1. مقدمه
اسطوره نه به معناي داستاني واقعي با ابعادي غير واقعي و فوق بشري، و نه به معناي کوششي ابتدايي براي تبيين جهان آفرينش؛ بلکه به معناي تجلّيگاه انديشهي بشر و نوع شناخت وي از جهان، در دورهاي خاص از تاريخ انديشهي او به مثابه ارابۀ عظيم، ارجمند و گرانقدري است که نه تنها شيوهي تفکّر و تعمّق زرّين بشر را نسبت به جهان به دنبال خود ميکشد، بلکه حامل شيوۀ زندگي مادّي و زميني او نيز ميباشد. در اين نوشته، از زاويههايي که ما به اساطير خواهيم نگريست، جنبههاي فلسفي و ادبي آن کم رنگ خواهد شد. براي ما جنبههايي از اساطير حائز اهميت خواهد بود که محل انعکاس زندگي اجتماعي قوم در دورۀ خاص اساطيرياش ميباشد. چنين نگرشي به اسطوره، گرچه عظمت و زيبايي آن را درهم خواهد ريخت و اُبهت و شکوهش را فرو خواهد شکست؛ ولي براي فهم انديشه سياسي باستان بنا بر فهم امروزين ما از آن راهي جز اين به نظر نميرسد. يکي از مسايلي که در بررسي اسطوره بايد بدان توجه کرد، يافتن هستۀ مرکزي اسطوره بر مبناي زندگي اجتماعي انسان و انديشههاي اوست. اينکه آيا انسان در دورهي اساطيري خود سعي داشته است بر مبناي الگوهاي اساطيري زندگي خود را بسازد يا برعکس صورت عالي الگوهاي زندگي زميني خود را رنگ و جلايي آسماني و مينوي زده و به آن ابعاد فوق بشري داده است و سپس آن را جريان واقعي دوران ازلي جهان و آغاز آفرين دانسته است؛ و بعد از تمامي اين مراحل در دايرۀ اين داستانها نيم چرخي زده و آن الگوها را بالاي سر خود گرفته است، بحثي است که از دو جانب يا از دو جهت ميتوان به آن نزديک شد: نخست آنکه آيا انسان روايتهاي اساطيري را الگوي رفتاري خود ساخته؟ اگر جواب مثبت به اين سؤال بدهيم بايد پاسخگوي اين سؤال نيز باشيم که وي اين انديشهها و اين الگوها را از کجا آورده است؟ ظاهراً منطقيترين جوابي که ميتوان ظاهراً براي اين سؤال يافت آن است که بگوييم اساطير حاصل تجريد فعاليت ذهني بشر است. به نظر ميرسد چنين استدلالي صحيح نباشد، چه، قدرت ذهني و اصولاً تجربهي تاريخي زندگي انسان دورۀ اساطيري - خواه اين انسان از نظر تاريخي بسيار کهن باشد، خواه انسان معاصري باشد که هنوز در مرحلهي اسطورهسازي است ـ به اندازهاي نيست که دست به خلق چنين انديشههاي شاعرانه و فوق بشري و مجرد بزند، زيرا حتا نزد انسان متمدن امروزه نيز عاليترين صور خيال برگرفته شده از تجربيات حسي هنرمند است. با گرفتن چنين پاسخي به طور ضمني به اين نتيجه ميتوان رسيد که اساطير اوليه و از پيش ساخته و پرداختۀ خدايان وجود نداشته تا بشر آن را الگوي زندگي مادي و اجتماعي خود بسازد .بنابر اين ناگزيريم در بررسي خود جانب دوم، يعني شيوۀ فرافکني زندگي زميني را به آسمان اصل فرض کنيم؛ و بدين ترتيب در واقع اسطوره را دور بزنيم تا دو باره به هستۀ زميني و الگوهاي عيني و کيهاني آن برسيم. هر چند ميپذيريم که همين اساطير در دورههاي بعدي زندگي بشر تبديل به الگوهاي مقدس و مينوي قابل تقليد و پيروي در زندگي اين جهاني ميشود. و باز معتقديم که انسان، همين الگوهاي مينوي را در هر دوره از تاريخ زندگياش، متناسب با شرايط زماني خود،آراسته و با آنها زيسته است.
2. تحليل واژهشناختي و سرشت سياست در ايران باستان
ايرانيان باستان نخستين شاهنشاهي جهاني را بنيادگذاري کردند. دريافت آنها از نظام حکومتي يکي از استوارترين عناصر انديشه اين قوم است و به رغم حوادث تاريخي پر اهميتي که هر يک از آنها ميتوانست گسستي در انديشه فرمانروايي ايراني ايجاد کند، تداوم يافته است به گونهاي که در اشکالي مانند سلطان عادل خواجه نظام الملک، رئيس اول فارابي، امام شيعي و سپس اولي الامر و ولايت فقيه متجلي شده است.
از نظر واژه شناسي، اميل بنونيست پس از بررسي واژه " شاه" يادآور شده است که اين واژه در زبانهاي باستاني ايران حفظ نشده است؛ او اين امر را ناشي از فقدان مضمون آن واژه در زبانهاي باستاني ايراني ميداند، زيرا در تمدن ايران " شاه" و " قلمروي شاهي" وجود نداشت، بلکه ايران از همان آغاز " شاهنشاهي" بوده است. بنونيست اضافه ميکند که واژه خشايثيه در پارسي باستان به معناي شاه بوده و بر اثر دگرگونيهاي منظم به واژه شاه در فارسي تبديل شده، اما توضيح ميدهد که به دلايل زبان شناختي واژه خشايثيه پارسي تبار نيست، بلکه وام واژهاي از زبان مادها است که در تداول هخامنشي، نخستين بار، واژه " شاه شاهان" در پارسي باستان از آن درست شده است که معناي آن شاهي ميان شاهان نيست بلکه شاهي است که بر ديگر شاهان فرمان ميراند. از نظر اين زبان شناس، مفهوم دنيا در ادبيات اوستايي و معادلهاي پارسي آن، از همين واژه مشتق شدهاند. دنيا در جهان نگري اوستايي به قدرت و سرزميني که قدرت بر آن اِعمال ميشود، دلالت دارد اما هيچ گاه واژهاي سياسي نيست، بلکه بيشتر ديني ميباشد؛ گويي که نوعي از سامان زميني وآسماني فرمانروايي شاهان ايران را سرمشق قرار داده است. به عقيده بنونيست در عالم معنوي ايرانيان، قلمرويي که مزداپرستان به آن راه پيدا خواهند کرد سرزمين آرزوها خوانده ميشود.
بَنونيست در ادامه تحليل واژه شناختي خود به يکي ديگر از وجوه فرمانروايي ايراني اشاره ميکند. او ميگويد در زبان سغدي فرمانروا، خوَتاي خوانده ميشد که به معني " خودکامه" - در معناي لغوي آن- است. خوَتاي کسي است که داراي قدرت بوده و قدرت خود را مديون کسِ ديگري نيست. اين واژه در فارسي ميانه به واژه " خدا" – به معناي موجودي که داراي قدرت مطلق است- درفارسي جديد تحول يافته است. او از اين تحليل چنين نتيجه ميگيرد که اين تغييرات زبان شناختي، نشان ميدهد که خويشکاري فرمانروا در ايران زمين تغيير کرده و بر خلاف آيينهاي هند و اروپايي، به معناي نشان دادن راه راست نميباشد، بلکه به معناي قدرت مطلق ميباشد که به صورت شاهنشاهي هخامنشي تجسم يافته است.
بنونيست هم چنين به وجه ديگري از انديشه فرمانروايي باستاني ايران اشاره ميکند: در پارسي باستان، اهورامزدا و شاه بزرگ خوانده شدهاند. به گفته او صفت بزرگ، صفتي پارسي است و در ديگر لهجهها و زبانهاي ايراني و هندي معادل دقيقي ندارد. به اين ترتيب، در پارسي باستان، شاهِ بزرگ، شاهِ شاهان، و شاهِ سرزمينها، سه عنوان براي شاه ميباشند. او هم چنين بيان ميکند که واژه بزرگ به سرزمين نيز اطلاق ميشده است و نتيجه ميگيرد که اطلاق صفت بزرگ مبين آن است که در ايران باستان، خدا، شاه، و سرزمين را داراي قدرتي برتر ميدانستند و شايد کاربرد اين صفت با تلقي پارسيان- به گونهاي که ژورژ دُومِزيل توضيح داده است- از طبقات سه گانه مطابقت دارد: خداي بزرگ به عنوان خاستگاه مرجعيت ديني، شاه به عنوان نماينده قدرت نظامي، و سرزمين به عنوان باروري.
اثبات ويژگيهاي بالا براي نظام حکومتي ايران باستان، به اين معني نميباشد که اين سرزمين به شيوهاي که امروزه با مفهوم استبداد بيان ميشود اداره ميشدهاست. از اين رو کابرد نظريه شيوه توليد آسيايي ( مارکس و انگلس) يا نظريه استبداد شرقي ( کارل ويتفوگل ) در مورد نظام حکومتي ايران باستان چندان درست نميباشد. مهرداد بهار در توضيح اين امر ميگويد که قديميترين زادگاههاي خودکامگي شرقي، به ترتيب زماني، مصر، بين النهرين، و چين است. به عقيده بهار شواهد موجود نشان نميدهد که حتا تا اواسط هزاره اول پيش از ميلاد تمرکزي در قدرت حکومتي در هند به وجود آمده باشد. بهار توضيح ميدهد که آن چه در اين سه سرزمين سبب تمرکز چنين قدرتي در دست فرمانروايان و پديد آمدن ديوان سالاري عظيمي ميشود، در واقع، نخست روحانيت است که مديريت آبياري و کشت را در اراضي زراعي که متعلق به معابد است، در دست دارد و از اين مديريت است که ديوان سالاري زاييده ميشود و از اين ديوان سالاري حکومت پديد ميآيد. به عقيده بهار عامل دوم در امر تمرکز قدرت حکومتي، تبديل مالکيت اجتماعي به مالکيت حکومتي است. اين تحول سرانجام به مالکيت شاه خودکامه ميانجامد. از نظر او در تشديد و تثبيت اين خودکامگي جنگهاي فاتحانۀ مهاجمان و غصب اموال و اراضي سرزمينهاي مفتوحه نيز عاملي ياري رساننده بوده است. از لحاظ تاريخي اين تحول از اواسط هزاره سوم پيش از ميلاد در جنوب بين النهرين آغاز شد و سرانجام در قرن هجدم پيش از ميلاد هاموريي ( حمورابي ) توانست در تمامي بين النهرين سلطنت متمرکز و مستقلي را به وجود آورد. بدين گونه، طي دو هزاره، جوامع اشتراکي بين النهرين، در پي شرايط جغرافيايي، لزوم ايجاد و حفظ نظام آبياري و لزوم توسعه هر چه بيشتر آن و ايجاد تمرکز براي مديريتِ بهترِ اين نظام، تبديل به جامعهاي تحت سلطه خودکامگي شرقي ميگردد. اما به نظر بهار، اوضاع طبيعي و جغرافيايي فلات ايران- در قياس با چين، بين النهرين، و مصر- امکانات لازم را براي پديد آمدن يک نظام وسيع و متمرکز آبياري را نداشت. به عقيده او آسياي صغير، افغانستان، هندوستان ( چه دره سند و چه شبه جزيره دکن)، تبت، مغولستان، و ژاپن نيز مانند ايران، شرايط لازم را براي رشد دادن و الزام آور کردن نظام خودکامگي شرقي نداشتهاند. به عقيده بهار در ايران، وجود رودخانههاي کم آب و کم و طول، توليد وسيع ديم، وجود قناتهايي که معمولا حفر آنها در حدود امکانات مالکان روستاها بوده است، و وجود اراضي وسيع کويري يا کوهستاني غير قابل کشت که ضمنا يک پارچگي سرزمين را نيز مشکل ميکرده است، هيچ کدام شرايط مناسبي را براي پديد آمدن و رشد طبيعي خودکامگي شرح و نشان نميدهد و چنين تمرکزي در مالکيت و قدرت هيچ نقش ويژهاي در امر توليد ندارد. با اين وصف به نظر بهار آن چه که موجب پيدايش تمرکز حکومتي در دست شاهنشاه شد به موقعيت فلات ايران در آسياي غربي مربوط ميشود. به عقيده بهار از هزاره سوم به بعد در فلات ايران، سرزمينهاي غربي، شمال غربي ( آذربايجان، کردستان تا خوزستان)، جنوبي کرمان، فارس تا خوزستان و مرکزي( اصفهان، کاشان و ري) تا کرانهها ي غربي کوير مرکزي زير تاثير عميق اقتصادي، سياسي و نظامي بين النهرين قرار گرفت. عيلاميها در جنوب، در تمام خوزستان، پارس و بخشهاي عمدهاي از کرمان ( تپه يحيي) و نقاط مرکزي ايران ( تپه سيلک)نفوذ عميق سياسي و اقتصادي داشتند. بابليها و سپس آشوريان، تا اواسط هزاره اول پيش از ميلاد که دولتشان به دست مادها و بابليان بر ميافتد، بر غرب و شمال غربي ايران تسلط اقتصادي، سياسي و نظامي داشتند. بنابر اين، مادها و پارسيان پيش از رسيدن به حکومت در ايران، با وجود حفظ ساختهاي قبيلهاي خود که از نظر طبقاتي و اجتماعي به نحوي در حال تلاشي بود، از آغاز با اين ساختهاي اقتصادي و سياسي بين النهريني آشنا بودند و غرب، جنوب و مرکز ايران در واقع دنبالهاي از بين النهرين و وابسته به وقايع سياسي و اجتماعي آن به شمار ميآمد. به عقيده بهار اين روند هنگامي که پارسيان همه آسياي غربي و مصر را گشودند و شاهنشاهي هخامنشي را پديد آوردند – که مرکز ثقل اقتصاد شاهنشاهي و بخش متمدن و پر جمعيت آن همان بين النهرين و مصر بود- تحت سلطه نظام آبياري متمرکز و تمرکز مالکيت حکومتي قرار داشت. با اين بيان بهار شيوه حکومتي مادها و هخامنشيان را تقليد دقيقي از نظام حکومتي بين النهريني ميداند. اين تمدن از نظر بهار علاوه بر شيوه حکومت تاثير عميقي بر فرهنگ ملي ايراني گذارده است. اما استوارترين و عظيمترين تاثير آن بر فرهنگ فلات ايران همان آيين ملک داري است. اما از آن جا که اين تقليد نميتوانست به دليل فقدان شرايط جغرافيايي آن دقيقا مانند اصل آن باشد، شاهنشاهي ايراني نميتوانست خودکامگي واقعياي مانند نمونههاي بين النهريني آن باشد. با توجه به آن چه که بيان شد کلاريتس هِرِنشميت معتقد است که شايد سخن هگل درباره شيوه فرمانروايي ايرانيان مبني بر اين که چيره شدن پارسيان بر اقوام گوناگون با احترام به ويژگيهاي آنان توام بوده، با واقعيت سازگارتر است. هِرِنشميت بر پايه توضيح هگل، شاهنشاهي را معادل خودکامگي ندانسته و بيان ميکند که در نظر پارسيان هيچ چيز به اندازه اصول قانوني و بيشتر از آن، هالهاي که قانونمداري ايجاد ميکرد، جذاب نبود. از نظر هِرِنشميت رفتار پادشاهان هخامنشي حتا در قلمرو ديانت توام با برابري بود و پذيرش آيينهاي مصري و بابلي به وسيله کورش، کمبوجيه، و داريوش، بيشتر از آن که امري ديني باشد، تدبيري سياسي بود تا قدرت خود را تا حد ممکن، به قدرتهاي مستقر در آن کشورها مانند کاهنان و پرستشگاهها نزديک کنند. موريس دُوِرگر نيز در راستاي نگرش هِرِنشميت شيوه فرمانروايي ايراني را به اين شکل خلاصه ميکند که شاهنشاهي ايرانيان، شيوه فرمانروايي بر سرزمين گستردهاي با مردمي با زبانها و آداب و رسوم گوناگون بود که به تدريج، با حفظ تنوع و کثرت خود، ملت واحدي را تشکيل دادند. در اين وحدت ملي اقوام ايراني و مهاجران به سرزمينهاي ايراني، شاهنشاهي به عنوان نهادي عمل ميکرد که وظيفه آن ايجاد وحدتي پايدار، تامين مصالح همه اقوام با حفظ خودگرداني آنها بود. پادشاه در انديشه ايرانشهري، رمزي از وحدت در تنوع همه اقوام ملت به شمار ميآمد و هم او با فرمانروايي دادگرانه تعادل ناپايدار آن اقوام را به پايداري ملت تبديل ميکرد. قدرت مرکزي که پادشاه نماينده و تجسم آن بود، اگر چه به سرکوبي شورشيان ميپرداخت، اما اين سرکوبي به نفع برتري قومي بر اقوام ديگر نبود، بلکه براي حفظ تعادل ميان اقوام بود. جواد طباطبائي با بسط نگرش هِرِنشميت تلاش ميکند تا مبناي نظري تدوين مفهوم شاهنشاهي در ايران را دريابد؛ او مينويسد که ايران باستان، در فلسفه تاريخ هگل، جايگاه ويژهاي داشت. هگل کوشش اساسي براي تبيين نظام سياسي ويژۀ ايرانيان کرده و برخي مفاهيم ضروري براي توضيح آن نظام را تدوين کرده است. هگل ايرانيان را نخستين قوم تاريخي و ايرانزمين را نخستين دولت شاهنشاهي – يا Reich – ميداند و بر آن است که بر خلاف امپراتوريهاي هندي و چيني که زندگي و زايندگي خود را از دست داده و به حيات گياهي رانده شدهاند، نظام سياسي ايران با مفهوم جديد امپراتوري پيوسته است و با اين امپراتوريها نسبت دارد. هگل شاهنشاهي ايران را متشکل از دولتهايي ميداند که در واقع به يکديگر وابستهاند، اما هر يک شخصيت خاص، رسوم و حقوق خود را حفظ کردهاند. طباطبائي توضيح ميدهد که مفهوم هگلي رايش يا شاهنشاهي مفهومي فلسفي است و تدوين آن مفهوم نيز بدون ارجاع به مباني نظري ممکن نميشد. از نظر او اين که هگل مفهوم ايرانشهري شاهنشاهي را مندرج در تحت مفهوم جديد امپراتوري ميداند و در تعارض آن با مفهوم هندي و چيني امپراتوري برجسته ميکند، مبتني بر دريافت فلسفي است که در هند و چين باستان هنوز مفهوم وحدت در کثرت و آگاهي کثرات از هويت ويژۀ خود تکوين پيدا نکرده بود. نخست، در ايران باستان و با زرتشت، نور خودآگاهي به مثابه نسبت با غير تابيدن گرفت و وحدتي ميان امر طبيعي و معنوي برقرار شد. اين وحدت در کثرت، نسبت به غير و نيل به خودآگاهي از هويت و فرديت توام با ناوابستگي که در جهان باستان، نخست، در فلسفه زرتشت بيان شد، مبناي نظري تدوين مفهوم شاهنشاهي را فراهم آورد، زيرا شاهنشاهي نظام وحدت در کثرت دولتهايي– يا ممالک محروسهاي- است که هر يک اصل بنيادين خود را دارد که مناط اعتبار و مبناي ارزش آن است. در اين مفهوم از نظام شاهنشاهي، اصل وحدت است، اما نه پيوستگي بيروني نظمي بيروح، چنانکه در امپراتوريهاي هندي و چيني بود، بلکه وحدتي که به امور فردي و خصوصي مجال بروز ميدهد. هگل با توجه به چنين دريافتي از شيوه فرمانروايي ايرانيان بر آن بود که اگرچه ايرانيان بر اقوام بسياري چيره شدند، اما آيينها، رسوم و ديانت آنان را محترم شمردند. با توجه به آن چه که گفته شد به نظر هگل دريافتي از فلسفۀ زرتشت، مبناي توضيح انديشه سياسي ايرانشهري است که در سايه آن مفهوم نظام شاهنشاهي به عنوان وحدت در کثرت دولتهاي ناوابسته، اما پيوسته به هم شکل ميگيرد. هدف مقالۀ حاضر مروري بر مفهوم نظام شاهنشاهي در پرتوي مبناهاي اسطورهاي توضيح دهنده آن در انديشه سياسي ايرانشهري است.
3. ايدۀ " بهشتِ اوليه" و کاربردهاي سياسي آن در انديشه سياسي ايران باستان
بر اساس انديشه اسطورهاي، در روزگاراني بس دور جهانِ نيکِ آفريدۀ ايزدان، مورد هجوم نيروهاي شرور قرار گرفت، و از آن پس ديگر بشريت روي آسايش را به خود نديد. آن روزگارِ دور، روزگاري بهشت آيين بود. در آن روزگار، همه چيز در غايت نظم و نيکويي سامان يافته بود، اما با هجوم نيروهاي اهريمني، انسان در نتيجه کنش نيروي شرّ از آن جهان بهشتي دور شد و بهشت، به مکاني گمشده رخت بربست. اما آن چه که از منظر انديشه سياسي داراي اهميت ميباشد اين است که مفهوم بهشت اوليۀ گمشده، به دو شکل در انديشه سياسي ايران باستان نمود پيدا ميکند: نخست به شکل آرمانشهرِ ايراني به مثابه مفري براي گريز از بينظمي، که آن نيز خود موجد مفهوم عدالت و بيعدالتي است. سخن از اين آرمانشهرِ ايراني که پيرامون مسائلي مانند مکانيابي آرمانشهر و بحث دربارۀ مفهوم و ذات آن ميگردد، بيشتر در حوزۀ معرفت شناسي اساطيري ميگنجد. نکتهاي که از منظر انديشه سياسي داراي اهميت ميباشد آن است که هر چند در جست و جوي بهشت گمشده مزدايي عنصري از اميد و آرزو نهفته است اما مزداييان تلاشي براي تغيير وضع زندگي فردي و اجتماعي خود نميکنند، بلکه آن را به حوالت تاريخي مزدايي وسرشت مقدر ادوار کيهاني نسبت ميدهند. نتيجه اين امر آن است که آرمانشهر در حيات سياسي انسان مزدايي منشأ تحولي اساسي به شمار نميآيد. اما نمود دوم ايدۀ بهشت اوليه، داراي خويشکاري سياسي است و خود را به شکل ايرانيت و وطن در انديشه سياسي ايران باستان نشان ميدهد. از اين رو بحث خود را در دو قسمت ادامه ميدهيم.
الف) مفهوم " سرزمينِ آرماني" در انديشه سياسي باستان ايران
بر اساس اقليمشناسي اساطيري ايران، پس از هجوم اهريمن، زمين به هفت کشور تقسيم گرديد: يک کشور در وسط (خونيرث)، دو کشور در جنوب (ويدَدَفش و فردَدَفش)، دو کشور در شمال (وروجَرَشن و وربَرَشن)، يک کشور در شرق (ارزَه) و يک کشور در غرب (سوَه). از نظر سرزميني خونيرث- کشور مياني- خود به تنهايي برابر شش کشور ديگر است.
اطراف جهان را کوه کيهاني البرز، که جايگاه ايردان است، فراگرفته و به آسمان پيوسته است. در ميان خونيرث، چگاد دائيتي قرار دارد. اين کوه که پل چينود بر ستيغ آن قرار دارد، در ميان جهان و به اندازۀ يک صد مرد بالاي آن است. در اين سرزمين، مجموعهاي ديگر از کوههاي اساطيري، مانند کوه هوگر و رشته کوه تيرگ البرز که از وسط اين سرزمين ميگذرند، نيز قرار دارند؛ هم چنين رودها و درياچههاي مقدس وهرود، ارنگ، دائيتي و اردي همه يا در اين سرزمين قرار داشته يا از آن مشروب ميسازند. غير از وجوه معنوي، اين سرزمين از مدنيتي بيش از سرزمينهاي ديگر برخوردار است و بيشترين مردم در آن ميزيند. در اساطير ايراني خونيرث سرزميني مقدس و کشوري پرفروغ و درخشان است که از هفت کشور موجود همه گونه نيکي در آن بيش آفريده شده است. در علم الاساطير ايراني خصوصياتي که خورنيرث را مقدس ميسازد بدين قراراند: قرار گرفتن در مرکز جهان، بزرگ و پهناور بودن، بلند بودن که در نتيجه به معني نزديک بودن به جايگاه ايزدان ميباشد، وجود عناصر کيهاني و مقدس مانند کوه البرز و رود وهدايتي در آن، و ارتباط آن با امر شهرياري.
از اين ميان قرار گرفتن در مرکز جهان مهمترين خصوصيات قدسي آن است زيرا قرار گرفتن در مرکز به تنهايي کافي است تا مکاني سرشار از تقدس گردد.
در دل اقليم مرکزي خورنيرث، زمين ايرانويج قرار دارد که نقطه مرکز جهان است و همه حوادث اساطيري در اين مکان مقدس روي ميدهند. آغاز آفرينش در آنجا است و کيومرث و گاو يکتاآفريده در آن مکان آفريده شدهاند. زردشت نخست دين خود را در آنجا عرضه کرد. از آنجا که خورنيرث سرزمين پر فروغ و درخشاني است، ايرانويج نيز از اين درخششِخورشيد مانند بهرهاي برده است. همانگونه که خورنيرث يک بخش از هفت اقليم زمين است، صورت کوچکتر او ايرانويج نيز يک هفتم اين سرزمين است. ميرچاالياده درباره اهميت سرزميني که در مرکز قرار گرفته است ميگويد که فضاهايي قدسي مانند معابد، کاخها، و سرزمين اسطورهاي، مرکز عالم به شمار ميآيند. اين مکانها محور جهان ميباشند که محل اتصال مراتب قائم جهانِ هستي، يعني آسمان (بهشت)، زمين و زير زمين (دوزخ) تلقي ميگردند. او همچنين ميگويد:
رمزپردازي" مرکز" شامل مفاهيم عديدهاي است، از قبيل نقطه تقاطع سه مرتبه کيهان با مفهوم فضايي که تجليگاه قداست، و به همين دليل واقعي است، مفهوم فضاي خلقت علي الاطلاق، تنها فضايي است که خلقت در آن آغاز بتواند شد. از اين رو در روايات عديده، مشاهده ميکنيم که خلقت از مرکزي آغاز ميشود، زيرا مرکز، سرچشمۀ هر واقعيت و بنابر اين نيروي زندگي است.
در اساطير ايراني ديده ميشود که مکان آفرينش نخستين انسان در همين سرزمين است، و از سوي چگاد دائيتي، پل چينود و شهر زيرزميني جمشيد (ور) در مرکز همين سرزمين قرار دارد. در واقع اين سرزمين مکان اتصال آسمان، زمين و زيرزمين به شمار ميآيد. گذشته از ارج مرکزيت ايرانويج، مهمترين جنبه قدسي آن اين است که ايرانويج را اهورامزدا آفريده است. در اين ميان ايرانويج نخستين سرزميني است که در فهرست نام سرزمينهايي که اهورامزدا به ترتيب تقدم خلق کرده، بيان ميشود. در اساطير ايراني از اورمزد همواره به عنوان آفريدگار سرزمينهاي ايراني نام برده ميشود. اين سرزمين داراي فرّهاي ايزدي است که از آن به عنوان فرّ سرزمينهاي ايراني، که همگان حتا شاهان ستمکاري مانند ضحاک و افراسياب نيز خواستار به دست آوردن آن هستند، ياد ميشود.
ب) مفهوم "ملت" و "وطن" در انديشه سياسي ايران باستان
سرزمين آرماني ايرانويج تنها بدين جهت که سرزميني مطابق بهشت نخستين بوده و از اين روي آرماني براي انديشه و تحرک فکري ايرانيان است، يکي از پايههاي انديشه سياسي ايرانشهري به شمار نميآيد، ايرانويج و تبعات آن تاثيري آن چنان عميق بر زندگي سياسي ايرانيان گذارد، که نتايج آن تا به امروز نيز مشهود است. ايرانويج تنها در انديشۀ آرمانشهري رخ نمينمايد، بلکه کل هويت ايرانيان وابسته به درک آن است. ايرانويج سرزميني مينوي است و ميتوان به قياس دريافت، ايرانياني که به نجد ايران مهاجرت کردند، کوشيدند سرزمين مشابه ايرانويج براي خود پديد آورند. آنان اين نيت را از طريق انطباق مکانهاي اساطيري شرق بر غرب ايران و ساختن شهرهايي بر اساس نمونههاي مينوي (تخت جمشيد) متجلي سازند.توطن آرياييان در سرزمين جديد خود عملي در حيطۀ تاريخ مثالي بود.
با ظهور مفهوم ايرانويج ما ناگهان با دو مفهوم ايران و انيران (خودي و غير خودي) روبهرو ميشويم. در واقع عناصر سازندۀ دو مفهوم اخير در انديشۀ ايرانشهري را ميتوان در عناصري چند برشمرد: نژاد، دين، مرزهاي سياسي، زبان فارسي، و اساطير و فرهنگ ايراني. در اينجا به بررسي کوتاه هريک از عناصر فوق ميپردازيم. ملت مهاجر که پس از قرنها کوچرويي، وطن جديدي يافت، اکنون با مفهوم مرز و قرار گرفتن درون يک محدودۀ مشترک و داشتن نژادي واحد آشنا ميشد. تقسيمبندي ايران و انيران مانند تقسيمبندي يونانيان و بربرها است. در ذات اين تفکر، اين معنا نهفته است که سرزمين خود را مرکز جهان بدانيم (که در مورد ايرانويج از لحاظ اسطورهاي چنين است) و ديگران را حواشي؛ ساير سرزمينها بر اساس مرکزيت سرزمين ما مرتب شده و پيرامون آن قرار گرفتهاند. در تقسيمبندي ايران و انيران يکباره جزئي کوجک (ايران) در برابر جزئي بزرگ (انيران) قرار ميگيرد. همۀ ملل ديگر به صرف ايراني نبودن در يک طبقه گردآوري ميشوند. اين تقسيمبندي با تکيه بر هويت اقليت ايراني صورت ميگيرد و غير ايرانيان (انيران) بر اساس هويت و مشخصههاي خاص خود طبقهبندي نميشوند، بلکه از ديدگاه ايراني نبودن مورد ارزيابي قرار ميگيرند؛ در حالي که ايراني بودن هويت مخصوص آنان نيست بلکه مشخصه و هويت يک ايراني است. به عنوان مثال اغريرثِ توراني نه از جهت نيکي ذاتي خود، بلکه بر اساس دوستي او با ايران، نيک انگاشته ميشود، به واقع نيکي ذاتي اغريرث از همين جهت ايراندوستي او آشکار ميشود. به همين صورت انيراني يا بيگانه هويت (به عبارت صحيحتر بيهويتي) خود را از هويت ايرانيان بدست ميآورد. به اين بيان انيران نه بر اساس مليت و نژاد و زبان و مذهب، بلکه بر اساس مليت ايراني سنجيده ميشوند و انيران لقب ميگيرند. اين امر غير از آن که به بروز هويتي فراگير ميانجامد، موجبات آشکاري انديشههاي مبتني بر خلوص و برتري نژادي نيز ميشود. شايد همين تاکيد بر خلوص نژاد موجب پديداري همآميزيهاي درونخانوادگي (خويدودَه) ميشود. اين آميزش، آن چنان ارجي در متون مقدس زردشتي دارد که ازدواج قدسي اورمزد و سپندارمذ، مثل اعلاي آن به شمار ميآيد. اينگونه ازدواج به دليل حفظ خلوص نژاد، همواره مورد تاکيد اورمزد قرار ميگيرد.
همين اتفاق در مورد دين رسمي و حتا جهات جغرافيايي نيز تکرار ميشود. واژۀ بددين و بهدين بر اساس ارزش دين زردشتي وضع ميشود، نه بر اساس اعتبار يا بياعتباري هريک از مذاهب؛ به اين بيان وقتي واژه جُدين ( جدا از دين) و يا کفار را به کار ميبريم، منظور کساني هستند که از دين ما جدا بوده و به آن بياعتقاد هستند، هر چند ممکن است معتقدان متعصبي در دين خود باشند.چنين تفکري از همان انديشۀ سرزمين مقدس نيرو ميگيرد. انديشهاي که سرزمين خود را مرکز قدسي عالمِ هستي به شمار ميآورد. در تشخيص سمت و سو نيز ايرانويج مرکز قرار ميگيرد و شمال و جنوب و شرق و غرب دنيا بر اساس کشورِ مرکزي خونيرث سنجيده ميشود.
برخورد و چالش ايران و انيران، جز دلايل مذهبي، بيشک منشأ تاريخي نيز دارد. تورانيان گر چه وحشي و ديوانه خوانده ميشوند، اما آنان نيز از لحاظ نژاد، آريايي به شمار ميآيند، گر چه از تمدني پستتر برخوردارند. ايرانيان بسي پيشتر از همنژادان خود به شهرنشيني روي آورده و به برزيگري اشتغال يافتند. تمامي شواهد تاريخي و نوشتههاي مقدس و کتيبههاي شاهان هخامنشي نشانگر جامعهاي مبتني بر اقتصاد شباني و کشاورزي است. گاتهاي زردشت که قديميترين اسناد کتبي ايرانيان است، بهترين دليلي است که ايرانيان بر خلاف همسايگان همنژاد خود تمايل به آباداني و کشاورزي داشتند، و از اين جهت به جاه و جلال خود افزودهاند، به شمار ميرود. تورانيان غالبا بياباننورد و چادرنشين بودند که به سرزمين ايران هجوم آورده و به راهزني ميپرداختند. رفته رفته پايۀ تمدن ايراني به جايي رسيد که تورانيانِ غارتگر را بيگانه خوانده و ننگ داشتند آنان را مانند خود با نام شرافتمند آريايي (ايراني) بخوانند، سرانجام ايرانيان به همنژادان توراني خود داغ باطل زده، آنان را اَنائيريه (انيراني)، يعني غير ايراني و بيگانه ناميدند.
بر دشمني تورانيان و ايرانيان غير از نحوۀ معيشت، بايد گرويدن ايرانيان به دين زردشت و رويگرداني آنان از آيينهاي هندوايرانيان را نيز افزود. بنابر اين دين به همراه نژاد ميتواند نقش مهمي در ايجاد مفهوم وطن و مليت بر عهده بگيرد. پس از استقرار ساسانيان و مکانيابي جاهاي اسطورهاي آيين مزديسنا و انطباق آن بر سرزمين غربي،زمين ايرانويج نيز تغيير مکان داده، به پارس منتقل شد. به نظر ميرسد که شاهان ساساني از اين طريق به حکومت و سرزمين سياسي خود شکل مشروع و آرماني ميبخشيدند بهگونهاي که گاه جاي ورجمکرد را در ايرانويج و زيرزمين ميدانستند؛ و گاه جاي آن را ميان پارس و اصلا ايرانويج را در ناحيۀ آذربايجان مينماياندند.
در نامۀتنسر چهارمين قسمت زمين منسوب به پارس است که با لقب سرزمين خاضعان خوانده شده است. مينوي خاضعان را ترجمهاي از ايريا (نام قوم ايراني) ميداند که خود با آرمانشهر ايرانويج مرتبط است. افرادي که در ايرانويج زندگي ميکنند گروه بزرگي از انسانها هستند که زير نظام مدني يگانهاي قرار ميگيرند، هر چند در عين حال تفاوتهاي نژادي و عقيدتي خود را حفظ ميکنند. اين جمعيت درون واحد سياسي سرزمين معنا مييابد و ميکوشد گروههاي اجتماعي متفاوت خود را به صورت مجزا و يا در جاهاي متفاوت سکنا دهد و به اين بيان است که مرزهاي سياسي به دو عنصر نژاد و وطن، تعين ميبخشد. در واقع پس از تحکيم نهادي پر قدرت مانند حاکميت وايجاد مرزهاي سياسي، مفهوم ملت بيشتر در ارتباط با مرزهاي سياسي فهم ميشد نه نژاد و دين گرچه آنها نيز در اين شکلگيري بيتاثير نبودند. اما نکتهاي که در اينجا بايد به آن توجه کرد آن است که همه آحادي که درون مرزهاي سياسي ايران ميزيستند، مانند سغديان در آسياي ميانه و آلانيان در شمال قفقاز، ايراني به شمار نميآمدند. همچنين غيرايرانياني نيز در ايرانشهر بودند که عمدتا سامي زبانان عراق را تشکيل ميدادند، با اين همه اينان را پارهاي از ايران ميدانستند. به اين ترتيب نميتوان گفت که همواره کدام پاره از جمعيت و سرزمين ايران و کدام انيران خوانده ميشدند. به سخن ديگر تصور ايرانشهر شامل همه قلمروي ساساني نميشد، بلکه شايد در طول تاريخ اين قلمرو دگرگون ميگشت. مختصر آنکه ايرانشهر واحد متغيري بود که در آن زبانِفارسي و فرهنگ آن حکمفرما بود. اما اين بدان معنا نيست که همه مردم درون ايرانشهر به فارسي سخن ميگفتند.
همۀ اين متغيرهاي مفهوم ايرانيت و ايران به شدت اعتباري بوده و ثبات فراگيري در ادوار حيات سياسي ايران نداشتهاند. مرزهاي سياسي ايران پيدرپي دچار تغيير ميشد، به همين رو ميتوانست گاه در برگيرندۀ اقوامي باشد که نه از نظر نژاد ( مانند ساميان جنوب غربي)، نه از نظر دين (بودائيانِ شمال شرقي)، و نه از نظر زبان (زبان عربي)، هيچ سنخيتي با نژاد آريايي نداشتند، و بر عکس گاه کساني از حدود مرزهاي سياسي ايران بيرون ميماندند که اشتراک نژادي، ديني، و زباني آنان با واحد سياسي ايرانشهر مسلم بود. زبان فارسي هم- چنانکه ريچارد فراي بيان کرده است- جز در شکل ديواني آن، حاکميت قطعي در مرزهاي ايرانشهر نداشته است. به اين ترتيب عمدهترين عامل وحدت بخش اقوام گوناگون ايرانِ بزرگ بي ترديد فرهنگ ايراني در گستردهترين معناي آن و مجموعۀ اساطير ايراني است.
4. نهاد شاهنشاهي در انديشه سياسي ايران باستان
در انديشۀ ايراني شاه آرماني پيش از آنکه راهبر جامعهاي آرماني باشد (جامعهاي که تا دوران فرشگرد، بروز آن ممتنع است)، عامل اجراي نيات آرماني است. اجراي نيات آرماني، جامعه را قابل زيست ميکند، بهگونهاي که زيستن در آن جامعه، تذکاري از زندگي در بهشت نخستين و انجامين است. اين نيات همگي در چارچوب انتظام عالَم قرار دارند. شهرياري نهادي است که تنها در صورت ايجاد مدنيت بروز ميکند. اجتماعي که هنوز به مدنيت دست نيافته و همچنان در مرحلۀ کوچندگي بهسر ميبرد، بر حسب قاعده نميتواند ايجاد اسوۀ شهرياري کند. هنگاميکه قبيله در جايي ساکن شد، آنگاه به نهادي نيازمند است تا بتواند آن را به سامان برساند. ساختار اجتماعي جامعۀ ايراني بر اساس تقسيمبندي نمانه، ويس، زنتو، و دهيو بهوجود آمده بود. سامان هر يک از اين بخشها بهوسيلۀ يک رئيس تضمين ميشد، به همين دليل در تاريخ اجتماعي ايران باستان با عناويني مانند مانبد، ويسبد، زندبد، و دهبد روبهرو هستيم. دهيو از نظر مقياس بزرگترين بخش اين تقسيمبندي است که برابر باواحد سياسي سرزمين است، اما بقاي يک سرزمين يا قبيله در برابر حملات سرزمينها و اقوام ديگر، تنها در گروِ اتحاد آن با ولايات مجاور بود. شاهان سرزمينها و اقوام همنژاد، به نهاد برتري نيازمند بودند، تا در ميان آنان هماهنگي بهوجود آورد، از اين رو نهاد شاهانشاهي، يعني شاهي که بر شاهان محلي ديگر حکم ميراند، بهوجود ميآيد (تأسيس سلطنت ماد بهوسيلۀ ديااکو در سال 708ق). قبايل آريايي از دو جهت لزوم تأسيس نهاد شهرياري را احساس ميکردند: اول آنکه تهاجم قبايل بيابانگرد در آنان احساس لزوم اتحاد و برگزيدن شاه و شاهنشاه را بهوجود آورد، دوم آنکه برخورد آنان با ساکنان متمدن آسياي مرکزي و از آن مهمتر آسياي عربي (بينالنهرين)، آنان را به سمت مدنيت و تمرکز قوا سوق داد. نهاد پادشاهي بهمثابۀ مرکز قدرت، ضمن آنکه پاسخي به چالش دروني بر قبايل آريايي مهاجر بود، نياز حفاظت از وطن جديد آريايي را نيز برآورده ميساخت. آريائيان که به فلات ايران کوچ کردهبودند، در محيط جديد بنا به ضرورت ميبايست شيوۀ زندگي جديد و الگوي رفتاري تازهاي را در پيش گيرند که با زندگي اسکان يافته و آرام کشاورزي متناسب باشد. چنين حکمي در مورد آريائيان غربي صدق ميکند. در مورد آريائيان شرقي بايد گفت که هر چند که آنها و هنديان دربارۀ مفهوم شاه و شاهِبزرگ يا شاهِشاهان اتفاق عقيده داشتند اما اسوۀ شاهنشاهي آنچنان که در فلات ايران بهوجود آمد، هرگز در ميان آريائيانِ شرقي رخ ننمود. مهمترينِ دليل آن هم اين است که هرگز در شرق، سلسلههاي مقتدري مانند مادها و هخامنشيان بهوجود نيامدند. تنها زماني که آريائيانِ شرقي توانستند اقدام به ايجاد سلسلۀ شهرياري کنند که پيش از آن با نمونههاي مقتدر آن نزد مادها و هخامنشيان آشنا شدهبودند. پارتها با وجود آنکه توانستهبودند قدرت را از چنگ جانشينان سلوکي خارج کنند، با اين همه نتوانستند همان تمرکز آمريت را آنچنان که نزد شاهان قدرتمند هخامنشي مشهود بود، إعاده کنند. سازمان شهرياري نزد پارتيان برآيندي بود از تمرکز آمريت از يکسو و حفظ ساختارهاي ايلي و عشيرهاي از سوي ديگر، که خو منجر به تشکيل حکومت ملوکالطوايفي شد. اين تمرکز آمريت نيز از سويي با چشمداشت به اقتدار هخامنشيان و از سوي ديگر زير تأثير حکومتهاي يوناني بهوجود آمده بود. با اين شرح بايد روند تشکيل نهاد شهرياري را نزد آريائيان غربي جست. بروز شهرياري در نزد اين دسته بيشک نتيجه برخورد آنان با سلسلههاي قدرتمند شهرياري در بينالنهرين و جنوب غربي فلات ايران يعني حکام آشور، بابل و عيلام بود. مهرداد بهار ويژگيهاي سلطنت بينالنهريني را چنين خلاصه ميکند:
1. سلطنت امري آسماني بهشمار ميآمد، شاه برگزيدۀ خدايان بود نه مردم.
2. شاه شخصيتي ايزدي نداشت، اما داراي تقدسي بود که او را از مردم عادي ممتاز ميکرد.
3. شاه رابط ميان خدايان و مردم بود.
4. او در برابر خدا مسئول بود و بر اين اساس خود را داراي قدرتي مطلقه ميپنداشت.
5. سعادت جامعه، برکت در توليد و پيروزي در جنگ وابسته به شخص شاه بود. اگر شاه وظايف روحاني و مادي خود را بهدرستي انجام نميداد، برکت و پيروزي از جامعه رخت برميبست.
6. تنظيم نظام آبياري، تقسيم آب و نظارت بر ترعهها بر عهدۀ او بود.
7. شاه چوپان مردم بهشمار ميرفت.
8. او فوق طبقات قرار داشت و ميبايد عدالت را ميان طبقات برتر و فروتر برقرار ميکرد.
9. بناي معبد يا بازسازي آن بر عهدۀ او بود.
ايرانيان نجد ايران که بهطور مداوم از سوي اقوام مهاجم اورارتو و آشور مورد تعدي قرار ميگرفتند، در برخورد با اين شکل حکومت، ناخودآگاه به سمت تأسيس نهاد شاهي در انديشۀ سياسي ايران باستان پيش رفتند. اما بهرغم الگوي پذيري ايرانيان از سلطنتهاي بينالنهرين، چنانچه که پيش از اين گذشت شاهنشاهي ايراني به دلايل جغرافيايي و اجتماعي و نظامي نميتوانست مانند سلطنتهاي بينالنهريني خودکامه باشد.خودکامگي شرقي در ايران کارويژۀ مثبتي نداشت و از اينرو همواره با چالش روبهرو ميشد. اين چالشها يا در خود دربار به وقوع ميپيوست يا در ميان طبقۀ فرودستان رخ ميداد. اما با همۀ اين احوال نهاد شهرياري در عهد ساسانيان نهاد مقتدري بهشمار ميآمد که ويژگيهاي زير را داشت:
1. شاه، از آنجا که فرًه سلطنت با اوست، سرشتي ايزدي دارد.
2. شاه مقدس و فوق مردمان است.
3. فرمان او مطاع است.
4. افروختن و نگهداري آتشهاي مقدس وظيفۀ اوست.
5. فرًۀ شاهي موجب امنيت و فراخي نعمت است.
6. او ملزم به رعايت همه سنتهاي ديني بود. التزام او به نهاد ديني گاه سبب ميشد که موبدان بلندپايه اختيارات او را محدود کنند.
7. او در فوق طبقات قرار داشت و جان و مال مردم در يد قدرت او بود
8. او وظيه داشت صلح و عدالت را در ميان مردم برقرار کند.
9. مالکيت اغلب اراضي و همۀ معادن در دست او بود.
بسياري از ويژگيهايي که براي شاهان ساساني برشمرديم مانند داشتن سرشت ايزدي، تقدس، فرًه، و قرار داشتن در بالاي طبقات، آشکارا بازتاب خصوصيات يک شاه آرماني است و ما تاکنون چگونگي بروز مفهوم شهرياري را نزد آريائيان غربي بررسي کردهايم، اکنون بهجاست که بروز انديشۀ شاه آرماني را نزد آريائيان شرقي، به ويژه در متون مقدسشان، جستوجو کنيم.
بسياري از سرودهاي گاهانِ زردشت مشحون از آرزوي او براي ظهور شهرياري آرماني و عدالت گستر است. در جاي ديگري او در آرزوي شاهي آرماني است تا با شهريار دروغپرست بستيزد. يکي از دلايل تمناي شهريار آرماني آن است که زردشت نخستين منادي تغيير ساخت اقتصادي- اجتماعي شباني و تحول قبايل به زندگي برزيگري است. ديگر دليل اين امر ناشي از آزار و اذيت کويها و کَرپَنها است که شاهان محلي و جادوگران قبيله بودند. ديو پرستان از نظر زردشت کساني هستند که به جلال و شوکت دئيوهها (خدايان جنگاور) اعتقاد دارند، اما در آيين زردشت، اهورامزدا جايگاه برتر را به خود اختصاص داده است. بنابر اين زردشت در برابر دئيوهها يک اهورا/ اسورا يعني اهورامزدا (سرور خردمند) را به ربوبيتِ مطلق ميپذيرد و اين تحولي است که دين زردشت در انديشۀ ديني هندو- آريايي پديد آورد. در سازوکار تحول پليتئيسم به مونوتئيسم، و زير تأثير تحولات بينالنهرين، اهورامزدا در برابر خدايان جنگاور و پر جبروت، سروري آرماني به شمار ميآيد که براي زردشت پيام آور صلح، باروري، آبادي و اقتدار است، نه همچون دئيوهها مبشر جنگ و غارت. دومزيل توضيح ميدهد که بر اساس تعاليم زردشتي، ساخت سهگانۀ خدايان هندواروپاييان، در گروه امشاسپندان مشخص ميشود: بهمن و ارديبهشت برابر طبقۀ موبدان، شهريور برابر طبقۀ سپاهيان و اسپندارمذ، خرداد و مرداد در برابر طبقۀ برزيگران هستند، اما اهورامزدا فوق طبقهبندي امشاسپندان قرار دارد، بنابر اين در عالَم زميني نيز شاه آرماني بايد فوق طبقات باشد. از سوي ديگر همانند نظمبخشي اهورامزدا بر جهان قدسي، يک قدرت متمرکز نيز بايد نظم و امنيت را بر زمين برقرار کند؛ همانگونه که اهورامزدا خصايص ويژهاي دارد، شاه نيز، به عنوان دارندۀ فرًۀ ايزدي، بايد داراي ويژگيهاي خاصي باشد.
شاه آرماني آنگونه که اوستا، متون پهلوي، کتيبهها و تاريخ سلسلههاي پيش از اسلام به ما مينمايانند، داراي الزاماتي است که هيچ فردي بدون داشتن آن الزامات قادر به کسب قدرت شهرياري نميباشد. به صورت خلاصه ميتوان گفت که در نزد ايرانيان پادشاه ميبايد داراي سه خصيصۀ زور، آيين و فرًه باشد.
در تاريخ ايران باستان، هر گاه اقتدار شاه رو به ضعف نهاده است، بلافاصله با خطر خلع از سلطنت روبهرو شده است. شاهان نامقتدري مانند داريوش سوم، اردوان، قباد و يزدگرد سوم، کشور را در مقابل بيگانگان و آشوبگران وا مينهند، در حاليکه شاهان مقتدري چون کوروش، داريوش و اردشير قادر به کشورگشايي، رفع آشوب و بازگرداندن نظم هستند. کوروش خود را شاه جهان، شاه قدرتمند، شاه بابل، سومر، اکد و شاه چهار گوشۀ دنيا ميخواند. شاهان ساساني نيز همواره خود را شاه ايران و انيران ميخواندند، که چيزي جز توصيف اقتدار خود نبود. با آنکه فرً لازمۀ شهرياري است، اما بايد دانست که فرً تنها توجيهي شرعي براي کسب قدرت شاه و در واقع تمثيلي است براي استحقاق عنوان شهرياري، آنچه که کسب و بقاي شهرياري را به واقع تضمين ميکرد، زور و اقتدار است و فرً نقش کمرنگتري دارد.
در يزدانشناسي زردشتي اورمزد سروري عادل و راستکردار است، او منبع صدور فيض ميباشد و شرً، همه از ناحيۀ اهريمن صادر ميشود. در جهاننگري زردشتي سامانمندي جهان مزداآفريده و اَشَه، برابر عدالت و آيين است. از اينرو شاه آرماني از آنجا که جانشين و نايب اورمزد در جهان است و در حکم سايۀ او بر زمين بهشمار ميآيد، ميبايد که در منش، يادآور عدالت اورمزد در بخشايندگي بوده، و در کنش نيز، تدبير اورمزد در آفرينش و سامانمندي جهان آفريدۀ او را به ياد آورد.به عبارت ديگر کردار او در تمشيت کشور، تذکاري از آفرينش و تمشيت جهان هستي باشد. به آيين بودن پادشاه به معني دادگري اوست. اما عدالت در قانونمندي آرمانشاهي ايران باستان با معني عدالت در نزد ما اندکي متفاوت است. يکي از وظايف شهرياري ايراني حفظ قوانين ايزدي در داخل کشور بود؛ قوانيني که ثابت و لايتغير بهشمار ميآمد و از اينرو ايزدي تلقي ميشد. در بنيان انديشۀ سياسي ايران باستان واقعيت ابدي و مستقل از زمان، و تغيير و تغير امري محتوم است، بنابر اين خوبي چون مستقل از زمان است، پس بهترين دولت آن است که از روي نمونۀ آسماني و هر چه شبيهتر بدان ساخته شده باشد، بدين ترتيب که حداقِ تغيير و حداکثرِ ثبات در آن موجود باشد و فرمانروايان همان کساني باشند که خوبي ابدي را به بهترين نحو درک کنند. بنابر اين ثبات و عدم تحرک کليد درک بسياري از مسايل آيين باستاني است و اصليترين وظيفۀ شهريار در داخل کشور حفظ قوانين ثابت ايزدي ميباشد. چنين تفکري طبيعتا هر گونه تغييري را در حکم تغيير قوانين ثابت الهي ميانگارد. در اين ميان، حفظ سلسلۀ مراتب چنانکه اردشير بابکان وصيت کرده است، اصليترين جلوۀ اين قوانين الهي است. او پادشاهانِ جانشينِ خود را به کوشش در بازگرداندنِ طبقات مردم به مواضع اصلي و مستقر ساختن افراد هر طبقه در صنف خويش وصيت ميکند. چنين شاهي نبايد به گمان ستمکاري از اين کار چشم بپوشد، زيرا اگر ستم بر برخي از رعايا براي اصلاح باقي مردم و موجب پاييدن شهريار و زيردستان از تباهي و فساد باشد، به هيچ کار نبايد چندان شتاب کرد که به آن ستم. در علم الاساطير ايراني پيشداديان نخستين شاهان اساطيري هستند که به اهميت داد و عدالت اشاره کردهاند. از سوي ديگر در متون کهن ايراني ميتوان از عدالت شاهانه به معنايي که امروزه ما از آن افاده ميکنيم – بخشايشگري و مهرباني به رعايا – پارههايي يافت. نمونۀ عالي چنين معنايي از عدالت را ميتوان در جلوۀ اساطيري کيخسرو و سياوش، چهرههاي افسانهاي اردشير، انوشيروان و بهرامِگور و چهرۀ نسبتا تاريخي کورش باز يافت.
از جلوههاي ديگر رفتار آيينمند دينداري شهريار است. شاهان ايران باستان تنها در صورتي ميتوانستند بر بقاي خود اميد داشته باشند که همواره سرسپردگي خود را به دين اثبات کنند. در دوران ساسانيان، اثبات سرسپردگي شهرياران به آيين، نه تنها براي اتصال آنان با ملکوت اورمزد، بلکه به دليل احترام به جهانبيني رايج و ترس از قدرت طبقه ديني نيز بود. شهرياري تنها در نسبت خود با دينداري معنا مييافت. در مزديسنا شاه غير ديندار، شاهي است که از سوي اهريمن برکشيده شده و بنابر اين بايد طرد و خلع شود. شهرياران آرماني ايران همگي براي برآورده شدن نيازهاي خود به پاي ايزدان و ايزدبانوان نذور و فديه نثار ميکردند تا کامياب شوند. عاليترين جنبۀ شاهي زماني است که شاهي و دينداري قرين گردند. کتاب پهلوي دينکرد کوشيده است وظايف شاه را به تفصيل مشخص سازد. از مطالعۀ اين وظايف به خوبي ميتوان دانست که روحانيانِ زردشتي آشکارا تلاش در آميختن ديانت و سياست، و تملک آن در طبقۀ خود داشتند.
سومين خصوصيت شاهِ ايراني داشتن فرً است. فرً فروغي ايزدي است، به دل هر که بتابد از همگنان برتري يابد از پرتوِ اين فروغ است که کسي به پادشاهي رسد. مهرداد بهار اصل فرً را در واقع نه هندوايراني بلکه بينالنهريني ميداند.
نمود عيني فرً، هالۀ نوري است که گرداگرد سرِ شاهان ساساني و پس از اسلام گرد سر مقدسين و امامان شيعه ميدرخشد. فرً در اصطاح اوستايي، حقيقتي است الهي و کيفيتي است آسماني که چون کسي را حاصل آيد او را به شکوه و جلال پادشاهي و به مرحلۀ تقدس و عظمت معنوي ميرساند. در اوستا، متون پهلوي و شاهنامه، انواع فرًه را ميتوان از هم تشخيص داد. مهمترين اين فرًهها عبارتند از: فرًۀ ايزدي، فرًۀ کياني، فرًۀ شاهي، فرًۀ ايراني، فرًۀ آثرونان، و فرًۀ پهلواني. فرً تنها متعلق به طبقات فرادست نيست، همۀ طبقات و مردم بايد داراي فرً باشند. مهرداد بهار ميگويد وقتي که جامعه طبقاتي شد، فرً نيز مفهومي طبقاتي مييابد. بدين معنا فرًه، عامل وظيفه و خويشکاري مردمان است. فرًه، از آن رو ملازم خويشکاري است که با جامعۀ طبقاتي همبسته است. اگر همۀ افراد، طبقات، و اقوام به خويشکاري خويش واقف بوده و به وظايف خود عمل کنند، فرًهمند ميشوند. فرًه بعدها در دورۀ ساساني معنايي مطابق با بخت و اقبال يافت که خود با تثبيت طبقات جامعه مرتبط بود. در علم الاساطير ايراني فرًه چونان نيروي اصيلي است که از ذات اورمزد نشأت ميگيرد، سامان دهندۀ جهان و عامل تقدم و برتري برخي از موجودات بر برخي ديگر است. فرًه در واقع اصل راهنما و حاکم بر سلسلۀ مراتب عالَم است. مختصاتي را براي فرًه ميتوان برشمرد: فرًه آفريدۀ اورمزد است؛ خودِ اورمزد نيز داراي فرً است؛ ارجمندترين فرًه پس از فرًۀ اورمزد، فرًۀ زردشت است؛ معمولا فرًۀ بزرگان و نجاتبخشان در بنِ آب قرار دارد. مهمترين فرًهها در فرهنگ ايران باستان فرً کياني يا فرً شاهي و فرً ايراني است. اين فرً، فرًي است که يک فرد ميتواند با تمسک به آن به پادشاهي برسد. شاهان ايراني دارندۀ فرً هستند و از همينرو شهرياري مبنايي ايزدي دارد؛ او در واقع نايب السلطنۀ اهورامزدا بر روي زمين است. شاهان سرزمينهاي بيگانه خواستار به دست آوردن فرًۀ سرزمينهاي ايراني و شاهان کياني بودند. فرًي که غالبا دستنيافتني و ناگرفتني بهشمار ميرفت؛ زيرا خدادادي تصور ميشد. در اساطير ايراني نبرد ازلي اورمزد و اهريمن ابتدا بر سر تصاحب فرً به وقوع پيوسته است و کساني مانند افراسياب، ضحاک خواهان بهدست آوردن آن بودهاند. بر طبق اين اساطير شاهاني که فرً را از دست بدهند، سلطنت و شاهي از آنان دور ميگردد؛ نخستين نمونۀ اين شاهان جمشيد است، از آنجا که به دورغ ادعاي خدايي کرد. به همين نحو فرًه سه بار به شکل مرغ و اَرغنَه از جم جدا شد که نخستينبار ايزد مهر، دومينبار فريدون، و سومينبار گرشاسب آن را بهدست آوردند. همچنين در روايات اساطيري و حماسي ايران زمين زماني که فرً از دست ميرود، ناگهان سلسله دگرگون ميشود. با از دست رفتن فرًۀ جمشيد واستيلاي ضحاک، نيمۀ نخست سلسلۀ پيشداديان به پايان ميرسد؛ با گريختن فرً از اردون، سلسلۀ اشکانيان منقرض ميشود. با اين مقدمات ميتوان نتيجه گرفت، فرًه موجب حمايت ايزدان از شاهان و فرمانبرداري مردم از آنان ميشد. کوروش پس از تصرف بابل بهخاطر برخورداري از حمايت ايزدان، از خدايان آنجا خواستار فرً شد، زيرا فرمانروايي او در پي ايزدان بابلي بود. گويي يک فرمانروا در هر سرزمين، بايد از ايزدان همان سرزمين فرً ميجست و فرًۀ ايزدان همان سرزمين ميتوانستند او را ياري کند.
5. طبقات اجتماعي و سلسله مراتب جامعه
نظام سلسله مراتب و سروري در همۀ شئون انديشههاي باستاني ايران رسوخ کرده است. در بندهش آمده است که "دو مرد که با هم فراز روند آنکه داناتر و راستگوتر است، سرور است". وجود طبقات متضمن حفظ نظام و سامان جامعه است. به همين دليل در اين بينش همواره بر حفظ طبقات تأکيد فراواني شده است. بروز مفهوم طبقات در انديشۀ ايراني خود نتيجۀ اهميت اين موقعيت نزد هندوآريائيان است. انديشۀ سلسله مراتب اجتماعي داراي تباري کهن در ميان اقوام هندواروپايي است، بهطوري که ساخت سهبخشي در بسياري از اسطورهها، ساختهاي اجتماعي، تمثيلها، و روايات آنان آشکار است. ساختار سهگانه بيترديد مربوط به قومِ کهن آريايي و به روزگارِ پيش از زردشت بازميگردد. رسالت زردشت در واقع چيزي جز دعوت به تمدن، يکجانشيني و خانمان نبود، از همين رو در اوستاي متأخر، ساختار ديگري مبتني بر نظام عشيرهاي و دودماني است، مشاهده ميشود. در گاتها اثرِ چنداني از سلسله مراتب سهگانه نميتوان يافت. در اين سرودها، در کنار اشارات اندک به ساختار سهگانه، بيشترين توصيف از خانمان، روستا و سرزمين ميشود. ساختِ دودماني ِجامعه مبتني بر تقسيمات ارضي چهارگانه است: خانه (نمانه)، ده (ويس)، طايفه (زنتو)، و کشور (دهيو). براي نخستين بار در اين سرودهها از سران چهارگانه مانبِد، ويسبِد، زندبِد، و دهبد، نام برده ميشود. با توجه به تدوين و جمعآوري اوستا درنزد آريائيان غربي – در دورۀ اشکانيان و ساسانيان – ميتوان پيبرد که انديشۀ تشکيلات دودماني براي سلسلههاي شهرياري فلات ايران، کاملا شناخته شده بود.
از آنجا که بسياري از ساختارهاي جامعهشناختي و اسطورهشناختي اقوام مهاجر ايراني و هندي از نژاد مشترک هندوآريايي سرچشمه گرفتهاند، بنابراين با مراتب سگانۀ اصلي اساطير هندوآريايي در کيهانشناسي ايراني- مزدايي نيز برخورد ميکنيم. در نزد ايرانيانِ اوليه سازمان جامعه به سه بخش تقسيم ميشود: آتروان، آتريان يا آثرون (موبدان)، ارتشتاران (سپاهيان)، و استريوشان (برزيگران و دامداران). در مراتب اجتماعي ايران نيز مانند مراتب هندي پيش از ورود به هند، ابتدا شاهد سه سطح اجتماعي هستيم، اما ناگهان در ادوار متأخرتر با گسترش شهرنشيني و مناسبات مدني، سطحي به سطوح ديگر افزوده ميشود. طبقۀ جديد را گاه متعلق به پيشهوران يا هوتخشان و گاه متعلق به دبيران ميدانند.
نظام سهبخشي اجتماعي احتياج به توجيهات ديني و تمثيلي ويژهاي دارد. موبدان براي اينمنظور به اساطير و تمثيلهاي اسطورهاي متمسک شدند و علم الاساطير آريايي نيز، گنجينهاي از اين تمثيلها در اختيار آنان قرار ميداد. مهمترينِ اين تمثيلها در آيين زردشتي، تمثيل آتشهاي سهگانه بود. نبابه متون پهلوي در سنت ديرين ايرانيان براي پناه و پشتيباني سه گروه از مردم جهان، سه آتش پديد آمد. اين سه آتش عبارت بودند از: آذرفرنبغ (آتش فرًۀ ايزدي)، آذرگشنسب (آتش اسب فهل)، و آذربرزينمهر (آتشمهربالنده). خورنه، روان اين آتشهاي سهگانه است. اين آتشها نمايانگر خورنه، و آن نيز خود نشانگر کمال وجودي هر طبقه است. يکي ديگر از تمثيلهايي که براي مشروعيت طبقات بهکار برده شده، نسبت آن به جمشيد است. طبق اين روايات اسطورهاي، همۀ پديدهها در زمانهاي دور و آغازين بهوسيلۀ موجودات اساطيري و ايزدي بهوجود آمدهاند. در اينجا نيز ابداع طبقات به جمشيد، که يک موجود نيمه الهي است، و در زمانهاي دور يعني در آغاز تاريخ نسبت داده شدهاست. اسطورۀ ديگري چهار پيشه در وجود زردشت به کمال وجود داشتو هر يک از سه پسر او: ايسدواستر، اروتتنر، و خورشيدچهريا وروچهر، به ترتيب نخستين پيشواي ديني، نخستين برزيگر، و نخستين ارتشتار به شمار ميآيند. در نيايشِ آتش، آتشهاي سهگانه، پسران اورمزد خوانده شدند، در اينجا شباهتي فراوان ميان سه پسر زردشت و سه پسر اورمزد وجود دارد. در گزيدههاي زاداسپرم نيز بهجاي آتشهاي سهگانه از سه امشاسپند نخستين نام برده ميشود.
رابطۀ ميان طبقات فوق با شاهنشاه نيز جالب است. در انديشه ايران باستان اين رابطه را ميتوان براساس تفاوت خويشکاري شاه با خويشکاري طبقات توضيح داد. در تعاليم زردشتي اورمزد وراي طبقات سهگانۀ امشاسپندان قرار دارد، شاه نيز، چون سايۀ آن مثال اعلي، وراي طبقات اجتماعي قرار ميگيرد. از اينرو داشتن صفات زور، آيين، و فرًه گوياي جامعيت و اعلميت شهريار است و نه چيز ديگر. به عنوان نمونه در دورۀ پهلواني، کارکرد و پايگاه پهلواني همواره جدا از کارکرد و پايگاه شهرياري و موازي آن به شمار ميآيد. اين جدايي با سرشت سياسي ايرانشهر آميخته شده بود. در شاهنامه پهلوانان از استقلال چشمگيري برخوردارند، چنانکه ميتوانند به شاه پرخاش کرده، يا اعمال او را مورد پرسش قرار دهندو اين قدرت از آنجا ناشي ميشود که جهانپهلوان مدافع پايگاه شاهي به مثابه رمز وحدت شهرياري است نه مدافع شخص شاه. در حقيقت آن چه نهاد شهرياري را محدود ميکرد، در نخست خارج بودن تعريف و تفسير چارچوب نظري از حيطۀ اقتدار شاه و دوم خروج تدريجي حوزۀ قضاوت از حدود اختيارات او بود. به همين ترتيب تفکيک امر شهرياري و موبدي، مانند تفکيک جهانپهلواني و شهرياري، امري نهادي بود. در شاهنامه هر چند جمشيد، هم شاه و هم موبد معرفي ميشود، اما در واقع جمشيد با جمع کارويژۀ دو برادر همزاد- دين و دولت- نظم کيهاني را بر هم ميزند. مصلحت کشورداري يک چيز و مصلحت خرد و دين به مثابۀ مراجع قانونگذاري و وجدان اخلاقي چيز ديگري بود.
اينک پس از آشنايي کلي با طبقات و تاريخ و تجليات آن و رابطۀ آنها با نهاد شهرياري، اکنون بهجاست هريک از مراتب را به اجمال بررسي نماييم.
موبدان
در دورۀ هندوايراني، ستايش آتش در مرکز همۀ آيينها قرار داشت. اين آيينها بهوسيلۀ طبقهاي روحاني به نام آتربان/ آذربان انجام ميگرفت. اين روحاني در اوستا آسرون خوانده ميشود. روحانيان ديني در ايران مراتب و نامهاي گوناگوني دارند، که معروفترين آنها موبد است. روحانيان همواره دستهاي خاص بودهاند که درون خود درجات ديگري وجود داشت. اما رياست عاليۀ جميع امور روحاني در مسايل نظري و فتاوي ديني با موبدِموبدان يا زرتشتروتم بود. در واقع اين مقام را ميتوان مسئول سياستگذاري سازمان موبدان بهشمار آورد. در کنار موبدان، دستۀ هيربدان قرار داشتند که تحت رياست هيربدانِهيربد، تنها به تشريفات مذهبي در معابد ميپرداختند. درون اين صنف هنگام انجام تشريفات مذهبي و افروختن آتش سلسله مراتب معنوي ديگري برقرار بود. مرتبۀ نخست روحاني براي افروختنِ آتش زوتر خوانده ميشد. او هفت دستيار (رتو) با عناوين هاونان، آتروخش، فربرتر، آبرت، آسننتر، رئثويشگر، و سروشاورز داشت. آموزش و پرورش روحِ نوآموزان، از مهمترين وظايفِ روحانيان بود. آنان از سويي افراد طبقۀ خود و از سوي ديگر فرزندان نجبا و شاهزادگان را تربيت ميکردند. دستور، به عنوان صنفي از اصناف روحانيان، آگاه به مسائل مذهبي و مباحث عقلي بود. همچنين روحانيان امر داوري و قضا را جزوِ خويشکاري منحصر بهفرد طبقۀ خود ميدانستند. به عقيدۀ آنان، ماهيت مزديسنا ماهيتي اخلاقي است، بههمين دليل صيانت اخلاق جامعه نيز تنها از طريق شريعت ديني ميسر خواهد بود. قضات روحاني دادور خوانده ميشدند و در رديف روحانيان طراز اول- دستوران، موبدان، و هيربدان- قرار داشتند. بر آنان مقامي با عنوان دادورانِدادور يا شهردادور رياست داشت. وسواس بيش از حد موبدان بر اجراي درست و دقيق مراسم، و گستردگي وظايف آنان مرتبۀ اين طبقه را دور از دسترسِ ساير صنوف قرار ميداد. اگر چه پافشاري بر خويشکاري هر طبقه مانع از آن ميشد که اعضاي طبقهاي به طبقۀ ديگر بروند، اما گستردگي فعاليتهاي آنان- انجام مراسم نماز، کُستي بندانِ نوآموزان، اجراي مراسم ازدواج وفوت، قضاوت و غيره – آنها را با تمام صنوف و طبقات مرتبط ميساخت. بههمين دليل روحانيت امري درونسازماني بود، و تنها به خانوادۀ خود موبدان محدود ميشد. پيشوايي همچون داوري و برخي ديگر از منصبهاي ايران باستان ارثي بود و از پدر به پسر ميرسيد. موبد يا هيربدِ زردشتيان ايران و پارسيان هند بايد از خاندان پيشوايان باشند. جدًيت موبدان به حفظ قداست طبقۀ خويش به تدريج طبقۀ آسرونان را به يک حزب سياسي بدل کرد. روحانيان حق دخالت در حل بحرانهاي مملکتي، فرونشاندن فتنههاي ديني، انتخاب شاه و تشريع قوانين را هميشه براي خود محفوظ ميداشتند و معمولا رأي ايشان در گزينشِ جانشين شاه صائبتر از ديگران بود. به يک معنا طبقۀ روحانيان نايب السلطنۀ معنوي سلسلۀ ساسانيان بهشمار ميآمدند، و بجز در ادواري چند، مانند دوران حکومت نرسي، کيقباد، و خسروانوشيروان، قدمت اين طبقه رو به فرسودگي ننهاد، اما به هر حال در آن ادوار نيز هرگز قدرت اين طبقه افول نکرد. معمولا عوامل مختلفي به اقتدار موبدان دامن ميزد، اين عوامل عبارت بودند از: نزديکي به مرجع عاليۀ قدرت، دارا بودن قدرت مذهبي، گسترش وظايف ديني و ارتباط اين وظايف با زندگي آحاد جامعه، داشتن حق قضاوت از سوي دولت، آموزش طبقات فرادست، تملک املاک و ضياع و عقار، کسب ثروت هنگفت از راه جرايم ديني، عشريه و صدقات.
ارتشتاران
برخلاف دخالتهاي فراگير طبقۀ روحانيان در سياست م تمامي شئونات زندگي، کمتر نشاني از دخالت طبقۀ جنگاوران در سياستهاي ساسانيان ديده ميشود. در واقع درگيري مداوم ساسانيان در نزاعهاي داخلي با بدعتگزاران و اقليتهاي ديني و جنگهاي خارجي با هياطله، و حکومت بيزانس فرصتي براي فراغت از وظايف شغلي و دخالت در امور خارج از حيطۀ خويشکاري خويش به اين طبقه نداد. برخلاف سلسۀ ساسانيان، جنگاوران در دورۀ هخامنشيان از حقوق فراواني برخوردار بودند، زيرا شاه خود جزوي از اين طبقه بهشمار ميآمد و در غالب جنگها سپاه را همراهي مينمود. در دورانِ نخستِ ساسانيان فرماندۀ ارشدي با عنوان ارتشتارانسالار يا ايرانسپاهبد بر اين طبقه فرمان ميراندو شاهان مقتدر معمولا خود فرماندهي جنگ را برعهده داشتند، اما بههر حال ايرانسپاهبد، سردار و فرماندۀ کل سپاه يا وزير جنگ محسوب ميشد. همزمان با اصلاحاتي که در دوران قباد و خسرو اول در نظام ديواني و اجتماعي به عمل آمد، نظام ارتش نيز دچار تغيير و تحول شد؛ از اينرو منصب ارتشتارانسالاري که در مظان اتهامِ سوءِ استفاده از تمرکز قدرت قرار داشت جاي خود را به چهار سپاهبد در چهار سوي کشور دارد که وظيفۀ حفاظت از حدود و ثغور را داشتند. تقسيمبندي چهارگانۀ سرزمين ايرانشهر و بههمين ترتيب تقسيم چهار سپهبدنشين (کوست)، ناظر به تقسيماتي در فلکشناسي اساطيري و علم هيأت مزدايي است. در اين فلکشناسي ستارۀ تيشتر (شعراي يماني) سپاهبد شرق، ستارۀ سدويس (سهيل) سپاهبد جنوب، ستارۀ ونند (دوبران) سپاهبد مغرب، و ستارۀ هفتاورنگ (بناتالنعش) سپاهبد شمال خوانده ميشد. ستارۀ قطبي به عنوان سپاهبدِسپاهبدان بر اين ستارگانِچهارگانه فرمان ميراند. چنانچه در عالَم زميني نيز، شهريار بر سپاهبدانِ خاور (شرق)، نيمروز (جنوب)، خوريران (غرب)، و باختر (شمال) سِمَت فرماندهي داشت. سپاهبدان در سلسلۀ مراتب حکومتي، به لقب شاه مفتخر بودند.
انوشيروان اصلاحاتي در بدنۀ ارتش نيز انجام داد. او قشون را به دو بخش سواره نظام و پياده نظام تقسيم کردو اسواران صفوف منظمي از آزادان و نجباي درجۀ دوم بودند و هستۀ سپاه را تشکيل ميدادند. بدين ترتيب قدرت اشراف و نجباي درجۀ اول به سرعت رو به کاستي رفت و انباشت قدرت در ساختار ارتش جاي خود را به توزيع آن نزد اشرافيت جديد داد. بخش دوم ارتش، پياده نظام (پايگان) ناميده ميشدند و شامل رعايا و روستاييان عادي بودند. گرچه به هنگام جنگ، از ساير صنوف مادون طبقۀ ارتشتاران نيز بهره برده ميشد؛ اما اين حالتِ اخير، هيچگاه براي طبقۀ موبدان رخ نمينمود. از آنجا که اين بخش، نظام ثابتي در ارتش نداشت و جزوِ طبقۀ ارتشتاران بهشمار نميآمد، از دايرۀ اصلاحات انوشيروان بيرون ماند. پيادگان، مانند دوران پيش، همچنان موظف بودند بدون جيره و مواجب به جنگ بروند. آنان در جنگ وظيفۀ گماشتگي اسواران، محافظت از بارها، محاصرۀ قلاع، و سنگربندي را بر عهده داشتند.اين سربازانِ ناآزموده امتيازي براي ارتش مقتدر ساساني به حساب نميآمدند، بههمين دليل در ارتش بيش از آنان، از نيروي جنگاوران مزدورِ اقوام ديگر مانند سکاييان، خيونان، خزرها، ديلميان، و کادوسيان استفاده ميشد.اما به هر حال همۀ اين بخشِ دوم، چه رعاياي ناآزموده و چه جنگاورانِ مزدور، جزوِ طبقۀ ارتشتاران محسوب نميشدند. خِرَد سياسي مزدايي وجود اين طبقه را براي استحکام نظام خود ضروري ميدانست و هيچگونه خللي را در آن نميپذيرفت بهگونهاي که جنگاوران دارندۀ نيروي راستي و اَشَه بهشمار ميآمدند، اورمزد جامۀ سفيد آسروني ميپوشد، ايزد وايوه خود ارتشتار بهحساب ميآيد و بر وظايف اين طبقه نظارت دارد. جالب است بدانيم که طبقۀ پهلوانان در حماسههاي ملي ايران معادل طبقۀ ارتشتاران تاريخي به حساب ميآيند اما بر خلاف ارتشتاران، اسلاف نيمه اساطيري آنان- زال و رستم- نه تنها در امر انتخابِ شهريار طرف رايزني شاه قرار ميگيرند، بلکه در برابري بيخِرَدي شاهان نيز ساکت نميمانند. اما برغم چهرۀ اساطيري پهلوانان، طبقۀ ارتشتاران چندان نقش مهمي در روند انديشۀسياسي ايرانشهر، به ويژه در دوران ساسانيان، بازي نکرد و ميدان را به رقيب قدرتمند خود يعني روحانيان واگذارد.
واستريوشان (کشاورزان)
همزمان با زردشت سازمان اقتصادي نويني بهتدريج در شرق نجد ايران پاي گرفت. در پي اين تحول نظام اقتصادي زراعي در برابر نظام مبتني بر دامداري ايجاد شد. زردشت که همواره شاهد نزاع آحاد زندگي شباني با طرفداران زندگي کشاورزي بود، با تمايل به سکونت و يکجانشيني قبايل آريايي، نظم و عمران زندگي کشاورزي را بر زندگي شباني ترجيح و بشارت داد. زردشت بر اقتصاد و زندگي کشاورزي آنچنان تأکيد ميکند که گويي رسالت او هيچ هدفي جز تبيين و تثبيت همين نظام جديد نداشته و انديشۀ يکتاپرستي و شاه آرماني او چيزي جز محملهايي براي استقرار اين نظام جديد نبوده است. اين دو براي زردشت به شکلي آشکار لازم و ملزوم يکديگرند. تأکيد فراوان زردشت بر کشتوکار در دوران متقدم، در متون مذهبي پهلوي متأخز، نيز راه يافت و دستِکم جنبۀ نظري خود را حفظ کرد. اين تأکيدات ناشي از واقعيت وانهادنِ کشتوکار و رويآوردن به شهر بود. سرتاسر متون مذهبي، فقهي، و قانوننامههاي اوستايي و پهلوي مانند ونديداد، شايستناشايست، روايت پهلوي، دينکرد، و مينوي خرد، سرشار از ستايش زندگي کشاورزي و فتاوي ديني دربارۀ آن است. رسوخ تفکر زراعي و شباني آنچنان در آيين مزدايي عميق است که حتا بسياري از مثالها و تشبيهات نيز از اين فرهنگ مايه ميگيرد.
طبقۀ واستريوشان مانند طبقات ديگر ايزد پشتيباني دارد که ايزد سپهر است. کشاورزان از طريق وابستگي به زمين با سپندارمذ نيز بستگي مييابند. اما عليرغم اهميت و تقدس واستريوش در متون اوستايي، در عالَم واقع، حقيقت چيز ديگري بود. به همين مناسبت در پي ناآراميهاي مزدکيان، خسرو انوشيروان اصلاحات و تغييرات عمدهاي در ساختار جامعۀ کشاورزي بهوجود آورد. اما اين تغييرات، تحول عمدهاي، هرچند نظام اقتصادي روستا را متحول ساخت، در رفاه برزگران بهوجود نياورد. تا پيش از اين اصلاحات، خراج ارضي و مالياتِ سرشماري فشار فراواني بر طبقۀ فرودست وارد ميکرد. آنان در برابر تيولداران و صاحبانِ اقطاع تفاوتي با غلامان نداشتند. آنان در جنگها به عنوانِ پيادهنظام به بيگاري ميرفتند و مجبور بودند همۀ عمر را در روستا زندگي کنند. در اين دوران خراج ارضي به شکل مقاسمه اخذ ميشد. در روش مقاسمه، دولت وکشاورز هر دو از محصول سهم ميبردند، با اين تفاوت که سهم دولت نسبت به حاصلخيزي زمين فرق ميکرد، و بسته به نظر مأمور خراج بود. روشهاي اين مأموران عموما به عدم ضابطهمندي در اخذ خراج ميانجاميد و از آنجا که وجهي از خراج به خودشان باز ميگشت، ميکوشيدند اين ميزان را هر چه بيشتر افزايش دهند. تمامي اين مسايل روستاييان را ترغيب به وانهادن کشتوکار و رويآوردن به شهر ميکرد. بنابر اين بيجهت نيست که متون پهلوي آن همه بر اهميت کشتوزرع و جايگاه ديني و استريوشان تأکيد ميکرد.
اصلاحات انوشيروان، زارعان را به دو گروه برزگرانِ آزاد و کشاورزانِ اجارهدار تقسيم کرد. روش اخير اين امتياز را براي زارعان داشت، که اخذ ماليات را قانونمند ميکرد و در عين حال مازاد محصول آنان از ماليات معاف ميشد. مهمترين نتيجهاي که اين اصلاحات بهوجود آورد، ايجاد صنف جديدي در رابطه دولت با روستائيان بود. اين صنف جديد همان نجباي درجۀ دوم يا دهقانانِ آزاد بودند که تا پس از اسلام نيز دوام آوردند و مسئوليت عمدهاي در حفظ و انتقال فرهنگ ايراني به عهده گرفتند.
دبيران و هٌوتخشان
تقسيمبندي مراتب اجتماعي، به لحاظ سنتي، سهگانه بود. اين سهگانگي مشروعيت خود را از تاريخ، ايدئولوژي، و روايات اساطيري هندواروپائيان اخذ ميکرد. با رشد مدنيت و نظام اداري، در درونِ ساسانيان، اصناف جديدي خلق شد که يا ميبايد در ذيلِ طبقاتِ موجود تقسيمبندي ميشد و يا طبقۀ جديدي براي آنها در نظر ميگرفتند. اسناد حکومتي و خداينامهها، طبقۀ جديد را به صنف دبيران اختصاص ميداد و آنان را در مرتبۀ سوم مينشاند. اين متون رسمي بهعوض با گستردن فضاي مرتبۀ چهارم،صنفِ نوظهورِ پيشهوران را در کنار کشاورزان جاي ميداد.
دبيري گرچه پيشينهاي ديرپا داشت، اما از آنجا که دبيرانِ هخامنشي و پس از آن، آرامي بودند، ميتوان احتمال داد که دبيرانِ فارسيزبان از دلِ طبقۀ موبدان منشعب شدند و زاييدۀ اقتضائات عصر جديد تشکيلاتِ نوين اداري بودند. طبقۀ جديد تمشيت امور اداري سرزمين شاهنشاهي را برعهده داشت و بههمين دليل بلافاصله پس از وزيران و مشاورانِ عاليرتبه قرار ميگرفت. دبيران مهست، دبيروٌزرگ و يا ايراندبيربد در حکم معاون شخص دوم مملکت، بزرگفرماندار، بود. از واژۀ پهلوي ديوان معنايي نزديک به ادارۀ امروزي افاده ميشود. ديوانهاي مرکزي در اين دوران حکم وزارتخانه را داشتند. دبيران از ميان نجبا و آزادان انتخاب ميشدند و از امتياز مناصب موروثي بهره ميبردند. طبقۀ دبيران خود به اصناف گوناگوني تقسيم ميشد. اما در يک تقسيمبندي ديگر، که بيشتر ناظر به متون متأخر مذهبي است، هٌوتخشان مرتبۀ سوم را به خود اختصاص ميدهند. نويسندگان اين متون، که غالبا علماي زردشتي بودند، صنف دبيران را در شمار نياوردند، و براي طبقۀ پيشهوران مشروعيت مذهبي قائل نشدند. در اوستاي متقدم و متأخر، جز چند اشارۀ نادر، اثر از هٌوتخشان نيست. در ميان امشاسپندان نيز فرشتهاي موکل بر اين طبقه وجود ندارد، و اين نشان از نوظهوري آن دارد. رشد پيشهوري بيترديد به دوران اشکانيان و رونق بافتهاي اقتصادي شهرهاي ايران، به دليل همجواري با جادۀ ابريشم، باز ميگردد. اما بيترديد اين طبقه تشخص طبقاتي خود را در دوران ساسانيان پيدا کرد. طبقۀ پيشهوران جز دستورزي و صنعت، به بازرگاني و سوداگري نيز مشغول بودند. در واقع بخشِ فروترِ طبقه به پيشهوري و صنعتگري اشتغال داشت و در روستاها، در کنار کشاورزان ميزيست، و بخش متمکنتر در شهرها به تجارت و مبادلۀ کالا ميپرداخت. طبقۀ پيشهوران در نامۀ تنسر مهنه ناميده ميشود.. آنان مانند روستائيان ماليات سرشماري ميپرداختند و از خدمات نظامي معاف بودند. اهميت اين طبقه وابسته به رواج شهرهاي تازهبنياد دوران ساساني داشت از اين رو حکومت ساساني آنها را به اين شهرهاي جديد ميکوچاند. به همين دليل در رسالههاي اين دوران شمايل محترم و مذهبياي از آنان ترسيم شده است.
توجه به اين نکته داراي اهميت است که هريک از طبقات درون خود بهتنهايي داراي تحرک نبودند، بلکه همياري و همگرايي آنها و نيز آگاهيشان از قوانين و موازين يکديگر موجب تحرک و سامان جهان و کشور بود. به اين بيان هرکس و هر گروه بايد علاوه بر فضايلي که لازمۀ وضع و مقام او بود، از صفات و کيفياتي که خاص و بايستۀ طبقات ديگر بود نيز آگاه و بهرهور بود. بنابر اين تجمع فضايل و خويشکاري همۀ طبقات در افراد هر طبقه ميتوانست فرد را در مينو رستگار و در گيتي کامياب کند. در واقع همگرايي خويشکاري طبقات و همکاري ميان آنها سلامت و تحرک جامعه را سبب ميشد. بر اين اساس ميتوان زمينههاي چالش و سقوط حکومت ساساني را در برهم ريختگي سلسلۀ طبقات اجتماعي و نظم ميان آنها تحليل کرد. حکومت ساساني با ايجاد تشکيلات نوين اداري و حکومتي، در پي تحليلبردن ساختهاي دودماني و ملوکالطوايفي پارتيان بود؛ اما اين هدف در جهتي ديگر به تضعيف مراتب اجتماعي نيز انجاميد زيرا اساس برنامهريزيهاي حکومتي و نظامهاي اداري- اجرايي درون اين تشکيلات قرار داشت. طبقات سنتي حالتي نمادين و صوري بهخود گرفتند که بيشتر امري مربوط به جهاننگري مزداييان، و بيشتر در ميان متون بود، و نه در عرصۀ فعاليتهاي عملي. بههمين دليل سران طبقات به عنوان اعضاي ارشد دولت و مشاورانِ عالي شاه درون تشکيلات حکومتي پايگاه مجددي يافتند. تشکيلات نوين اداري رابطۀ محکمي باتمرکز قدرت در حکومت ساساني يافت. حکومت براي آنکه از بازگشت اقتدار نجبا جلوگيري کند و از انباشت قدرت بکاهد، نظام تشکيلات خود را برپايۀ اصول ديگري غير از نژاد نهاد. تأکيد فراوان بر انساب و روابط خوني مربوط به طبقات اجتماعي بود که در تشکيلات اجتماعي نقش کارآمدي نداشت. عاليترين مقامات دولتي بر اساس پيوندهاي خوني به افراد تعلق نميگرفت و بلکه بيشتر به نظر شهريار و استعداد فرد بستگي داشت. درون همين تشکيلات بود که صنف جديد دبيران آشکار شد. بدين ترتيب ميان سلسلۀ مراتب اجتماعي که چون مادۀ چسبندهاي بود که نسج نظام جامعه را به يکديگر متصل ميساخت و مبتني بر جهاننگرياي بود که موجب استقرار انسانها درون جايگاهاي اجتماعي خود ميشد، و سياستهاي حکومت ساساني در جهت تمشيت امور که در صدد نظم و نسق بهگونهاي ديگر بود، چالشي پنهان بهوجود آمد که در نهايت به فروپاشي دودمان ساساني منتهي شد.
6. خلاصه
ايرانيان باستان نخستين شاهنشاهي جهاني را بنيادگذاري کردند. دريافت آنها از نظام حکومتي يکي از استوارترين عناصر انديشه اين قوم است و به رغم حوادث تاريخي پر اهميتي که هر يک از آنها ميتوانست گسستي در انديشه فرمانروايي ايراني ايجاد کند، تداوم يافته است. تمدن ايران از همان آغاز " شاهنشاهي" بوده است. خويشکاري فرمانروا در ايرانزمين به معناي قدرت مطلق ميباشد که به صورت شاهنشاهي هخامنشي تجسم يافته است. به نظر بهار آن چه که موجب پيدايش تمرکز حکومتي در دست شاهنشاه شد به موقعيت فلات ايران در آسياي غربي مربوط ميشود. بهار شيوه حکومتي مادها و هخامنشيان را تقليد دقيقي از نظام حکومتي بين النهريني ميداند. اين تمدن از نظر بهار علاوه بر شيوه حکومت تاثير عميقي بر فرهنگ ملي ايراني گذارده است. اما استوارترين و عظيمترين تاثير آن همان آيين ملک داري است. اما از آن جا که اين تقليد نميتوانست به دليل فقدان شرايط جغرافيايي و اقتصادي و اجتماعي دقيقا مانند الگوي اصلي باشد، شاهنشاهي ايراني نميتوانست خودکامگي واقعياي مانند نمونههاي بين النهريني آن را داشته باشد. شاهنشاهي ايرانيان، شيوه فرمانروايي بر سرزمين گستردهاي با مردمي با زبانها و آداب و رسوم گوناگون بود که به تدريج، با حفظ تنوع و کثرت خود، ملت واحدي را تشکيل دادند. در اين وحدت ملي اقوام ايراني و مهاجران، شاهنشاهي به عنوان نهادي عمل ميکرد که وظيفه آن ايجاد وحدتي پايدار و تامين مصالح همه اقوام با حفظ خودگرداني آنها بود. پادشاه در انديشه ايرانشهري، رمزي از وحدت در تنوع همه اقوام ملت به شمار ميآمد و هم او با فرمانروايي دادگرانه تعادل ناپايدار آن اقوام را به پايداري ملت تبديل ميکرد که پادشاه نماينده و تجسم آن بود. هگل ايرانيان را نخستين قوم تاريخي و ايرانزمين را نخستين دولت شاهنشاهي – يا Reich – ميداند و بر آن است که نظام سياسي ايران با مفهوم جديد امپراتوري نسبت دارد. هگل شاهنشاهي ايران را متشکل از دولتهايي ميداند که در واقع به يکديگر وابستهاند، اما هر يک شخصيت خاص، رسوم و حقوق خود را حفظ کردهاند. اين نظر هگل، مبتني بر دريافتي فلسفي است که بر اساس مفهوم وحدت در کثرت و آگاهي کثرات از هويت ويژۀ خود تکوين پيدا کرده است. به نظر هگل دريافتي از فلسفۀ زرتشت، مبناي توضيح انديشه سياسي ايرانشهري است که در سايه آن مفهوم نظام شاهنشاهي به عنوان وحدت در کثرت دولتهاي ناوابسته، اما پيوسته به هم شکل ميگيرد. در ادامۀ سخن، کاربست عناصر اسطورهاي در انديشه سياسي ايرانشهري را پي ميگيريم.
مفهوم بهشت اوليۀ گمشده، به دو شکل در انديشه سياسي ايران باستان نمود پيدا ميکند: نخست به شکل آرمانشهرِ ايراني به مثابه مفري براي گريز از بينظمي، که آن نيز خود موجد مفهوم عدالت و بيعدالتي است. سخن از اين آرمانشهرِ ايراني بيشتر در حوزۀ معرفت شناسي اساطيري ميگنجد. اما نمود دوم ايدۀ بهشت اوليه، داراي خويشکاري سياسي است و خود را به شکل ايرانيت و وطن در انديشه سياسي ايران باستان نشان ميدهد.
در اساطير ايراني از اورمزد همواره به عنوان آفريدگار سرزمينهاي ايراني نام برده ميشود. اين سرزمين داراي فرّهاي ايزدي است که از آن به عنوان فرّ سرزمينهاي ايراني ياد ميشود. با ظهور مفهوم ايرانويج انديشۀسياسي ايرانشهري با دو مفهوم ايران و انيران (خودي و غير خودي) روبهرو ميشود. عناصر سازندۀ دو مفهوم اخير را ميتوان در متغيرهاي چندي برشمرد: نژاد، دين، مرزهاي سياسي، زبان فارسي، و اساطير و فرهنگ ايراني. همۀ اين متغيرها به شدت اعتباري بوده و ثبات فراگيري در ادوار حيات سياسي ايران ندارند. اما عليرغم اين واقعيت، عمدهترين عامل وحدت بخش اقوام گوناگون ايرانِ بزرگ بي ترديد فرهنگ ايراني - در گستردهترين معناي آن - و مجموعۀ اساطير آن است.
در انديشۀ ايراني شاه آرماني پيش از آنکه راهبر جامعهاي آرماني باشد (جامعهاي که تا دوران فرشگرد، بروز آن ممتنع است)، عامل اجراي نيات آرماني است. اجراي نيات آرماني، جامعه را قابل زيست ميکند، بهگونهاي که زيستن در آن جامعه، تذکاري از زندگي در بهشت نخستين و انجامين است. اين نيات همگي در چارچوب انتظام عالَم قرار دارند. شاه آرماني آنگونه که اوستا، متون پهلوي، کتيبهها و تاريخ سلسلههاي پيش از اسلام به ما مينمايانند، داراي الزاماتي است که هيچ فردي بدون داشتن آن الزامات قادر به کسب قدرت شهرياري نميباشد. در نزد ايرانيان پادشاه ميبايد داراي سه خصيصۀ زور، آيين و فرًه باشد.
نظام سلسله مراتب و سروري در همۀ شئون انديشههاي ايران باستان رسوخ کرده است. وجود طبقات در اين انديشه، متضمن حفظ نظام و سامان جامعه است. بروز مفهوم طبقات و سلسله مراتب اجتماعي در انديشۀ ايراني داراي تباري کهن در ميان اقوام هندواروپايي است، بهطوري که ساخت سهبخشي در بسياري از اسطورهها، تمثيلها، روايات آنان،و ساختهاي اجتماعي آشکار ميباشد. رابطۀ ميان طبقات فوق با شاهنشاه نيز جالب است. در انديشه ايران باستان اين رابطه را ميتوان براساس تفاوت خويشکاري شاه با خويشکاري طبقات توضيح داد. در تعاليم زردشتي اورمزد وراي طبقات سهگانۀ امشاسپندان قرار دارد، شاه نيز - همچون سايۀ آن مثال اعلي - وراي طبقات اجتماعي و فوق آنها- نه در درون يکي از آنها مانند زمان هخامنشيان- قرار ميگيرد.
هريک از طبقات درون خود بهتنهايي داراي تحرک نبودند، بلکه همياري و همگرايي آنها و نيز آگاهيشان از قوانين و موازين يکديگر موجب تحرک و سامان جهان و کشور بود. بنابر اين تجمع فضايل و خويشکاري همۀ طبقات در افراد هر طبقه ميتوانست فرد را در مينو رستگار، و در گيتي کامياب کند. در واقع همگرايي خويشکاري طبقات و همکاري ميان آنها سلامت و تحرک جامعه را سبب ميشد. بر اين اساس ميتوان زمينههاي چالش و سقوط حکومت ساساني را در برهم ريختگي سلسلۀ طبقات اجتماعي و نظم ميان آنها تحليل کرد. حکومت ساساني با ايجاد تشکيلات نوين اداري و حکومتي، در پيتحليلبردن ساختهاي دودماني و ملوکالطوايفي پارتيان بود؛ اما اين هدف در جهتي ديگر به تضعيف مراتب اجتماعي انجاميد. تشکيلات نوين اداري رابطۀ محکمي باتمرکز قدرت در حکومت ساساني يافت. بدين ترتيب ميان سلسلۀ مراتب اجتماعي و سياستهاي حکومت، چالشي بهوجود آمد که در نهايت به فروپاشي دودمان ساساني منتهي شد.
فهرست منابع
2. ادي ساموئيل ک.، آيين شهرياري در شرق، ترجمۀ فريدون بدرهاي، تهران، نشر: بنگاه نشر و ترجمۀ کتاب، 1347.
3. الياده ميرچا، رساله در تاريخ اديان، ترجمه جلال ستاري، تهران، نشر: سروش، 1372، ص 353.
4. الياده ميرچا، مقدمه بر فلسفهاي از تاريخ ( اسطوره بازگشت جاودانه)، ترجمه بهمن سرکاراتي، تبريز، نشر: نيما، 1365.
5. اوستا، کهنترين سرودهاي ايرانيان: گزارش و پژوهش جليل دوستخواه، تهران، نشر: مرواريد، چاپ دوم، 1374.
6. بندهش، ترجمه مهرداد بهار، تهران، نشر: توس، 1370.
7. بيروني ابوريحان، آثارالباقيه، ترجمۀ اکبر داناسرشت، تهران، نشر: اميرکبير، چاپ سوم، 1363.
16. رضاييراد محمد. مباني انديشه سياسي در خرد مزدايي. تهران، نشر: طرح نو، 1378.
17. ريگودا، تحقيق و ترجمۀ سيد محمد رضا جلالي نائيني، تهران، نشر: نقره، 1367.
18. روايت پهلوي، ترجمۀ مهشيد ميرفخرايي، تهران، نشر: موسسۀ مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1367.
19. زندبهمنيسن،ترجمۀ محمد تقي راشد محصل، تهران، نشر: موسسۀ مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1370.
21. ستاري جلال ، آيين و اسطوره در تئاتر، تهران، نشر: توس، 1376.
22. شايست ناشايست، ترجمۀ کتايون مزداپور، تهران، نشر: موسسۀ مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1369.
38. يسنا، گزارش ابراهيم پورداود، تهران، نشر: دانشگاه تهران، 1356.
39. يشتها،گزارش ابراهيم پورداود، تهران، نشر: طهوري، چاپ دوم، 1347.
40. Benveniste Emile, Le vocabulaire des insititions indo-européennes, Paris, Ed. De Minuit, 1969.
41. Duverger Murice, Le concept dَ empire, Paris, P.U.F. 1982.