيقى ذاتى آنها است، به توسط پيغمبر خود براى مخلوق كه عباد حقيقى ذاتى او هستند، قانونى مقرر شده و حدود و قيودى براى حركات و سكنات آنها برقرار گشته. نهايت در كيفيت آن و در تعيين رسولى كه واسطه در ابلاغ است، مختلفاند و اگر كه مملكتى سلطنت آنها مشروط شد، معنايش نه آن است كه اهل آن مملكت، دست از دين خود كشيده باشند و قيود مذهبى خود را تغيير داده باشند«.(80)
اما گونه دوم از آزادى، رها شدن مردم از دست استبداد است و خلاصه مضمون اينگونه آزادى، آن است كه:
حقوق ملت در چنگال آهنين سلطنت استبداديه اسير و دستگير نباشد. هر نحو تصرفى كه خواست از روى شهوت و غضب نفسانى خود در او بكند، در اموال و اعراض و نفوس مردم فعال ما يشاء باشد و ملت بيچاره را اصلاً حق رد و قبول و نفى و اثباتى نباشد، بلكه در حقوق مملكتى خود آزاد باشند كه مصالح و مقاصدى كه راجع است به آنها به توسط امناء خود ملحوظ نمايند و در تحت قانون منضبط درآورند تا كه ادارات دولت بر طبق آن قوانين حركت كنند، و لازمه رها بودن از قيد اين عبوديت و خلاص شدن از ذل اين اسارت، آزادى اقلام و افكار و مطلق حركات و سكنات خلق است، در جلب منافع عامه و دفع معناى نوعيه از عامه ملت، و هر چه كه موجب عمران مملكت اسلاميه و قوت نوع مسلمين گردد، بدون اينكه منافاتى با مذهب آنها داشته باشد. و اين است مراد از هويت و آزادى كه از لوازم سلطنت مشروطه در مقابل سلطنت مستبده شمرده مىشود.(81)
به عقيده محلاتى، آزادى اخير ربطى به مذهب و دين اهالى مملكت ندارد، چه آنها خداپرست باشند يا بتپرست، مسلمان باشند يا كافر، يهودى باشند، يا نصرانى. وى خلاصه سخن خويش را در اينجا در لايحه كشف حقيقت مشروطيت نيز تكرار مىكند،(82) و آزادى در اين معنا را از مستقلات عقليه و از ضروريات مذهب اسلام برمىشمارد كه »ملخص آن رفع ظلم و تعدى اقوياء از خلق است«.(83) البته محلاتى خود بهخوبى بر اين امر واقف است كه محتواى قانون هر مملكتى حدود و ثغور آزادىهاى مدنى و سياسى را مشخص مىكند و از اينرو، آزادىهاى مطروحه از مملكتى به مملكت ديگر تفاوت مىيابد:
و خلاصه سخن آنكه همه مردم در ممالك حريت از هرگونه تعدى خلاص و آزادند، مگر آنچه مقتضاى قانون آنها باشد و آن قانون به حسب خصوصيات ممالك و اختلاف مذاهب مختلف است ... مملكت ايران هم مطابق مذهب خود بايست در قانون اساسى ملى جميع موازين اسلاميه را ... در عهده بشناسد.(84)
وى براى نمونه، درباب آزادى قلم در پاسخ به خردهگيرى مخالفان مشروطه كه اين آزادى اجازه غيبت كردن، تهمت زدن، دروغگويى و ... را به مردم مىدهد و آنها را به ارتكاب محرمات تشجيع مىكند، توضيح مىدهد كه ماده قانونى مذكور بيان مىدارد كه مردم درباب نگارش مطالب و درج آن در مطبوعات، آزاد هستند، البته در غير آن چيزى كه در قانون ديگر بهطور آشكار منع نشده است. به عقيده محلاتى، محرمات مذكور، در ديگر مواد قانونى منع شده است و نيز در همين ماده قانونى مربوط به آزادى بيان به ممنوعيت نشر كتب ضلال تصريح شده و اين مورد را از مصاديق آزادى قلم و بيان استثنا كرده است. اين مورد بهوضوح رسوخ قواعد شرعيه اسلاميه را در تفسير آزادى نشان مىدهد.(85)
سومين ركن از اركان الگوى سلطنت مشروطه، برابرى است. اين ركن الگوى سلطنت مشروطه به شدت مورد انتقاد علماى مشروعهخواه قرار مىگرفت، چرا كه »اصل مساوات« را از اساس مخالف شريعت اسلامى تلقى مىكردند، زيرا به عقيده آنها تفاوتهاى آشكارى در بسيارى از احكام شريعت وجود دارد؛ تفاوت ميان مؤمن و كافر، بالغ و نابالغ، مميز و غيرمميز، عاقل و ديوانه، حربى و ذمى، مرد و زن و ... از جمله مواردى هستند كه در تفاوت احكام شرعى دخيل مىباشند. از نظر آنها، تساوى شهروندان در سلطنت مشروطه با همگى اين موارد اختلاف مباينت دارد. در مقابل، عالمان مشروطهگرا تفسيرى از »مساوات« را ارائه مىدادند كه با احكام شريعت اسلامى و فقه مذهب اماميه منافات نداشته باشد؛ براى نمونه، ملا عبدالرسول كاشانى در رساله انصافيه »برابرى« را چيزى جز اين نمىداند كه شاه و گدا، وضيع و شريف، عالم و جاهل و فقير و غنى بهطور مساوى محاكمه شوند و حاكم، ميان آنان تفاوتى نگذارد. به عقيده او، اين اصل مستند به آيات قرآن كريم مىباشد.(86) ولى محلاتى مانند نايينى تفسير كاملترى از آن ارائه مىدهد. او مىگويد:
مساوات كه در اين دوره گفته مىشود، به اين معنى است كه هر حكمى كه به هر عنوانى از عناوين شرعيه يا عرفيه بار باشد، در اجراء آن حكم فرقى مابين مصاديق آن گذارده نشود؛ مثلاً زانى حد مىخورد، هر كه باشد. سارق دستاش بريده مىشود، هر كه باشد. قاتل به قصاص مىرسد، هر كه باشد و هكذا در عناوين ديگر. هر كس كه در تحت آن عنوان داخل شد حكم آن عنوان بر او جارى است، شاه باشد يا گدا، عالم يا جاهل، قوى يا ضعيف ... نه آنكه معناى مساوات چنان باشد كه ... جميع عناوين مختلفه كه حكم آنها مختلف است، از مابين خلق برداشته شود و همه اصناف خلق به يك چوب رانده شوند؛ مثلاً حاضر و مسافر در حكم يكى باشند و هكذا فاسق و عادل و مجتهد و عامى و غيره و غيره.(87)
محلاتى در لايحه كشف حقيقت مشروطيت، اين معناى از برابرى را از ضرورتهاى مذهب اسلام اعلام مىكند.(88) اين درك از اصل برابرى حاصل تلاش عالمان مشروطهگرا بود تا اصول و مبانى الگوى سلطنت مشروطه را از درون سنت اسلامى بيرون بكشند، در حالىكه طبق آموزههاى نظريه دولت مشروطه و نظريههاى مردمسالارى اصل برابرى، ضمن اذعان به نابرابرىهاى جسمانى، روحى و موقعيتهاى اجتماعى و ...، همه شهروندان را در حوزه فضاى سياسى برابر فرض مىكند و نابرابرىهاى مزبور را غير دخيل در امر حكومت مىداند.
فصل چهارم:
عوامل و علل زوال و بقاى دين و دولت
انحطاط مسلمانان (انحطاطشناسى)
غالب نويسندگان دوران بازخيزى اسلامى از سيد جمالالدين اسدآبادى به بعد، دو عامل عمده انحطاط مسلمانان را استعمار خارجى و استبداد داخلى دانستهاند. در اين ميان، عدهاى از آنان با ترجيح دادن »استعمار«، بيشتر بر بُعد خارجى مسئله انحطاط تأكيد كرده و وضعيت پريشان جوامع اسلامى را به عاملى خارجى نسبت دادهاند. اين بينش مخصوص نويسندگان مسلمان عصر بازخيزى اسلامى نيست، بلكه در ميان نظريهپردازان امپرياليسم و نيز نظريههاى چپ توسعه و نوسازى، مانند نظريه مركز - پيرامون سمير امين، آندره گلدن فرانك و ديگران نيز چنين ديدگاهى ديده مىشود. ولى محلاتى برخلاف اين طيف از نويسندگان و نظريهپردازان، به بُعد داخلى مسئله انحطاط اهميت بيشترى مىدهد و مسئله استبداد داخلى را علةالعلل مشكله انحطاط مسلمانان برمىشمارد. او در رساله ارشادالعباد الى عمارة البلاد خود مىنويسد:
و بعد، پس از آنكه جهات ضعف و انكسار از هر طرف و هر جانب رو به مملكت ايران رهسپار شد و آثار و علامات آن بر هر كورى كه اندك شعورى در اين امور داشت، ظاهر و هويدا گرديد و امناى دولت كه حفظ مملكت به عهده آنها بود، به جز چپاول اموال رعيت و صرف نمودن در شهوات نفسيه و مقاصد شخصيه، ديگر براى آنها فرصت و مجالى باقى نماند.
عقلاى مملكت و سياسيون آنها كه عِرق قوميت و عزّ انسانيت در كالبد بدن آنها خشك نشده بود، به خود آمدند و اطراف و جوانب مملكت را مشاهده نمودند و ديدند كه جهات عزت و ثروت از آنها بالمره مسلوب گشته و دست و پاى آنها بسته و از همه جا بريده شده و در دائره بسيار تنگى در كمال سختى، محصور اعادى دين و دنياى خود واقع شدهاند و اگر كه به اين و تيره بمانند، عن قريب است كه مثل ساير برادران اسلامى خود، چون اهالى مملكت اندلس و تونس والجزائر و زنگبار و حبشه و هند و سند و تبت و غيره و غيره، بالمره مضمحل و نابود شوند و در چنگال آهنين اجانب گرفتار آيند. پس، در اين مقام برآمدند كه منشأ ضعف و انكسار، ذلت و افتقار خود را بدانند. پس از تأمل دانستند و ديدند كه اصلالعلة و عمدةالسبب، در اين باب مثل ممالك مذكوره، استيلاى سلطنت خودخواه، شهوتران، خودپرست است بر تمامى حقوق ملى و مسلوبالحق بودن آنها در تمام مصالح و مفاسد مملكتى كه وسيله تحصيل عزت و شرف آنها است ... .(89)
او در رساله لئالى خود نيز بر همين نكته اشاره كرده، مىگويد:
حالا بايد ديد كه علت عروض اين مفاسد چه، و منشأ اين خرابىها از كجاست؟ بر هيچ عاقل سائس مخفى نيست كه اصلالعلة و تمامالسبب در اين مفاسد جز استبداد سلطنت چيز ديگر نيست.(90)
براى عالِمى چون محلاتى رفع استبداد از بُعد دينى نيز مؤثر مىباشد، چرا كه از نظر او استبداد تنها سبب مفاسد دنيوى نمىشود، بلكه به فساد دين مسلمانان نيز مىانجامد.(91) به اين ترتيب، رابطه مستقيمى ميان انحطاط دنيوى و انحطاط دينى به وجود مىآيد، همانطور كه چنين رابطهاى ميان عزت و شوكت دينى و دنيوى وجود دارد. او مىگويد:
بديهى است كه عزت و شوكت هر دينى و انتشار هر آيينى بسته به عزت و شوكت پيروان آن دين و سعى و كوشش آنان در نشر دين و اعلاى كلمه و آيين خويش ]است[، چه به هر اندازه كه ملت عزيزتر شد، دين آنان عزيزتر خواهد شد و بالعكس هر چه در انتشار دين خود و دعوت به آيين خويش جد و جهد و تلاش ورزند، دين آنها به همان درجه منتشر و مشهور و متدينين به آن فزونتر خواهد شد. عزت دين اسلام در ثلث قرن اول نبود، مگر به جهت قوت و عزت دُوَل اسلام و ضعف و خوارى حاليه نيست مگر به جهت ضعف و ذلت دُوَل اسلام ... .(92)
محلاتى پس از بيان مشكله »انحطاط«، به پاسخ و درمان چنين مشكلهاى نيز مىپردازد و صرفاً به اشاره به درد بسنده نمىكند. او در اين زمينه ايده »اصلاح« را مطرح مىنمايد. اما اين ايده در نظر او چيست. محلاتى ابتدا با تقسيم »اصلاح« به سه قسم، بهطور جداگانه آنها را تعريف مىكند: قسم نخست اصلاح از نظر او، »اصلاح سياسى« است. اصلاح سياسى »نظر نمودن در سياست دولت و عنصر غالب و اصلاح مفاسد و رفع معايب ادارات آن و تقييد مأمورين و ارباب نفوذ و تحديد رفتار آنان و مسئوليت وزرا به قانون اساسى و مشاوره دانايان مملكت و عقلاى ملت به يكسو نهادن استبداد، خودرأيى، خودپسندى، حرف پيش بردن، خودسرى و ... و تعيين وظايف و تكاليف جميع طبقات ناس و عموم اهالى و افراد مملكت از مأمورين و رعيت و تسهيل طُرُق تحصيل ثروت، تسديد اداره عسكريه، به چنگ آوردن قوت حفظ حوزه مملكت، ترويج تجارت و صناعت، اتقان فلاحت و زراعت و اقتصاد ...«(93) و در يك كلام، توسعه اجتماعى مىباشد. محلاتى »اصلاح علمى را دومين گونه از اصلاح مىداند. او اينگونه اصلاح را چنين تعريف مىكند:
... نظر نمودن در معارف و علوم و اصلاح مدارس و مكاتب و تنقيح وزارت معارف و علوم و كتب و رسائل و جرايد علميه و تهذيب اخلاق طالبان علم و تأسيس جمعيات علميه و تسهيل طُرُق تعليم و تعلم و نشر مجلات و جرائد و روزنامجات و كشف غوامض و اسرار مسائل مشكله و بيان آنها به عبارت ساده قريب به فهم عوام و انتشار معالم و عوائد دينيه از اصول و فروع و بيان آنها به اسهل ما يكون.(94)
به اين ترتيب، اصلاح علمى در بر گيرنده فرآيند توسعه علمى و حقوق مدنى مربوط به آزادى بيان و آزادى انجمن مىباشد.
»اصلاح ادبى« سومين شكل از اصلاحات موردنظر محلاتى است و مراد از آن، »اصلاح آنچه عامه ناس بر آناند از آداب و عوايد و اخلاق و واداشتن آنها به پيروى طريقه حقه مستقيم اسلاميه و جد و جهد در ترك اشياء خارجه از دين مقدس اسلام و جمود بر فرمايشات و اوامر صاحب شريعت)ص(«.(95) اعتقاد به اينگونه از اصلاح نشان مىدهد كه محلاتى به گونه خاصى از مردمسالارى معتقد است كه شريعتى از آن، به »مردمسالارى هدايت شده«(96) يا »مردمسالارى متعهد«(97) ياد مىكند. در اينگونه از مردمسالارى، حكومت زاييده شده آراى اكثريت است، ولى به دست آراى اكثريت سرنگون نمىشود و متعهد به تحقق هدفهاى تعيين شده در ايدئولوژى مىباشد و نه كسب رضايت و اداره عادى جامعه.(98) محلاتى قسم اخير اصلاح را با اهميتترين گونه اصلاح مىداند كه در برگيرنده دوگونه اصلاح سياسى و علمى نيز مىباشد.(99) در فايده و ضرورت اينگونه اصلاح همان بس كه جامعه را بهسوى »سعادت ماديه و معنويه« رهنمون مىگردد.(100) محلاتى وظيفه ايفاى اصلاح ادبى را مخصوص علما مىداند و مداخله هيچكس را در آن روا نمىشمارد و مىگويد:
بديهى است كه اصلاح ادبى، وظيفه خاصه علماى اعلام و حجج اسلام )كثراللَّه امثالهم( است و هيچ كس را مداخله در آن نشايد ... اصلاح ادبى، نخستين وظيفه روحانى است ... .(101)
در مجموع، تفكر محلاتى را درباب مشكله انحطاط مىتوان در استبداد داخلى حكومتهاى مسلمانان خلاصه كرد و راه درمان آن را در انجام اصلاحات سهگانه سياسى، علمى و مهمتر از همه، اصلاح ادبى يا توسعه فرهنگى دانست. ما تحليل او از حكومت استبدادى را در قسمت ديگرى از اين نوشته خواهيم آورد، ولى قبل از آن بايستى با تحليل او از حكومتها آشنا شويم تا ابعاد انتقادى او از استبداد و نظام و جانشين آن را بهدرستى درك كنيم.
استعمار خارجى
دولت مدرن يا ملت - دولت(102) گونهاى خاص از دولت است كه ابتدا در اروپاى غربى و در سه كشور فرانسه، انگلستان و آلمان بهوجود آمد و سپس به سمت شرق اروپا و در مرحله بعد در كل جهان گسترش يافت.(103) گسترش اين پديده در جهان را نويسندگان سياسى از رهيافتهاى گوناگون مورد مطالعه قرار دادهاند؛ براى نمونه، مىتوان از نظريههاى مركز - پيرامون، توسعهگرايى، كاركردگرايى، نهادگرايى و ... نام برد. علاوه بر برداشتهاى آكادميك مذكور، نويسندگان بومى نيز با ديدگاههاى خاص خود به اين مسئله توجه كردهاند. بهطور كلى، با آغاز دوران بيدارى مسلمانان به رهبرى سيد جمالالدين اسدآبادى به اين سو، دستاوردهاى سياسى مدرنيته از دريچه نظامهاى سياسى مورد بررسى قرار گرفته است. غالب اين آثار در پاسخ به پرسش چرايى انحطاط مسلمانان، دو عامل استعمار خارجى - به لحاظ خارجى - و استبداد داخلى را مطرح كردهاند. اين دو عامل در لابهلاى نوشتجات مشروطيت نيز به وضوح ديده مىشود. محلاتى نيز از اين قاعده مستثنا نبوده و ضمن تحليلهاى خويش نسبت به وضعيت نامطلوب ايران و كشورهاى اسلامى، به دو عامل فوق بهعنوان عوامل بازدارنده و انحطاط مسلمانان اشاره كرده است. در اين بخش مقال به بررسى برداشت او نسبت به »استعمار« مىپردازيم.
محلاتى نيز همچون ديگر عالمان هم صنف خود به استعمار از دريچه علت »انحطاط« و »ضعف« مسلمانان مىنگريست. او در اواخر بخش نخست رساله لئالى، آثار و پيامدهاى سلطه خارجيان بر كشور اسلامى را برمىشمارد و مىگويد:
سوق اسلام به سوق كفر مبدل شود، بازار خريد و فروش مسكرات نه يك، نه صد هزارها على رؤسالاشهاد رواج گيرد، گوشتهاى خوك به قنارهاى قصابى زده شود، صداى ناقوس جاى اذان را بگيرد. ]كليساها [در هر يك از بلاد اسلام ساخته شود، زنهاى شما به تهمت بعضى از تقصيرها تن تنها بدون محرم و شوهر به مجلس روس كه سيبريا است، روانه شوند و ديدار به قيامت بيافتد، اوامر و نواهى نوعيه اسلاميه در تحت يد كفر و كشيشهاى انصارى كه اعداء عدوّ اسلاماند، مقهور شوند، قواعد سياسيه اسلاميه و موازين قضاوت شرعيه متروك شود و غيره و غيره. و ملخص كلام آنكه مقهوريت دولت اسلام كه نتيجه آن بالاخره مقهوريت دين اسلام و اضمحلال اوست، بالمره و تدريجاً چنانكه در بلاد اسلاميه كه در تحت استيلاى كفر واقع شده، مشاهده مىشود. از جمله آنها، بلاد اندلس است كه الحال، در تصرف دولت اسپانياست او از ممالك عظيمه اسلاميه محسوب مىشده و فعلاً اثرى از آثار اسلام در آنجا يافت نمىشود و گويا كه هرگز دين اسلام در آنجا نرفته.(104)
چنانكه مشاهده مىشود محلاتى بهعنوان عالمى دينى بيشتر از منظر دينى و عوارض منفى استعمار به اين پديده توجه مىكند. او در ادامه، مواردى از ماجراى سرزمينهاى اسلامى را كه بهدست اسپانيايىها، ايتاليايىها و فرنگيان ديگر افتاده است، به نقل از كتاب جامجم تأليف فرهاد ميرزا معتمدالدولة، پسر پانزدهم عباس ميرزا نايبالسلطنة فتحعلىشاه و كتاب منجم، بهعنوان صحت ادعاهاى خويش و بيان حقايق تاريخى مىآورد و سپس چنين نتيجه مىگيرد كه:
بالجمله هر كسى كه ادنى خبرت و بصيرت به حال نوع فرنگيان و سوء سلوك آنها با مسلمين داشته باشد، به خوبى مىداند كه از زمان بروز و ظهور ضعف و سستى در دُوَل اسلاميه )كه ناشى از استبداد امراء و سلاطين استبداديه و بروز متعالمان دين به دنيافروش و سكوت و صُموت علماى ربانى و غفلت و بىعلمى ملل اسلاميه بوده( و رونق گرفتن و قوى شدن دُوَل نصارى كه خرده خرده ممالك مسلمين را چه در اروپا و چه در آسيا و چه در آفريقا گاهى به قهر و غلبه و گاهى به اسم حمايت و اصلاح و گاهى به اسم نفوذ تجارت و استقراض و غيره در تحت استيلاى خود آوردند، هيچ مقصد و مقصودى به جز بردن دين و دنياى مسلمين نداشته و ندارند و همه دُوَل اروپا و ملت نصارى در اين مقصد متفقاند و هر يك از آنها به حسب حال خود و آنچه كه صلاح او اقتضا كند، شب و روز در صورت دادن اين خيال كوتاهى نداشته و ندارند و به همه قوت و استعداد خود به طرف اين معشوق باطنى ساير و متحركاند، و تفصيل اين مطلب و توضيح اين معنى كه براى هيچكس شكى و شبههاى در آن نماند، محتاج است به رساله جداگانه تفصيل ممالك اسلاميه كه تا اين تاريخ به تصرف آنها درآمده در آن رساله مذكور شود و كيفيت سلوك هر يك از آنها در هر يك از بلاد با مسلمين آنجا معلوم گردد تا به هر جاهلى واضح و آشكار شود كه چگونه اين رقباى محيل دانا، به اسم تمدن و قانون، در كمال توحش و بربريت با اين بيچارههاى جاهل نادان رفتار مىكنند و چگونه دين و دنياى آنها مىزنند و مىربايند.(105)
اما نبايد چنين پنداشت كه محلاتى بهطور كامل و مطلق غرب را نفى مىكند. وى برخلاف عدهاى از علماى هم صنف خود كه چنين عقيدهاى داشتند )نفى مطلق غرب(، در برخورد با آن گزينشى عمل كرده است. او در جاى ديگرى از رساله لئالى مىگويد:
... تكليف ما مسلمانها درخصوص بعضى از صنايع آنها ]فرنگىها [كه به حسب اقتضاى وقت، براى ما از لوازم است، چه چيز است. آيا بايست به ملاحظه تحرّز كلى از مخالطه با كفار، چشم از تعليم و تعلم آنها بپوشيم و خود را دست نشانده آنها در جهات معايشه خود قرار دهيم، تا همه ثروت مملكت ما را كه روح قوت ما است، ببرند و دست و پاى ما را از هر طرف ببندند و مثل قالب بىروح در چنگال آنها گرفتار شويم و چيزى كه از روى ضعف عقل و سوء تدبير اسباب ترك خلطه و آميزش با فرنگىها قرار داده بوديم، به اقبح وجهى و اشنع طورى، باعث ذلت و اسارت خود در زير دست و پاى آنها قرار دهيم، يا اينكه از خواب غفلت بيدار شويم و در كمال يتقّظ و هوش درصدد تحصيل آزادى و سرشارى مملكت خود برآييم، بدون اينكه مذهب خود را از دست دهيم و درست بفهميم كه صنعت ياد گرفتن، ربطى به مذهب ندارد و مجرد اينكه اختراع صنعتى از كافرى شد باعث اين نشود كه اهل اسلام با وجود احتياج به آن چشم از آن بپوشند ... .(106)
ايده محلاتى درباره جدايى فنآورى از فرهنگ در نقطه مقابل نظر مشروعهخواهانى، چون فضلاللَّه نورى، تبريزى و ديگران قرار مىگرفت كه نمىتوانستند فنآورى را جداى از فرهنگ حامل آن تصور كنند و از اينرو، در كاربرد آموزههاى تمدنى غرب وسواس به خرج مىدادند.(107)
استبدادشناسى (تحليل وضعيت ايران عصر قاجار)
در قسمت پيشين بيان شد كه سلطنت مستبده در نظر محلاتى، حكومتى نامطلوب است. او چنين قضاوت اخلاقىاى را نه فقط براساس جائر بودن اينگونه از حكومت، بلكه با تجزيه و تحليل آثار عملى آن در حوزه حيات جمعى، بيان مىدارد. رسائل او نقطهنظرات انتقادىاش را در تحليل جامعه زمانهاش بهوضوح نشان مىدهد. اين تحليلها از ديدگاههاى مختلف، و متناسب با اهداف هر يك از رسالههاى او بيان شدهاند. محلاتى در رساله لئالى به نقد عملكرد حكومت سلطنت استبدادى از ديدگاه نوع وظايف و كاركردهايش پرداخته است و آن را از هفت جهت نقد مىكند:
1 - نقد عملكرد استخراجى حكومت استبدادى: عملكرد استخراجى هر حكومتى به توان و نوع عملكرد حكومت در اخذ و جذب ماليات از شهروندان دارد. محلاتى چگونگى وصول ماليات در دوره خويش را چنين توصيف مىكند:
شخص صدارت كه اولين شخص دولت است و نفى و اثبات و ردّ و قبول در هر امرى از امور بسته است به خيالات شخصيه او، حكومت هر بلدى را براى هركس كه ميل داشته باشد به نظر شاه جلوه دهد، پس از آنكه براى نفس سلطنت، پيشكش گزافى منظور كرده باشد. ثم براى خود صدارت و هكذا براى هر يك از رجال دربار كه در تعيين آن حكومت نفس خيرى زده باشند، پس از آنكه عمل حتم، و حكومت منجّز شد، آقاى حاكم جمع كثيرى از فراشهاى سفاك بىباك گرسنه را با دستگاههاى متعدد از صندوقخانه و قهوهخانه و آبدارخانه و فراشخانه و غيره و غيره كه هر يك از آنها مشتمل بر نفوس كثيره است از گرسنهها با خود بردارد و به اين هياهو بر سر رعيت بيچاره بريزد، در حالتى كه در خود آن بلد هم جماعتى از نامسلمانهاى گرسنه كه گوشت و پوست و استخوان آنها از دماء مسلمين و اموال آنها پرورش يافته، از قبيل كلانتر شهر و داروغه بازار و كدخداى محله، منتظر ورود حكومت عادلهاند كه بايد گذشته از آنكه خودشان را سير كنند، هركس هم كه به آنها بستگى دارد از وجوهات ديوانى معاف باشد، چنانكه هركس هم در آن بلد شأنى دارد و حكومت بر ترضيه و سكوت او محتاج است، از وجوهات مذكوره معاف است. و در مقابل، بر ضعفاء از رعيت كه بستگى به محل معتبرى ندارند، تحميل مىشود. و پس از آنكه حكومت به قدوم خود بلد را زينت داد و از وجوه و اعيان آنجا كسانى كه بايد آن بدبخت را مصيده مداخل خود قرار دهند، شيرينى و تعارفات مناسبه كه موجب ترضيه خاطر او باشد، به محضرش فرستادند و از اينگونه امور فراغت حاصل كرد، آن وقت وجوهات ديوانى بلد را از روى ميزانى كه در تهران به خرجاش آوردهاند، مبلغهاى گزاف بر آن افزوده، به اندازهاى كه اقلاً جاى آن پيشكشهاى گزاف را پر كند. پس از آن صفته واحده، به كسى اجازه مىدهد آن مستاجر هم تبعيضى وجوهات نموده و هر قدر بتواند سركشى هر يك نموده به اشخاص عديده اجاره خواهد داد و هلّم جرّا تا به آخرى كه رسيد، او مباشر مخصوصى براى جمعآورى از محل معين خواهد كرد. مباشر هم فراشى را براى گرفتن از رعيت مقرر مىدارد. رعيت بيچاره اين همه تحصيلات را متحمل مىشود كه سهل است بايست حق مباشر و ايضاً قلّق فراش را هم در كمال خضوع و خشوع بندگى كند ... اينها همه در صورتى است كه تعدى و احجاف مخصوصى در نظر نباشد و الّا حساباش با كرامالكاتبين است.(108)
محلاتى تنها به ساز و كارِ گرفتن ماليات در حكومت استبدادى زمان خود انتقاد نمىكند، بلكه بخش ديگرى از انتقاد او متوجه ناتوانى حكومت در هزينه كردن آن است. او در ادامه ديدگاه انتقادى مذكور مىگويد:
خوب، حالا اين ماليات را كه با اين همه تعديات و اضافات زائده كه زياده از آن است كه گفته شد، ... از رعيت بيچاره دريافت كردند آيا آنچه مطابق صورت اصل كتابچه است و اصل ماليات محسوب مىشود و بايست به خود دولت عايد شود، به او مىرسانند يا خير؟ اولاً، خود حكومت پس از آن ساير كسانى كه به ترتيب منصبى واسطه در ايصال وجهاند، هر چه بتوانند خرجتراشىهاى متفرقه براى دولت بيچاره مىكنند و از چپ و راست هر چه ميسر شود از آن وجه مىزنند و پاى دولت به اسم فلان خرج محسوب مىدارند و آنچه را كه نشود به هيچ وسيله ربود، به دولت عايد مىكنند. خوب، آنچه به خود دولت رسيد آيا چه خواهد شد؟ و به چه مصرف مىرسد؟ يكى از قانونها كه در دولت استبداديه مسلّم و معلوم است، آن است كه ماليات، مال ديوان و حق شخصى پادشاه است. قبض و بسطاش بهدست او است و هرگونه تصرفى كه شهوتاش اقتضا كند و خاطرخواه او باشد، در او خواهد كرد ... و بالجملة تجملات شخص سلطنت هر چه باشد و هر قدر بشود و شهوات شخص پادشاه در هر جهت هر چه اقتضاء كند، بدون استثناء بايست از دخل مملكت كه از رعيت فقير بيچاره حاصل مىشود، فراهم شود، چه اينكه دخل مملكت به ساير مخارج لازمه دولت كه در حفظ مملكت و آسايش رعيت دخيل است، وفا كند يا نكند.(109)
دومين مسئلهاى كه مورد ديدگاه انتقادى محلاتى قرار مىگيرد. وضعيت نيروهاى دفاعى زمانه او مىباشد. گزارش وى از وضعيت نيروهاى مسلح نيز حاكى از نابسامانى اوضاع است كه به نوبه خود جلوهاى از رسوخ جوهره استبداد در زمينه ارتش و نيروهاى دفاعى مىباشد. او در بخش نخست انتقاد خويش، به وضعيت معاش سربازان توجه مىكند و سپس در بخش دوم گزارشاش، وضعيت اسلحهخانه دولت ايران را به نقد مىكشد. محلاتى درباره موضوع نخست مىگويد:
آنچه در اين ادوار استبداد نوعاً مشهود شد، آن است كه اموالى كه به اسم تدارك عساكر داده مىشود و پاى دولت بيچاره محسوب مىگردد، مصارف آن بهقدر امكان ]وافى به [مقاصد شخصيه و خيالات نفسانيه رؤساى اين كار باشد و مقدار جزئى از آنرا از ترس آنكه مبادا در مورد امتحان بالمره رسوا شوند، لابد به اين مصرف مىرسانند؛ مثلاً در اواخر دولت ناصرالدين شاه كه نظم كارها از سنوات بعد به مراتب بهتر بوده و اقلاً حفظ صورتى مىشد، خيلى از اوقات در عوض يك فوج سرباز زياده از دويست - سيصد در محل حاضر نمىكردند، آنهم نوعاً گرسنه و برهنه كه براى تحصيل قوت بايست به دزدى يا فعلگى يا حمالى و غيره مشغول باشند و دادرسى براى آنها نبود كه بپرسند مواجب اينها كجا مىرود و كى مىخورد و نه اين بود كه مطلب مجهول باشد، بلكه همه مىديدند و مىدانستند، لكن چون هر كس به فكر مصالح شخصيه خود بود و در شغلى كه داشت به خيانتى كه مناسب آن شغل است آلايش داشت، از اين جهت كسى مزاحم رفيقاش نمىشد. شاه بيچاره هم كه سرگرم عيش و نوش خود بود، رفقاى دربارى هم كه هر روزه به سلام حاضر مىشدند، چونكه كمال ملاحظه از بستگان همديگر داشتند، همه امور را به نظر شاه منظم و منسّق جلوه مىدادند ]و[ آنهم به قول آنها اكتفا مىكرد. در اين بين، هرگاه سربازهاى بدبخت به ستوه مىآمدند و از همه جا مأيوس شده، جلو كالسكه قبله عالم را گرفته و از سوز دل فرياد مىكشيدند كه شايد قرع سمع اعلىحضرت شده، به داد آنها برسد، دزدهاى اطرافى ذهن شاه را مشوب مىكردند كه عرض اينها طغيان و سركشى است. اين بود كه در عوض اينكه به عرض آنها برسد، مورد غضب شاهى واقع شده نشانه توپ مىشدند، يا به نحو ديگر آنها را به معرفى مؤاخذه مىبردند. اين، مجملى است از حال پر ملال استعداد قشون مملكت استبداديه.(110)
تحليل محلاتى از وضعيت تأمين اسحله نيز حاكى از حيف و ميل بودجه اين امر بهصورت دلبخواه و به جهت مصارف شخصى است كه نشاندهنده وجود نفوذ جوهره استبدادى در اين مورد مىباشد. او در ادامه، مىگويد:
و اما حال قورخانه دولتى كه اعداد آلات و ادوات دفاعيه به عهده او است، از قرار مذكور در اوائل دولت ناصرالدين شاه سالى صد هزار تومان كه نصف مواجب اداره انيسالدوله ]همسر معروف شاه[ باشد براى مصارف آن مقرر بوده، بعد از چندى سپهسالار آن دوره كه يكى از معاريف ابناى سلطنت است، ]كامران ميرزا، پسر شاه[ به موجبى از موجبات، بيست تومان از آنرا پيشكش قبله عالم مىكند. خورده خورده پيشكشى بالا گرفت و هر سالى به يك موجبى بر آن افزوده شد. اين اواخر به مبلغ هشتاد هزار تومان رسيد. آقاى سپهسالار هر ساله از بابت وجه مصارف قورخانه قبض رسيدِ صد هزار تومان، خدمت كارگزاران دولت بندگى مىكرد و مبلغ هجده هزار تومان از آن را دريافت مىداشت، بقيه را پيشكش محسوب مىنمود. به اين معنى كه خود او از جيب خود به همان مقدار بايست مصرف كند، لكن كى باور مىكند. البته از هجده هزار تومان مأخوذى هم، لابد مبلغى حيف و ميل مىشده، لكن جاى تعجب نيست، چرا كه آن قدر سرباز دولتى كه مذكور شد زياده بر اين قورخانه لازم ندارد، ولى اين همه حرفها متعلق به دو دوره قبل اوست، اما بعد از آن پس بايست به همين حرف اكتفا كرد و گفت: صد رحمت به آن دوره باد. و اين مثال معروف را بايست فراموش نكرد كه: »هر چه آيد سال نو گوييم ياد از پارسال«.(111)
در جامعه استبدادزده، فساد دستگاه ادارى موجب ضعف دولت شده، نظم عمومى و امنيت داخلى جامعه را مختل مىكند. محلاتى نابسامانى نظم عمومى و امنيت داخلى را بهعنوان سومين معضل اجتماعى جامعه ايران عصر خويش نقد مىكند و مىگويد:
... آنچه در اين ادوار دولت استبداديه مملكت ما مشاهده شده و مىشود، آن است كه نوع كسانى كه متصدى شغلى از اشغال دولتاند، شغل خود را مقدمه تحصيل مقصود و مصيده مداخل خود قرار مىدهند، نه اينكه غرض آنها دلسوزى در حق نوع و دادرسى خلق و دفع شرى از آنها باشد. اين است كه ماده شرى هرگاه در بلدى تكوين شود، بسا هست كه در عوض اينكه از روى راستى در مقام دفع آن برآيند او را دستآويز مداخل خود قرار مىدهند و هر طور به حال آنها اصرف و انفع باشد، در او مداخله مىكنند، چه به حال مردم بيچاره مفيد باشد يا مضرّ. بسيار مىشود كه بعضى اشرار بلد را كه وجود آنها براى دخل حكومت مفيد است، پهلو مىدهند و حمايت مىكنند ولو كه در اين بين هزار ضعيف بيچاره از بين برود، و همچنين است حال در دزدهاى بيابانى و قطاع طُرُق و شوارع، كه هرگاه مفسر به جهات شخصيّه آنها نباشد از روى دلسوزى در مقام دفع آنها نخواهد بود، مگر در موردى كه فتنه بالا بگيرد و گوش عالم را كر كند كه از روى لابدى بعد از خرابى بصره ]كنايه از شدت خرابى[ و خسارات كثيره كه بر مردم وارد شده، شايد درصدد مقدارى از علاج برآيند ... .(112)
يكى ديگر از مسايل مورد انتقاد محلاتى، دادگاهها و محاكم قضايى دوره استبدادى است. در اين قسمت نيز تحليل وى بر گسترش روحيه خودخواهى و خودمحورى در اين حوزه، تأكيد مىكند. او مىگويد:
قطع مواد معاند ... و دفع خصومات واقعه مابين عموم رعيت كه مداخل بزرگى است براى حكومت در دوره استبداد و طريق تجارت عظيمى است براى عموم فراشها و مخصوصاً آقاى فراش باشى، بلكه مطلق اجزاء حكومت و بر احدى مخفى نيست كه اين نامسلمانها در دوره استبداديه بدين وسيله به مسلمانها چه چوبها كه نمىزنند و چه قلقها كه نمىگيرند و چه چپاولها كه نمىكنند و ميزان كلى در قانون حكومت استبداديه براى تميز محق از مبطل، آن است كه هر يك از متنازعين كه به عرض و اشتكا سبقت نمود البته او، مظلوم و ديگرى، مقصر است و فراش غضب او را به كمال شدت در ديوان معدلت حاضر خواهد كرد و به ضرب و شتم و هر چه مناسب مقام باشد، احقاق حق مظلوم از او خواهد شد و حكومت و اجزاء حقالضرب و شتم خود خواهند رسيد و اگر مقصر از سطوت و صولت فراشباش و اجزاء فراشخانه و يا خود حكومت او را گم نكند و زباناش يارايى داشته باشد كه عرض كند حرف من شرعى است، ارجاع به مرافعه كنيد و نشود، به غضب و اشتلم او را از پيش رد كرد و عمل را به زودى صورت داد و به اسم حقالعمل هر چه فراهم شود در ربود، در اين صورت به مرافعه ارجاع مىشود، آن هم تا ممكن شود بايست در محضر صورت ملائى باشد كه در باطن دستنشانده خودِ حكومت است و ملاحظه او را نوعاً از دست نمىدهد ... پس از تعيين شدن محل مرافعه بايست هر روزه فراش مخصوص كه مأمور اين كار مىشود، مترافعين را در محضر شرع مخصوص حاضر كند، چاى صبح و عصر و نهار آن روز، بلكه شام شب را هم استيفاء كند تا آنكه امر آنها در آن محكمه عدليه فيصل داده شود. پس از آن، فراش مذكور، آنها را به محضر حكومت اعاده مىدهد تا حكم شرعى كه در حق آنها صادر شده، بهنظر او رسيده، انفاذ نمايد و حقالحكومة خود و اجزاء را بهقدر مقدور دريافت كند. و چه بسا مواد تخاصم است كه در سالهاى دراز امتداد يافته و به تجديد هر حكومتى هر ساله تازه مىشود و طرفين به تظلم در آن محضر حاضر مىشوند و نتيجه آن، غير از دخل كلى كه براى حكومت و اجزاء او حاصل شود، چيز ديگر نيست، تا سال ديگر كه نو شود و حكومت نو برسد، روز نو و روزى نو مىرسد.(113)
پنجمين نكته مورد انتقاد محلاتى مربوط به حوزه جامعه مدنى از قبيل مطبوعات و اوقاف عامه و نيز مسايل مربوط به تجارت است. او مىگويد:
حالا بايد ديد كه اين دولت استبداديه ما به چه نحو در مقام حفظ اين امور است. هركس كه فىالجمله از حال اين مملكتِ خراب آگاه است، مىداند كه مبناى نوع مباشرين اشغال دولت استبداديه آن در اين ادوار بر خودخواهى و خودغرضى و ملاحظه اغراض شخصيه است و چيزى كه در بين نيست ملاحظه نوع مسلمين و دلسوزى در حق آنها است و لازمه اين مطلب غير از اين نباشد كه امور مذكوره را مفتاح مداخل خود قرار دهند ولو كه منجر به خرابى مملكت شود. ملت بيچاره هم، چون كه در تحت رقيت و اسارت دولت استبداد است، اصلاً حق جواب و سئوال و نفى و اثبات ندارد.(114)
ششمين مسئله مورد انتقاد محلاتى كه با انتقاد نخست او نيز ارتباط دارد، مسئله مرزهاى كشور است. طرز نگرش او به خرابى مسئله مرزدارى بدانگونه است كه خرابى آن را نتيجه مستقيم خرابىهاى قبلى مىداند كه باز شمرده است. او در اين زمينه چنين مىگويد:
... و در اين دولت استبداد ما كه حال قشون و قورخانه معلوم شد، ماليات هم كه مايه و ماده خزانه است، زياده از تشهّيات شاه و وزير و اجزاء سلطنت نيست، بلكه دايره شهوات آنها به حدى سعه پيدا كرده كه داخل ايران وفا به آن نمىكند و از اين جهت در زمان كمى، دولت هفتاد كرور مقروض خارجه شد، بىآنكه براى او مصرف فوقالعاده اتفاق افتاده باشد. با اين حال، چگونه قوه حفظ ثغور براى او باقى مىماند؟ حفظ كه سهل است، بايست هر نقطهاى از نقاط سرحدى كه خاطرخواه يكى از دُوَل مجاوره شد، بهزودى به او واگذار كند كه نبادا غضبناك شود و طمع زياده كند، چنانكه كثيرى از سرحدات ايران همينطورها از دست رفت.(115)
هفتمين و آخرين نقد محلاتى نسبت به دولت و حكومت استبدادى، مربوط به مسئله حمايت دولت از اتباع خويش در دُوَل بيگانه است. اين امر بديهى است كه احترام اتباع بيگانه در هر كشورى، در وهله نخست به وجهه و اعتبار بينالمللى آن دولت در نظام جهانى برمىگردد و از اينرو، به لحاظى اين مسئله ريشه داخلى مىيابد، زيرا پشتوانه اصلى اعتبار هر دولتى را حمايت مردمى آن دولت فراهم مىآورد. محلاتى مىگويد:
... دولتى كه حال داخله آن را دانستى، حال خارجه آن را خواهى دانست. اگر مسافرت به دُوَل مجاوره ايران كرده باشى و حال رعيت بيچاره را در آن بلاد ديده باشى، مىدانى كه مثل گوسفند بىشبان به هر طرف كه رو كنند دچار گرگى شوند و از اين گرگ به آن گرگ پناه برند. سفراى دولت و نواب آنها كه از براى حفظ ما مأمورند، خود آنها نوعاً از گرگهاى خارجه بدترند. اموال ما كه تلف شد به هر عنوان كه باشد، چه در بيابان بزنند و چه شب در خانهها ببرند، چه در بين جنگ »زگرد« و »شمرد«، مثلاً غارت شود، چه آنكه طلب ما پيش آدم زوردارى سوخت ]شود[ و غيره و غيره، بايست در دنيا چشم از آن بپوشيم، و اگر به نائب خودمان التجا كنيم رشته مداخلى دست او خواهيم داد. از نفوس ما هر كه كشته شود ديه ندارد، به اعراض ما هر كه طمع كند بايست از آن رفع يد كنيم، هرگونه ظلمى و تعدى كه از هر جائرى بر ما وارد شود بايست بىقيل و قال متحمل شويم. اگر صدا بلند كرديم كار سختتر مىشود.(116)
محلاتى تنها از زاويه حكومت به نقد سلطنت مستبده نمىپردازد، بلكه در رساله ديگرش، يعنى »ارشاد العباد الى عمارة البلاد« عملكرد آن را براساس نگاه »توسعهنيافتگى« و »رشد« نقد مىكند. او در فصل نخست رساله مزبور با عنوان »در بيان آنچه موجب فقر ملت شده و آنچه موجب تبديلاش به غنى شود« به بررسى چهار عامل توسعهنيافتگى ايران زمين مىپردازد. بهنظر او، چهار عامل عمده رشد را مىتوان براى يك جامعه برشمرد: 1 - توجه به شكوفايى صنعت؛ 2 - گسترش بخش كشاورزى؛ 3 - توجه به بخش معدن و مواد كانى و 4 - تجارت آثار باستانى و اشياى عتيقه؟!(117) محلاتى، سپس با توجه به ضوابط چهارگانه ياد شده به تحليل وضعيت اقتصادى ايران زمين مىپردازد و مىگويد:
اما اولى ]بخش صنعت[، پس از غفلت و سوء تدبير آن كسانى كه زمام امور به دست آنها بود، صنايع جاريه در مملكت و حِرَف موجوده در آن تدريجاً نيست و نابود شد و صاحبان حِرف مستأصل و پريشان شدند و كثيرى از آنها كه مدخل ديگرى نداشتند، به گدايى و ذلت رسيده و از هم پاشيده شدند و فاتحه همه خوانده شد، بهحدى كه اگر ما به فرزندان خود بگوييم كه در دوره قبل كه هنوز معمرين ما به خاطر دارند، چند هزار صنعت كه در اصفهان و چند هزار در يزد و چندين هزار در قم و كاشان و خراسان و گيلان و غيره و غيره بودند و نوع اهل مملكت با اجناس داخلى خود گذران مىكردند و از اجناس خارجه مستغنى بودند و فعلاً از آنها اثرى نيست، بهنظر آنها جزء افسانه و اكاذيب محسوب مىشود. خوب، چهطور شد كه همچه شد، پاى تجارت خارجه به مملكت ما باز شد و خورده خورده از همه جور اجناس در مملكت ما ريختند و هر چيزى كه در بين ما معمول بود و محل حاجت ما ديدند، از هر طرف بر ما وارد كردند و به زخرفه صوريه و ذهنيت طاهريه آنها را آراستند و ما را فريب دادند و از آن طرف ميل پادشاه و اطراف و حواشى آن و هكذا باقى اعيان مملكت به مقتضاى )الناس على دين ملوكهم( به استعمال آنها و به همان اندازه، بلكه بالاتر، اعراضشان از اجناس و حِرف وطنيه و ترك نمودن آن باعث مزيد رواج آنها و موجب مزيد اندراس اينها گرديد. خورده خورده حِرف و صنايع مملكتى كه سبب استجلاب وجوه نقديه بود، منسوخ شد و آن وجوه نقديه از ما منقطع شد و آن قوافل طلا و نقره كه هر ساله در خانههاى ما وارد شده و منزل مىگزيد، بهطرف ممالك اروپا رهسپار شد و خانههاى فرنگيان را منزلگاه خود قرار داد و دست ما از آن اموال تهى و در مقابل، جيب آنها پر شد.(118)
راهحل محلاتى براى درمان اين درد، بازگشت از فرهنگ مصرف اجناس خارجى به امطعه داخلى است كه لازمه آن، فراگيرى دانشهاى لازم اين كار و سپس افزايش توليد داخلى مىباشد. او در اين زمينه مىگويد:
... آيا ديگر سزاوار نيست كه از خواب غفلت بيدار شويم و اموال خود را صرف در آبادى مملكت و قوت مذهب و ملت خود نماييم و چشم از زخرفه و صورتسازى امتعه خارجه بپوشيم و به اجناس وطنيه اسلاميه خود حتىالمقدور اكتفا كنيم و حِرف و صنايع خود را تدريجاً توسعه و ترقى دهيم و ذلت مسلمين را كه از حد گذشته، به عزت مبدل نماييم و ممالك اسلاميه كه موطن شريعت حقه الهيه است، معمور و آباد كنيم ... .(119)
رساله ارشادالعباد الى عمارة البلاد درباره سه عامل ديگر رشد جامعه اسلامى و تحليل وضعيت دوره استبداديه سخنى نمىگويد، ولى مجمل كلام در ترسيم وضعيت استبدادى همان است كه در رساله لئالى بيان مىشود؛ تصويرى كه در آن دولت درآمد منظمى ندارد و از اينرو، هزينه و درآمدش تحت هيچ ضابطهاى نيست، ادارات لشكرى و كشورى آن، محدود و تحت هيچ نظمى نيست تا كسى در آنها از حد خود فراتر نرود، ادارات مذكور تابع خواست و اراده شخصى مسئولان آنها است، سياست خارجى و داخلىاش براساس قاعدهاى مضبوط نيست و سياستهاى تجارى و اقتصادى آن نامشخص. اما تبعه دولتهاى ديگر بهويژه اروپاييان ضمن بهرهگيرى از ثروت ملى آن، سعى در بهدست گرفتن زمام سياسى كشور نيز دارند. قرضهاى گزاف دولت نيز فرآيند اين كار را تسهيل كرده است.(120) همه اين مصايب و خرابىها برخاسته از يك عامل اساسى است: »استبداد« و نامحدود بودن قدرت سياسى. درست از اينجاست كه دوباره به ديدگاه بنيادى محلاتى بازمىگرديم؛ يعنى تحليل وضعيت سياسى و اجتماعى براساس رهيافت تحديد قدرت سياسى، ديدگاه »سلطنت مشروطه دولت اسلامى و حكومت شورايى«.(121)
جمعبندى و نتيجهگيرى
بىشك، تلاش محمداسماعيل محلاتى و همفكران مشروطهخواه او، به منظور يافتن الگويى نظرى درباب چگونه مؤمنانه زيستن در عصر جديد و الزامات برخاسته از آن بود. محلاتى ضمن يافتن پاسخى به پرسش مذكور از ديدگاهى آسيبشناسانه به معضلات و مشكلات گريبانگير تمدن اسلامى كه در واژه »انحطاط« خلاصه مىشود، سعى داشت آنچه را كه جوهره دين مىدانست، با مقتضيات تمدنى زمان خويش ادغام كند. به عقيده او، كانون اساسى انحطاط مزبور به استبداد داخلى منجر مىشد و به اين ترتيب، مبارزه با آن كليد در درجه نخست روش چگونه مؤمنانه زيستن، و سپس رهايى از انحطاط مسلمانان از وضعيت نامطلوب موجود است.
تلاش محلاتى نمونهاى از الگوهاى موفق زمان خود در سير نظريهپردازى است كه اينك بايد با نگرشى نقادانه، در مسير خواست اصلى او كه همانا توسعه و پيشرفت معنوى و مادى مسلمانان است، به آن دست يابيم. اكنون اين امكان براى ما فراهم است، زيرا عواملى چند چنين امكانى را براى ما فراهم كردهاند كه مهمترين آنها، دسترسى كنونى ما به قواعد و دانشهاى معرفتى جديدى است كه بهويژه در سايه انقلاب معرفتى سه دهه اخير سده بيستم بهوجود آمده است. همچنين با گذشت زمانى نزديك به بيش از يك سده، هم تلاش محلاتى جنبههاى قوت و ضعف خود را نشان داده است و هم با ارائه الگوى ولايت عامه فقيه و تجارت عملى آن، امكان فاصله گرفتن معرفتى از آن و نگاه دوباره به آن براى ما ايجاد شده است. در اينجا اساسىترين و عمدهترين جنبههاى مثبت و منفى الگوى محلاتى را بهعنوان جمعبندى مقاله ارائه مىدهيم:
1 - مهمترين ضعفى كه الگوى محلاتى از آن رنج مىبرد، آن است كه اين الگو، مشروعيت ذاتى ندارد. التزام او به عدم ولايت سياسى فقيهان از سويى، و عدم جواز دخالت مشروع مردم در حوزه سياست كه الگوى او را نه يك الگوى مطلوب، بلكه الگوى قابل دسترس در زمان غيبت مىگرداند از سوى ديگر، طرح دولت و حكومت او را از يك عنصر ذاتى مهم دولتهاى مدرن، يعنى مشروعيت ذاتى محروم مىگرداند.
2 - بهنظر مىرسد محلاتى در اتخاذ اين شيوه كه اسلامى بودن، الگوى خود را منوط به طرد نشدن آن بهوسيله اصول اسلامى مىداند، نسبت به مخالفان زمانه خود برحق بوده است. سؤال اساسى در اينجا آن بوده كه آيا از كتاب و سنت مىتوان شكل خاصى از حكومت تنظيم كرد و گفت اين شكل اسلامى حكومت است؟ آيا نظام حكومتى مسلمانان بايد براساس اصول ارزشى مستفاد از كتاب و سنت بنيانگذارى شده باشد، يا مسئله اين است كه اين نظام نبايد با آن اصول ارزشى ناسازگار باشد؟ همانگونه كه فرض مشروطهخواهان و مشروعهخواهان بوده، در كتاب و سنت شكل خاصى براى حكومت معين نشده است و براساس اين فرض، نمىتوان گفت كه نظام معينى، اسلامى است، چون نمىتوان بهوضوح بيان كرد كه بهدليل كدامين مشخصات، نظام مزبور اسلامى است، ولى بهراحتى مىتوان گفت كه هر نظام معينى با اصول ارزشى سياسى اسلام ناسازگار نيست. بنابراين، آنچه قابل بحث بوده و عملاً راهگشاست، اثبات منافات نداشتن مىباشد.
3 - نقطه ضعف مهم ديگر الگوى محلاتى، هرچند كه او خواسته ميان مبانى دينى با آموزههاى سياسى عصر تلفيقى ايجاد كند، آن است كه الگوى او بر مفهوم بنيادين »ضرورت« بنا شده است، از اينرو نمونهاى از شرايط استثنايى و حالت غيرعادى زندگى سياسى است، زيرا براساس اين الگو حالت عادى منوط به حضور معصوم)ع( و برپايى حكومت انفرادى او مىباشد، در حالى كه الگوى او الگويى از حكومت جمعى است.
( منابع )
1) محمداسماعيل محلاتى، »الئالى المربوطة فى وجوب المشروطة«، رسائل مشروطيت، به كوشش غلامحسين زرگرىنژاد، ص 496. اين رساله همچنين در منبع ذيل منتشر شده است: موسى نجفى، حوزه نجف و فلسفه تجدد در ايران، ص 266.
2) محمداسماعيل محلاتى، ارشاد العباد الى عمارة البلاد و موسى نجفى، بنياد فلسفه سياسى در ايران عصر مشروطيت، ص 297 و 298 و موسى نجفى، همان، ص 299.
3) محمداسماعيل محلاتى، لايحه در كشف حقيقت مشروطيت در كتابهاى ذيل: محمدمهدى شريف كاشانى، واقعات اتفاقيه در روزگار، به كوشش منصوره اتحاديه )نظام مافى(، ج 1؛ سيروس سعدونديان، ص 246 و 247 و رسائل مشروطيت، به كوشش غلامحسين زرگرىنژاد، ص 474.
4) ر . ك: »مقدمه رساله لئالى«، رسائل مشروطيت، ص 497؛ موسى نجفى، حوزه نجف و فلسفه تجدد در ايران، ص 267 266 و 300؛ »مقدمه لايحه در كشف حقيقت مشروطه«، رسائل مشروطيت، ص 475 474 و 497؛ واقعات اتفاقيه در روزگار، ج 1، ص 247؛ مقدمه رساله ارشاد العباد الى عمارة البلاد و بنياد فلسفه سياسى در ايران عصر مشروطيت، ص 298 و 299.
5) در اينباره، در قسمتهاى بعدى مقاله سخن خواهيم گفت.
6) موسى نجفى، بنياد فلسفه سياسى در ايران عصر مشروطيت، ص 298 و حوزه نجف و فلسفه تجدد در ايران، ص 300.
7) در ادامه مقدمه، در اين باب سخن گفته خواهد شد.
8) بخشى از رساله الئالى المربوطة فى وجوب المشروطة ابتدا در مجله الغرى منتشر شد، ولى بعدها تمام آن بهصورت كتابى مستقل در مطبعه مظفرى بوشهر انتشار يافت. همچنين رساله ارشاد العباد الى عمران البلاد او نيز در مجله درةالنجف به چاپ رسيد.
9) حسن الاسدى، ثورةالنجف، ص 62 و 63، به نقل از: حوزه نجف و فلسفه تجدد در ايران، ص 87.
10) محمدتركمان، نظارت هيأت مجتهدين: سير تطور اجراى اصل دوم متمم قانون اساسى در دوره دوم تقنينيه، تاريخ معاصر ايران، كتاب دوم، ص 22.
11) رسائل مشروطيت، به كوشش غلامحسين زرگرىنژاد، ص 489.
12) همان، ص 146 - 113.
13) همان، ص 167 - 151.
14) همان، ص 478 - 473 و محمدمهدى شريف كاشانى، واقعات اتفاقيه در روزگار، ج 1، ص 251 - 246.
15) موسى نجفى، حوزه نجف و فلسفه تجدد در ايران، ص 280 - 265.
16) رسائل مشروطيت، بهكوشش غلامحسين زرگرىنژاد، ص 549 - 495.
17) موسى نجفى، همان، ص 314 - 297 و بنياد فلسفه سياسى در ايران عصر مشروطيت، ص 304 - 297.
18) تاريخ روابط ايران و عراق، ص 266 - 264، به نقل از: حوزه نجف و فلسفه تجدد در ايران، ص 59 - 57.
19) محمدرضا حكيمى، بيدارگران اقاليم قبله، ص 106 - 104.
20) موسى نجفى، حوزه نجف و فلسفه تجدد در ايران، دفتر اول.
21) همان، ص 196 - 184.
22) ناظمالاسلام كرمانى، تاريخ بيدارى ايرانيان، به كوشش علىاكبر سعيدى سيرجانى، بخش دوم، ص 290 و محمدكاظم خراسانى، حاشيه بر كتاب مكاسب، به كوشش سيد مهدى شمسالدين، ص 92.
23) همان.
24) ايرج افشار، اوراق تازهياب مشروطيت و نقش تقىزاده، ص 207؛ محمدمهدى شريف كاشانى، واقعات اتفاقيه در روزگار، ج 1، ص 599 و رسائل مشروطيت، بهكوشش غلامحسين زرگرىنژاد، ص 485 و 486.
25) ناظمالاسلام كرمانى، همان، ص 230.
26) رسائل مشروطيت، به كوشش غلامحسين زرگرىنژاد، ص 525 و 526.
27) همان، ص 475 و 532 - 529.
28) همان، ص 541 523 و 542.
29) همان، ص 516 و 517.
30) همان، ص 529 - 527.
13) Constitutionalism.
32) همان، ص 521.
33) اندرو وينسنت، نظريههاى دولت، ترجمه حسين بشيريه، ص 125.
34) همان، ص 176 - 122.
35) همان، ص 149.
36) رسائل مشروطيت، به كوشش غلامحسين زرگرىنژاد، ص 516.
37) همان، ص 517.
38) همان، ص 517 و 518.
39) محلاتى در رساله لئالى در پاسخ به شك هشتم، اجازه علما را در امور حسبيه بهطور ضمنى مىپذيرد و از سخنانش چنين برمىآيد كه او امور حسبيه را خارج از حوزه حسبيه مىداند كه نيازمند اذن علما نمىباشد، ر. ك: رسائل مشروطيت، بهكوشش غلامحسين زرگرىنژاد، ص 523.
40) همان، ص 478.
41) همان، ص 523 و 524.
42) محمدحسين تبريزى، »كشفالمراد من المشروطة والاستبداد«، رسائل مشروطيت، ص 119.
43) عبدالنبى نورمى، »تذكرة الغافل«، رسائل مشروطيت، ص 175.
44) رسائل مشروطيت، به كوشش غلامحسين زرگرىنژاد، ص 131.
45) فضلاللَّه نورى، »حرمت مشروطه«، رسائل مشروطيت، ص 163 و 164.
46) رسائل مشروطيت، به كوشش غلامحسين زرگرىنژاد، ص 128.
47) همان، ص 136 - 134.
48) همان، ص 136.
49) به نظر ارسطو، حكومتهاى خوب يعنى حكومتهايى كه مصالح عمومى را رعايت مىكنند، برحسب تعداد زمامدارانشان از يك نفر تا جمع عبارتاند از: پادشاهى؛ اشرافى؛ پوليتى و حكومتهاى بد يعنى حكومتهايى كه مصالح عمومى را مراعات نمىكنند، و به ترتيب تعداد زمامداران از يك نفر تا جمع عبارتاند از: تيرانى، اليگارش و دموكراسى، ر. ك به: بهاءالدين پازارگاد، تاريخ فلسفه سياسى، ص 134.
50) رسائل مشروطيت، به كوشش غلامحسين زرگرىنژاد، ص 498 و موسى نجفى، حوزه نجف و فلسفه تجدد در ايران، ص 268.
51) همان.
52) رسائل مشروطيت، ص 499 و موسى نجفى، همان، ص 270.
53) همان.
54) رسائل مشروطيت، ص 497 و موسى نجفى، همان، ص 267.
55) همان.
56) رسائل مشروطيت، ص 499 و موسى نجفى، همان، ص 269.
57) رسائل مشروطيت، ص 499 و 500 و موسى نجفى، همان، ص 270.
58) ر . ك: محمدحسين نايينى، تنبيه الامة و تنزيه الملة، مقدمه و حواشى محمود طالقانى.
59) رسائل مشروطيت، به كوشش غلامحسين زرگرىنژاد، ص499 و 500 و موسى نجفى، حوزه نجف و فلسفه تجدد در ايران، ص269 و 270.
60) رسائل مشروطيت، ص 502 و موسى نجفى، ص 272.
61) همان.
62) رسائل مشروطيت، ص 475 و محمدمهدى شريف كاشانى، واقعات اتفاقيه در روزگار، ج 1، ص 247.
63) رسائل مشروطيت، ص 511.
64) همان.
65) همان، ص 512.
66) همان.
67) روحاللَّه نجفى اصفهانى، »مكالمات مقيم و مسافر«، در رسائل مشروطيت، ص 427.
68) عمادالعلماء خلخالى، »بيان سلطنت مشروطه و فوائدها«، در رسائل مشروطيت، ص 312.
69) يوسف فاضل ترشيزى، »كلمه جامعه شمس كاشمرى«، در رسائل مشروطيت، ص 618.
70) رسائل مشروطيت، به كوشش غلامحسين زرگرىنژاد، ص 516.
71) همان.
72) همان، ص 517.
73) همان، ص 523.
74) همان، ص 526.
75) همان، ص 527.
76) همان، ص 529.
77) سيد نصراللَّه تقوى، »مقاله سؤال و جواب در فوائد مجلس ملى«، در رسائل مشروطيت، ص 272.
78) عبدالرسول كاشانى، »رساله انصافيه«، در رسائل مشروطيت، ص 572 - 569.
79) رسائل مشروطيت، به كوشش غلامحسين زرگرىنژاد، ص 437.
80) همان، ص 520.
81) همان.
82) همان، ص 476 و 477 و محمدمهدى شريف كاشانى، واقعات اتفاقيه در روزگار، ج 1، ص 249.
83) رسائل مشروطيت، به كوشش غلامحسين زرگرىنژاد، ص 477 و 521 و محمدمهدى شريف كاشانى، همان.
84) رسائل مشروطيت، ص 478 و محمدمهدى شريف كاشانى، همان، ج 1، ص 250.
85) رسائل مشروطيت، ص 546 و 547.
86) آيات مزبور عبارتاند از: نساء (4) آيه 58 و انعام (6) آيه 152 و رسائل مشروطيت، ص 582.
87) همان، ص 519.
88) همان، ص 478 و محمدمهدى شريف كاشانى، همان، ج 1، ص 250.
89) موسى نجفى، حوزه نجف و فلسفه تجدد در ايران، ص 299 و بنياد فلسفه سياسى در ايران عصر مشروطيت، ص 297.
90) رسائل مشروطيت، به كوشش غلامحسين زرگرىنژاد، ص 509.
91) همان، ص 510.
92) موسى نجفى، حوزه نجف و فلسفه تجدد در ايران، ص 312.
93) همان، ص 308.
94) همان.
95) همان، ص 308 و 309.
69) Democracy Dirigee.
79) Democracy Engagee.
98) على شريعتى، مجموعه آثار، ج 12، ص 233 - 229.
99) موسى نجفى، همان، ص 309.
100) همان.
101) همان، ص 310.
201) Nation state.
103) برتران بديع، جامعهشناسى دولت، ترجمه احمد نقيبزاده.
104) رسائل مشروطيت، به كوشش غلامحسين زرگرىنژاد، ص 532 و 533.
105) همان، ص 537 و 538.
106) همان، ص 514.
107) رسائل مشروطيت، ص 514.
108) همان، ص 502 و 503 و موسى نجفى، حوزه نجف و فلسفه تجدد در ايران، ص 273 و 274.
109) رسائل مشروطيت، به كوشش غلامحسين زرگرىنژاد، ص 503 و 504 و موسى نجفى، همان، ص 274 و 275.
110) رسائل مشروطيت، ص 504 و 505 و موسى نجفى، همان، ص 275 و 276.
111) رسائل مشروطيت، ص 505 و موسى نجفى، همان، ص 276.
112) رسائل مشروطيت، ص 506 و موسى نجفى، همان، ص 276 و 277.
113) رسائل مشروطيت، ص 506 و 507 و موسى نجفى، همان، ص 277 و 278.
114) رسائل مشروطيت، ص 507 و موسى نجفى، همان، ص 279.
115) رسائل مشروطيت، ص 507 و 508 و موسى نجفى، همان، ص 279.
116) رسائل مشروطيت، ص 508.
117) موسى نجفى، حوزه نجف و فلسفه تجدد در ايران، ص 303 و 304 و بنياد فلسفه سياسى در ايران عصر مشروطيت، ص 301.
118) موسى نجفى، همان، ص 304 و بنياد فلسفه سياسى در ايران عصر مشروطيت، ص 301 و 302.
119) موسى نجفى، همان، ص 307 و بنياد فلسفه سياسى در ايران عصر مشروطيت، ص 303 و 304.
120) رسائل مشروطيت، به كوشش غلامحسين زرگرىنژاد، ص 509.
121) موسى نجفى، همان، ص 269 و 270 و بنياد فلسفه سياسى در ايران عصر مشروطيت، ص 298.
لاکلا و موف از طریق بازخوانی و ساختار شکنی نظریههای متفکرانی مانند مارکس، گرامشی، آلتوسر، فوکو، دریدا، لاکان، سوسور، و دیگران، نظریه گفتمان خود را در کتاب هژمونی و استراتژی سوسیالیستی(1985) شکل دادند. نظریه لاکلا و موف ریشه در دو سنت نظری ساختگرا یعنی مارکسیسم و زبان شناسی سوسور دارد. در حالی که مارکسیسم مبنای اندیشه در امر اجتماعی را برای این نظریه فراهم میآورد، زبان شناسی ساختگرای سوسور نظریه معنایی مورد نیاز این دیدگاه را فراهم میکند. در گفتمان لاکلاو موف آمیخته شدن دو نظریه بالا، موجب پیدایش نظریه پسا ساختارگرایانهای میشود که بر اساس آن همه حوزههای اجتماع به مثابه شبکهای از فرایندهای متفاوت دریافت میشود که به تولید معنا میانجامد.
1. نظام رابطهای گفتمان
مفهوم گفتمان و نظریه معنایی همراه آن در نزد لاکلا و موف وامدار سنت زبان شناسی ساختگرای سوسور است. از نظر سوسور نشانهها معنای خود را از طریق رابطه میان نشانهها در درون یک نظام زبانی بدست میآورند. نظریه گفتمانی لاکلا و موف نیز با استعانت از ایده فوق، از همه امور اجتماعی از جمله سیاست، برداشتی گفتمانی ارایه میدهد (برخلاف نظریه گفتمان فرکلاف). از دیدگاه این نظریه، سیاست و امور اجتماعی را میتوان به مثابه ساختهایی گفتمانی فهم کرد و از این جهت آنها معتقد هستند که سیاست مانند هر عمل و پدیده دیگری نیازمند گفتمانی شدن است تا قابل فهم و معنادار گردد. این بدان معنا است که فعالیتها و پدیدههای سیاسی وقتی قابل فهم میشوند که در کنار مجموعهای از عوامل دیگر در قالب گفتمانی خاص قرار گیرند. پس هیچ امر سیاسی به خودی خود دارای هویت نیست. به این ترتیب این برادشت از گفتمان به نوبه خود با مساله هویت ارتباط مییابد. هوارث نیز به چنین نتیجهای از تعالیم لاکلا و موف رسیده است (هوارث، 1377،162):
برداشتی که لاکلا و موف از گفتمان دارند، موید شخصیت رابطهای هویت است. معنای اجتماعی کلمات، گفتارها، اعمال و نهادها را با توجه به بافت کلیی که اینها خود بخشی از آن هستند میتوان فهمید. هر معنایی را تنها با توجه به عمل کلیی که در حال وقوع است و هر عملی را با توجه به گفتمان خاصی باید شناخت.
2. اختیاری بودن نشانهها
لاکلاو موف از مفهوم" اصل اختیاری بودن نشانه" های سوسور بسیار استفاده کردهاند. این اصل بیان میکند که یک نشانه زبانی ترکیبی از دال و مدلول است و رابطه میان دال و مدلول در یک نشانه زبانی کاملا اختیاری است. پیامد مهم این اصل آن است که نظام زبانی واقعیت را مفصل بندی میکند (اسمیت،1998، 85). از طریق زبان اشیایی که از نظرمان معنا دارند ساخته میشوند؛ زبان جهان خارج را به مقولهها و گروهها و گروههای مختلف تقسیم میکند و کلیت آن را در نظرمان منسجم و یکدست جلوه میدهد. امور سیاسی و اجتماعی نیز هم گستره با امور گفتمانیاند. دلالت ضمنی این سخن آن است که مواد و اشیای فراگفتمانی بیشکل بوده و قابل دریافت و فهم به وسیله ما نیستند. از نظر لاکلا و موف، برخلاف نگرش ساختگرایانه سوسور درباره نظام زبانی و مفهوم نشانه، گفتمانها دارای خصایص سه گانه زیر هستند: اول این که گفتمانها گر چه همانند نظام زبانی سوسور به عناصر درون خود به واسطه مفصل بندی هویت میبخشند، اما برای کسب هویت خودشان ناچار هستند به گفتمانهای دیگری در خارج از خود رجوع کنند. دوم این که گفتمانها دارای شخصیت در زمانی و تاریخی هستند. تاریخ مندی گفتمانها منجر به آن میشود که همواره در معرض تغییر و دگرگونی باشند و از ایستایی و عدم تغییر رهایی یابند؛ و سوم این که امکان دارد که دالها از مدلولها جدا شوند و جا را برای ابهام و چندگانگی معنایی باز گذارند. وجود استعاره و سوء فهمها در زندگی روزمره دلیلی بر این امر است. چنین رابطهای میان دال و مدلول موجب آن میشود که شکل گیری هویت که بستگی به رابطه میان دال و مدلول دارد سیال و در معرض تغییر باشد. نگرشی این گونه به رابطه میان دال و مدلول برای تحلیل سیاسی مشکل ساز خواهد بود چرا که شکل گیری معنا و به تبع آن شکل گیری هویت بستگی به رابطه دال و مدلول دارد. لاکلا و موف برای بر طرف کردن این مشکل مفهوم مفصل بندی (articulation) را به کار بردند.
3. مفهوم گفتمان
به نظر لاکلا و موف خلق معنا به مثابه یک فرایند اجتماعی شامل عمل تثبیت معنا میباشد. از طریق قراردادن نشانهها در شبکه روابط نشانههای دیگر معناهایشان را تثبیت میکنیم اما در نهایت این روند غیر ممکن است چون تثبیت معنای نشانهها محتمل و مشروط (contingent) است. مفصل بندی (articulation) از نظر لاکلا و موف (لاکلا و موف،1985، 105) عبارت است:
ما هر عملی را که منجر به برقراری رابطهای بین عناصر شود، به نحوی که هویت این عناصر در نتیجه عمل مفصل بندی تعدیل و تعریف شود، مفصل بندی مینامیم. جایگاههای تفاوت [diferential positions] را زمانی که در درون یک گفتمان مفصل بندی شده باشند، وقته[moment] مینامیم. و برعکس، هر تقاوتی را که از نظر گفتمانی مفصل بندی شده نیست، عنصر مینامیم.
از نظر لاکلا و موف گفتمان حوزهای است که مجموعهای از نشانهها در آن به صورت شبکهای در میآیند و معنایشان در آنجا تثبیت میشود. هر نشانهای که وارد این شبکه میشود و در آن جا به واسطه عمل مفصل بندی با نشانههای دیگر جوش میخورد یک وقته خواهد بود. معنای این نشانهها به علت تفاوتشان با یکدیگر (که به آن جایگاه تفاوت گفته میشود) تثبیت میشود. معنای نشانههای درون یک گفتمان حول یک نقطه مرکزی به طور جزیی تثبیت میشود. نقطه مرکزی، نشانه برجسته و ممتازی است که نشانههای دیگر در سایه آن نظم پیدا میکنند و به هم مفصل بندی میشوند. تثبیت معنای یک نشانه در درون یک گفتمان از طریق طرد دیگر معانی احتمالی آن نشانه صورت میگیرد. از این رو یک گفتمان باعث تقلیل معانی احتمالی میشود. گفتمان تلاش میکند تا از لغزش معنایی نشانهها جلوگیری کند و آنها را در یک نظام معنایی یک دست به دام بیندازد. معانی احتمالی نشانهها را که در گفتمان طرد میشوند حوزه گفتمان گونگی(fild of discursivity) مینامند (لاکلا و موف، 1985، 111). حوزه گفتمان گونگی در واقع معانی است که از یک حوزه گفتمان سر ریز میشوند، یعنی معانی که یک نشانه در گفتمان دیگری دارد یا داشته است ولی از گفتمان مورد نظر حذف میشود تا یک دستی معنایی در آن گفتمان حاصل شود. بنابر این هر چیزی که از یک گفتمان حذف میشود و یا خارج از آن است، در حوزه گفتمان گونگی قرار دارد. اما چون گفتمانها همواره در تقابل با حوزه خارج از خود قرار دارند همواره این احتمال وجود دارد که شیوه تثبیت معنای نشانهها در یک گفتمان به وسیله شیوههای دیگر تثبیت معنا در گفتمانهای دیگر به چالش در آید. مفهوم عنصر در این جا کاربرد دارد. عنصرها نشانههایی هستند که در حوزه گفتمان گونگی قرار دارند و دارای چندگانگی معنایی هستند. از این منظر گفتمان تلاشی است برای تبدیل عناصر به وقتهها از طریق تقلیل چندگانگی معناییشان به یک معنای کاملا تثبیت شده (یورگنسن و فیلیپسن،2002، 28). در این حالت نوعی انسداد در معنای نشانه حاصل میشود و مانع از نوسانات معنایی آن میشود اما این انسداد و انجماد به هیچ وجه دایمی نبوده و انتقال از حالت عنصر به وقته هیچگاه کاملا صورت نمیپذیرد و بدین ترتیب گفتمانها هیچگاه صد در صد تثبیت نمیشوند به گونهای که امکان هر گونه تغییر و دگرگونی معنایی تحت تاثیر چندگانگی معنایی حوزه گفتمان گونگی از آنها سلب شود. این ویژگی نشانهها موجب میشود که به آنها دال شناور گفته شود. دالهای شناور نشانههایی هستند که گفتمانهای مختلف تلاش میکنند تا به آنها به شیوه خاص خودشان معنا ببخشند. برخی از این دالهای شناور نقاط مرکزی هستند. نقاط مرکزی دالهای شناور به شمار میآیند با این تفاوت که نقطه مرکزی به حالتی اشاره دارد که معنای نشانه به حالت انجماد و انسداد در آمده است اما دال شناور به حالتی اشاره دارد که نشانه در میدان مبارزه گفتمانهای متفاوت برای تثبیت معنا شناور و معلق است. به صورت خلاصه آن که گفتمانها تلاش میکنند تا از طریق تبدیل عناصر به وقتهها و تقلیل معانی متعدد یک نشانه به یک معنا و ایجاد نوعی انسداد در معنای نشانه، ابهام معنایی را برطرف سازند. اما این عمل به طور کامل امکان پذیر نیست و معنا به طور صد در صد تثبیت نمیشود زیرا احتمالات معنایی که در حوزه گفتمان گونگی وجود دارند همواره ثبات معنا در گفتمان مورد نظر را تهدید میکنند. از این رو همه وقتهها به طور بالقوه چند معنا باقی میمانند و همیشه این احتمال وجود دارد که هر کدام از معانی دیگر بروز پیدا کند. در واقع انسداد و بستگی در معنای یک نشانه عملی موقتی است و زمینه برای برجسته سازی معانی دیگر یک نشانه به وسیله گفتمانها دیگر همواره مهیا است. گفتمانها همواره در حال رقابت برای تثبیت معنا هستند.
4. نظریه اجتماعی
1-4. هژمونی: لاکلا و موف با استعانت از مفهوم هژمونی آنتونیو گرامشی مارکسیست ایتالیایی تلاش کردند به تبیین فرایندهای روبنایی بپردازند که در ایجاد آگاهی مردم نقش دارند.
از نظر گرامشی هژمونی ناشی از قدرتی است که طبقه حاکم میتواند به واسطه آن طبقات دیگر را قانع کند که منافع آن طبقه منافع همه است. در نتیجه، سلطه به واسطه زور یا حتی ضرورتا به وسیله استدلال فعال اعمال نمیشود بلکه به واسطه قدرتی پیچیدهتر و فراگیر بر اقتصاد و ابزارهای حکومتی مانند آموزش و پرورش و رسانههای جمعی اعمال میشود که به کمک آنها منافع حاکم به عنوان منافع مشترک همگان ارایه میشود و طبعا چندان جدی گرفته نمیشود ( اشکرافت و اهلوالیا، 1999، 44).
لاکلا و موف از انعطاف ناپذیری رابطه میان دال و مدلول استفاده سیاسی میکنند و آن را به مفهوم هژمونی پیوند میدهند. به این ترتیب اگر مدلول خاصی به دال خاصی نزدیک شود و در نتیجه بر سر معنای خاصی برای یک دال در اجتماع اجماع حاصل شود آن دال هژمونیک میشود. با هژمونیک شدن دالهای یک گفتمان کل آن گفتمان به هژمونی دست پیدا میکند. هژمونیک شدن یک نشانه به این معناست که معنای آن در سطح وسیعی در افکار عمومی مورد پذیرش قرار گرفته است و یا در واقع نوعی انسداد هر چند موقتی در معنای نشانه به وجود آمده است. در این حالت هژمونی حاصل میشود. هژمونی به کمک تثبیت معنا حاصل میشود. از این رو موفقیت طرحهای سیاسی را به واسطه تواناییشان برای تثبیت نسبی معنا در بافتی مشخص و محدود میتوان سنجید. به این معنا، تولید معنا ابزار مهمی برای ثبات روابط قدرت به شمار میآید. از طریق تولید معنا، روابط قدرت طبیعی و همسو با عقل سلیم جلوه داده میشود تا از نظرها پنهان بماند و قابل مواخذه نباشد ( دووس، 2003، 167).
2-4. بسط مفهوم گفتمان: از نظر لاکلا و موف نه تنها زبان بلکه کل حوزه اجتماع را مفهوم گفتمان در بر میگیرد. همان گونه که یک نشانه وقتی در یک گفتمان مفصل بندی شد چنین به نظر میرسد که گویی معنای آن ثابت و غیر مبهم است. در حوزه اجتماع نیز ما طوری عمل میکنیم که گویی واقعیت اطراف ما ساختی غیر مبهم و ثابت دارد گویی که جامعه، گروهها و هویتها واقعیاتی عینی هستند. اما همان گونه که نشانه و ساختار زبان ثابت نیستند پدیدههای اجتماعی نیز انعطاف پذیر و قابل تغییرند. به واسطه تولید گفتمانی معنا واقعیت عینی ساخته میشود و هدف از تحلیل کشف فرآیندهای ساخت معناست ( فیلیپسن و یورگنسن، 2002، 33-46).
3-4. گفتمان، سیاست و عینیت: اصالت با فرآیندهای گفتمانی و سیاسی است. مفصل بندیهای سیاسی تعیین میکنند که ما چگونه فکر و عمل کنیم و بدین ترتیب است که جامعه شکل میگیرد. از نظر لاکلا و موف هیچ تمایزی میان پدیدههای گفتمانی و غیر گفتمانی نیست. تولید، بازتولید، و تغییر معنا اعمالی سیاسی هستند. سیاست معنایی عام دارد و به حالتی باز میگردد که ما دائما به شیوهای اجتماع را میسازیم که شیوههای دیگر را طرد میسازد ( فیلیپسن و یورگنسن، 2002، 36). در واقع، سیاست سازماندهی به جامعه به شیوهای خاص است به نحوی که شیوههای ممکن دیگر را نفی و طرد میسازد. بدین ترتیب گفتمانهای مختلف ممکن است بر سر سازماندهی جامعه به شیوه خاص خودشان با هم به رقابت و مبارزه برخیزند. اما گاه به نظر میرسد که فضای حاکم بر ما و رفتارهای اجتماعی ما چنان طبیعی به نظر میرسد که امکان تصور جایگزینی برای وضع موجود غیر ممکن میگردد. به این چنین گفتمانها، گفتمانهای عینی گفته میشود ( لاکلا، 1990، 34). عینیت نتیجه تاریخی فرایندها و نزاعهای سیاسی است. عینیت، گفتمان رسوب کرده است و در نتیجه مرز میان عینیت و امر سیاسی مرزی سیال و تاریخی است ( فیلیپسن و یورگنسن، 2002، 36). مفهوم هژمونی میان عینیت و امور سیاسی قرار میگیرد. همانگونه که عینیات ممکن است دوباره سیاسی شوند، نزاعهای شدید نیز ممکن است جای خود را به عینیات و بدیهیات بسپارند.گذر از نزاع سیاسی به عینیت در شرایط مداخله هژمونیک حاصل میشود؛ در این حالت شیوههای مختلف فهم از جهان سرکوب میشود و فقط یک نگرش خاص طبیعی و غالب میگردد. عینیت معادل امور پذیرفته شده، طبیعی و غیر قابل تغییر است و از این رو عینیت خود ایدئولوژیک است. جامعه بدون ایدئولوژی غیر قابل تصور است. ما همواره مجبوریم بخش عمدهای از دنیای اجتماعی را در اعمالمان بدیهی بینگاریم زیرا زیر سوال بردن همه چیزها غیر ممکن است. قدرت چیزی است که اجتماع را تولید میکند. دانش، هویت و موقعیت فردی و اجتماعی ما ساخته و پرداخته قدرت است. رهایی از چنبره قدرت غیر ممکن است چون سراسر زندگی فردی و اجتماعی ما را فرا گرفته است(فیلیپسن و یورگنسن، 2002، 36و 37).
4-4. سوژه و هویت: نظریه گفتمان، فرد به مثابه سوژه خود مختار، آزاد، و صاحب اراده را نمیپذیرد. مردم توسط گفتمانها بازخواهی میشوند، یعنی در موقعیتهای مختلف سخنگویی قرار میگیرند و مجبور هستند به گونهای خاص سخن بگویند. سوژهها را باید به مثابه" موقعیت سوژه" در یک ساخت گفتمانی فهمید (فیلیپسن و یورگنسن، 2002، 40). تعین بخشی به سوژه به عهده گفتمانها میباشد. اما گاهی شرایطی پیش میآید که گفتمانها سوژه را در موقعیتهای متضاد هم قرار میدهند، در این حالت سوژه بیش تعیین شده (overdetermined) است. در این هنگام میان گفتمانهای رقیب نزاع در میگیرد (فیلیپسن و یورگنسن، 2002، 41). سوژه همواره بیش تعیین شده است زیرا گفتمانها محتمل و مشروطند و ثبات ندارند. لاکلا در این جا از نظریه سوژه لاکان و مفهوم " احساس کمال دوران کودکی" او استفاده میکند. مفهوم اخیر به معنای عدم آگاهی کودک از محدودیتهای خود و همزیستی با جهان اطراف است. لاکلا بیان میکند که سوژه همواره در تناقض میان احساس کمال دوران کودکی و ناسازگاری هویتهایی که از اجتماع به او داده میشود و مرجع شناسایی او از خود هستند به سر میبرد و خود واقعیاش هیچگاه شکل نمیگیرد (فیلیپسن و یورگنسن، 2002، 42). خود واقعی و کامل یک اسطوره است. سوژه در میان گفتمانهای مختلف همواره در پی یافتن خود است. گفتمان با ایجاد زنجیرههای هم ارزی که به واسطه آن اشخاص خود را شناسایی میکنن، شیوههای رفتار کردن را برای آنها فراهم میآورند. سوژه همواره تکه تکه است و هیچگاه خودش را باز نمییابد. سوژه هویت خود را از طریق بازنمایی در یک گفتمان و انتصاب به یک موقعیت گفتمانی مییابد. گفتمانها با تشکیل زنجیرههای هم ارزی که در آنها نشانهها مرتب میشوند و در تقابل با زنجیرههای دیگر قرار میگیرند هویت را به طور رابطهای شکل میدهند. هویتها همانند گفتمانها تغییر پذیرند. سوژه خرد شده و بی مرکز و همواره در حالت بیش تعیین شدگی است (فیلیپسن و یورگنسن، 2002، 43).
5-4. تشکیل گروهها: هویت جمعی (تشکیل گروه) و هویت فردی تحت اصول مشترکی شکل میگیرند که مرز میان این دو نوع هویت کدر و مبهم است. تشکیل گروه را باید به مثابه کاهش احتمالات دانست.از طریق فرایندی که به واسطه آن بعضی از احتمالات هویتیابی، مناسب ارایه و احتمالات دیگر نادیده گرفته میشوند، مردم به صورت گروه تشکل مییابند (فیلیپسن و یورگنسن، 2002، 44). برای تبیین تشکیل گروه از دو مفهوم " منطق هم ارزی" و " منطق تفاوت" بهره برده میشود. منطق هم ارزی و تفاوت که در قالب ایجاد زنجیره هویتهای هم ارز در میان عناصر مختلف عمل میکند در پی تبیین روابط غیریت سازانهای است که ساختار فضای حاکم بر جامعه را تعیین میکند. در این فرایند، هویتهای خاصی در کنار هم به صورت خطی مرتب میشوند و در مقابل هویتهای منفی دیگری قرار میگیرند که به نظر میرسد تهدید کننده آنها باشند ( دووس، 2003، 165). بازنمایی عامل مهمی در فرایند تشکیل گروه است زیرا گروهها وجود ندارند مگر آن که کسی درباره آنها و یا به طرفداری از آنها سخنی بگویند و آن گروه در قالب گفتار یا نوشتار و بازنمایی شود. گروهها همواره از طریق ساختهای هم ارزی محتمل و مشروط میان عناصر مختلف شکل میگیرند. تشکیل گروه و بازنمایی گروه همزمان اتفاق میافتد. تا کسی درباره گروهی صحبت نکند آن گروه تشکیل نمیگردد ( لاکلا ،1993، 289).
6-4. غیریت سازی و هژمونی: مبارزه بر سر خلق معنا همواره نقش محوری داشته است. در چارچوب این نظریه، نزاع و تقابل بر کل جامعه سایه میاندازد و نیروی پیش رانندهای است. هیچ گفتمانی نمیتواند هرگز کاملا شکل بگیرد و تثبیت شود زیرا هر گفتمانی در نزاع با گفتمانهای دیگر است که سعی میکند واقعیت را به گونهای دیگر تعریف کند و خط مشیهای متفاوتی برای عمل اجتماعی ارایه کند. غیریت سازیهای اجتماعی وقتی پیدا میشوند که هویتهای متفاوت همدیگر را نفی و طرد میسازند. غیریت سازی اجتماعی از سه جهت برای نظریه گفتمان اهمیت دارد:
الف) خلق رابطهای غیریت سازانه که همواره شامل تولید دشمن یا یک دیگری است برای تاسیس مرزهای سیاسی اهمیتی به سزا دارد.
ب) تشکیل روابط غیریت سازانه و تثبیت مرزهای سیاسی برای تثبیت جزیی هویت تشکلهای گفتمانی و عاملان اجتماعی با اهمیت است.
پ) آزمودن غیریت سازی مثال خوبی برای نشان دادن محتمل و مشروط بودن هویت است ( هوارث، 1367، 165).
پس غیریت سازیها جایی یافت میشوند که گفتمانها با هم برخورد میکنند. اما غیریت سازیها همواره تداوم ندارند و از طریق مداخله هژمونیک محو میشوند. مداخله هژمونیک مفصل بندی است که وضعیتی غیر مبهم را به کمک زور بازسازی میکند و بدین ترتیب باعث تثبیت جزیی معنا میشود (لاکلا، 1993، 282). هژمونی و ساختار شکنی دو روی یک سکه هستند. هژمونی موجب نزدیک شدن دالی به مدلولی خاص و ثبات نسبی معنای یک نشانه میشود، اما ساختار شکنی با انتساب مدلول و معنایی متفاوت به آن دال، مدلولی را که گفتمان رقیب به آن دال چسبانده بود دور میکند و آن دال را باز تعریف مینماید و به این ترتیب، هژمونی آن گفتمان را میشکند. هژمونی مفصل بندی مشروط عناصر در عرصهای نامعین است و ساختار شکنی عملیاتی است که نشان میدهد مداخله هژمونیک خود مشروط و موقتی است و عناصر ممکن بود به گونه دیگری با هم ترکیب شوند. بنابر این ساختار شکنی عدم تعین را آشکار میکند ولی مداخله هژمونیک مفصل بندی خاصی را طبیعی میسازد (تورفینگ، 1999، 103). هدف از تحلیل گفتمان شکستن ساختارهایی است که ما آنها را طبیعی میانگاریم و جدی نمیگیریم. تحلیل گفتمان میخواهد نشان دهد که نظم موجود در جهان حاصل فرایندهای سیاسی است که دارای پیامدهای اجتماعی هستند (فیلیپسن و یورگنسن، 2002، 48).
7-4. گفتمان و موقعیت تحلیلگر: تحلیلگر گفتمان نیز سوژهای است مانند دیگر سوژههای دیگر که گرفتار ساختهای گفتمانی است و به هیچ وجه از جایگاه ممتازی برخوردار نیست. او نمیتواند از موضعی خارج از گفتمان به ساختار شکنی گفتمان بپردازد. گر چه تلاش میکند از گفتمانها فاصله بگیرد و آنها را همان گونه که هستند بنمایاند و به حقیقت دست یابد، اما امیدی نیست چرا که در چارچوب این نظریه، حقیقت خود بر ساخته گفتمانها است. این امر منجر به نسبیگرایی در تحلیل گفتمان میشود (فیلیپسن و یورگنسن، 2002، 116). این نظریه مطالعات خود را ساختههای گفتمانی میداند که تنها بازنمایی ممکن از جهان را به دست نمیدهد بلکه تنها این گونه از مبارزات گفتمانی است که در حوزه تحقیقی مورد نظر صورت میگیرد. تحلیل انتقادی گفتمان، با این معضل مواجه است. تحلیلگران انتقادی گفتمان نیز جهتمندی تحقیقاتشان را میپذیرند و معتقد هستند که تحقیقات آنها باید در جهت رفع نابرابریهای اجتماعی صورت بگیرد و از این رو تلاش میکنند تا نظریههای خود را در مورد تحقیقات خود نیز به کار ببندند (فیلیپسن و یورگنسن، 2002، 67).
نتیجه
نظریه معنایی لاکلا و موف ارتباط تنگاتنگی با نظریه اجتماعی آنها دارد. حوزه اجتماع از نظر آنها مانند نظام نشانهشناختی است که حول مبارزه بر سر تعریف نشانهها و تلاش برای تثبیت معنای آنها میگردد. نظامهای نشانهشناختی اجتماعی تلاش میکنند جهان را به شیوه خود تعریف کنند و سوژهها و گروههای اجتماعی را هویت بخشند. آنها حوزه اجتماع را به قطبهای متخاصم تقسیم میکنند. در حقیقت اجتماع عرصه مبارزه برای تعریف و تثبیت معنا است. این نظامهای معنا بخش زندگی فردی و اجتماعی همه انسانها را در سیطره خود میگیرند و حقیقت را به شیوه خاص خود برایشان تعریف میکنند، حقیقتی که ابدا ثبات ندارد و همواره احتمال تغییر آن میرود. نظریه گفتمان لاکلا و موف بسط نظریه گفتمان فوکو در دوره دیرینه شناسی اما در چارچوب پسا ساختگرایی است. از این نظریه به این دلیل انتقاد شده است که نظریه گفتمان لاکلا و موف دیدگاهی بسیار انتزاعی اتخاذ کرده است و اساسا نظریهای کلان اجتماعی به شمار میرود. ازاین رو، تحلیلهای گفتمانی مبتنی بر آن صرفا به تحلیل روابط میان مجموعهای از نشانههای نظام یافته میپردازد و با تحلیلهای خرد زبانی همراه نیست.
فهرست منابع
غلام رضا کاشی، محمد رضا (1379)، جادوی گفتار:ذهنیت فرهنگی و نظام معنایی در انتخابات دوم خرداد، تهران، موسسه فرهنگی آینده پویان.
هارلند ریچارد (1380). ابرساختارگرایی: فلسفه ساخت گرایی و پسا ساخت گرایی، ترجمه فرزان سجودی، تهران، حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی.
هوارث،دیوید (1377). " نظریه گفتمان"، فصلنامه علوم سیاسی، ترجمه علی اصغر سلطانی، ش 2، ص ص 156-182.
De Vos, P. (2003). Discourse Theory and the Study of Ideological (Trans-)formations: Analyzing Social Democratic Revisionism. In Journal of Pragmatics, 13(1):163-180.
Jorgensen, M. & Philips, L.(2002). Discourse Analysis as Theory and Method.
Laclau, E & Mouffe, C.(1985).Hegemony and Socialist Strategy: Toward a Radical Democratic Politics.
Laclau, E.(1990).New Reflections on the Revolution of Our Time.London: Verso.
Laclau, E.(1993).Power and representation. In M. Poster ( Ed.), Politics, Theory and Contemporary Culture.
Smit, A. M.( 1998), laclau and Mouffe: the radical democratic imagery.
Torfing, J.(1999). New Theories of Discourse: Luclau, Mouffe, and Zizek.