مشاهده در استقراگرايي و ابطال­گرايي

 

گرچه استقراگرايان و ابطال­گرايان بر اهميت مشاهده جهت اخذ معرفت علمی درست تاکيد می­کنند اما درباره نقش و منزلت مشاهدات با يکديگر اختلاف نظر دارند. از نظر استقراگرايان دو فرض مهم درباره مشاهده وجود دارد: فرض اول اين­که علم با مشاهده آغاز می­شود و فرض دوم آن­که مشاهده اساس مستحکمی فراهم می­کند که می­توان ازآن معرفت علمی اخذ کرد. در صورتی که ابطال­گرايان با هر دو فرض بالا مخالف هستند. از نظر ابطال­گرايان اولا گزاره­های مشاهدتی متضمن نظريه هستند و بنابر اين علم با نظريه شروع می­شود و نه مشاهده و ثانيا تنها مشاهدات و آزمايشاتی که به منظور آزمودن يا بهتر فهميدن يک نظريه مناسب و مربوط تشخيص داده شوند ضبط و ثبت می­گردند.

استقراگرايان با ابطال­گرايان درباره نقش مشاهده در ايجاد دانش اختلاف دارند. مطابق نظر استقراگرايان علم با مشاهده شروع می­شود. دانشمند مشاهده­گر بايد دارای اعضای حسی معمولی و سالم باشد و بايد آنچه را که با توجه به وضعيت مورد مشاهده می­تواند حس کند با امانتداری تمام ضبط کند و اين عمل بايد با ذهنی خالی از پيشداوری انجام پذيرد. در صورتی که از نظر ابطال­گرايان حتی اگر همه مشاهده­گران در ادراک تجربه همانندی داشته باشند باز هم مشاهدات عناصر اصلی سازنده معرفت علمی نمی­باشند. ابطال­گرايان می­گويند اين امر از آن جهت است که مطابق تبيين استقراگرايان از علم، اساس مستحکمی که قوانين و نظريه­های علمی برآن بنا شده­اند از گزاره­های مشاهدتی همگانی ساخته شده­اند و نه از تجارب خصوصی ذهنی يکايک مشاهده­گران و بنابر اين گزاره­های کلی که سازنده علم هستند از گزاره­های شخصی اخذ می­شوند.  بنابر اين گزاره­های مشاهدتی ولو به صورت مبهم بايد به زبان نوعی نظريه ساحته شوند. اين بدان معنی است که گزاره­های مشاهدتی همواره در زبان نوعی نظريه بيان می­شوند و به همان اندازه دقيق هستند که چارچوب نظري يا مفهومی مورد استفاده آن­ها دقيق می­باشد. ابطال­گرايان از اين مقدمات نتيجه می­گيرند که نظريه­هايي که به طور واضح و دقيق صورتبندی شده­اند شرط مقدم گزاره­های مشاهدتی دقيق هستند و به اين معنا نظريه بر مشاهده مقدم است. بنابر اين علم با نظريه شروع می­شود و نه با مشاهده آنظور که استقراگرايان گمان می­کنند.

استقراگرايان با ابطال­گرايان علاوه بر نقش مشاهده، درباره منزلت مشاهده نيز در ايجاد دانش با يکديگر اختلاف دارند از نظر استقراگرايان گزاره­هايي که به نحوی مستقيم بدون به کارگيری پيشداوری حواس مشاهده­گر توجيه يا تصديق می­شوند اساسی را به وجود می­آورند که قوانين و نظريه­ها،که مجموعه معرفت علمی را می­سازند،  از آن اخذ می­شوند. از نظر استقراگرايان برای رسيدن به معرفت علمی بايد تعداد محدودی از گزاره­های شخصی را که از مشاهدات نتيجه می­شوند تحت شرايطي خاص تعميم داد تا به قانونی جهانشمول تبديل شود. با چنين سازوکاری است که معرفت علمی از بنيان مطمئنی برخوردار می­شود که به وسيله مشاهده به دست آمده است. در صورتی که ابطال­گرايان معتقد هستند که گزاره­های مشاهدتی همانقدر خطاپذيرند که نظريه­های مضمر در آنها چنين هستند و بنابر اين بنيان کاملا مطمئنی ايجاد نمی­کنند که قوانين و نظريه­های علمی برآن بنا شوند. از اين رو به نظر ابطال­گرايان به منظور اثبات اعتبار يک گزاره مشاهدتی لازم است به نظريه متوسل شويم. به عقيده ابطال­گرايان درست به دليل همين ابتنای اعتبار گزاره مشاهدتی به نظريه است که در زبان روزمره اغلب اتفاق می­افتد که گزاره­های مشاهدتی ظاهر غير مساله­دار غلط از آب در می­آيد. گزاره­های مشاهدتی کاذب به دليل نادرستی نظريه پيش­فرضشان ناکام می­مانند. از اين رو هر چه وثاقت بيشتری برای اعتبار گزاره مشاهدتی طلب شود به همان اندازه ميزان دانش نظری بيشتری بايد به استخدام درآيد. بديهی است که اين شيوه تبيين اعتبار معرفت علمی با آنچه مورد نظر استقراگرايان است تقابل مستقيم دارد. در صورتی که  مطابق نظر استقراگرايان برای اثبات صدق يک گزاره مشاهدتی مناقشه خيز بايد به گزاره­های مشاهدتی مطمئن­تر و شايد هم به قوانين استقرا شده از آنها مراجعه کرد و نه به نظريه.

استقراگرايان و ابطال­گرايان به نقش مشاهده و گزاره­های مشاهدتی به دست آمده از آنها برای ايجاد معرفت علمی معترف هستند اما درباره نوع نقش و اعتبار مشاهده در اين زمينه با يکديگر اختلاف نظر اساسی دارند. از نظر استقراگرايان مشاهده از يک سو نقطه آغازين توليد معرفت علمی است و از سوی ديگر بنياد مستحکمی را برای علم ايجاد می­کند در صورتی که از نظر ابطال­گرايان اين نظريه و نه مشاهده است که از يک سو سرآغاز دانش و از سوی ديگر بنياد معرفت عملی است.

 

 

 

عقل­گرايي و نسبی­گرايي در فلسفه علم

 

علم را به معيارهای مختلف می­توان تقسيم بندی کرد. در يک تقسيم بندی علم را برحسب وجود خارجی­اش از پديدآورندگان آن به فردگرايي و عينی گرايي تقسيم می­کنند. براساس اين تقسيم بندی فردگرايي نظری است که معتقد است علم بر حسب عقايد افراد فهم می­شود. در حالی که عينی­گرايي ديدگاهی است که معتقد است  علم دارای مميزات و خصوصياتی است که از مرز عقايد و آگاهی­های افرادی که آن­ها را طرح می­کنند و مورد تامل قرار می­دهند فراتر می­رود.  اما اين تنها نوع تقسيم بندی علم نيست. بر اساس تقسيم بندی ديگری از علم، علم را به عقل­گرايي و نسبی­گرايي تقسيم می­کنند. بر اساس تقسيم بندی اخير می­توان به پرسش­هايي مانند اين پرسش­ها پاسخ داد که چگونه می­توان مسائل علمی را ارزيابی يا داوری کرد؟ از ميان نظريه­های رقيب يکی را برگزيد؟ و معيار تمييز علم از غير علم چيست؟

عقل­گرايان معتقدند که معيار واحد، ابدی، و کلی وجود دارد که به ياری آن می­توان توانايي­های نسبی نظريه­های رقيب را مورد ارزيابی قرار داد. به عنوان نمونه استقراگرايان مقدار تاييد استقرايي را که يک نظريه از يافته­های پذيرفته شده به دست می­آورد به منزله معيار کلی علم بر می­گزينند. در صورتی که ابطال­گرايان ميزان ابطال­پذيری نظريه­های ابطال ناشده را معيار علمی بودن نظريه­های علمی معرفی می­کنند. از نظر عقل­گرايان معيار علمی بودن نظريه­ها بايد کلی و غير تاريخی باشد. عقل­گرايان هنگام انتخاب ميان دو نظريه رقيب، نظريه­ای را که با معيار کلی مطابقت داشته باشد بر می­گيرند و آن را که با معيار سازگار نباشد وا می­نهند. برای پيروان اصالت عقل تمييز ميان علم از غير علم امری آسان و روشن است. آنها تنها نظريه­هايي را علمی می­دانند که بتوان آنها را به وضوح بر اساس معيار کلی ارزيابی کرد و آن نظريه­ها از بوته آزمون سرفراز بيرون آيند.

اما در مقابل نسبی­گرايان منکر وجود معياری کلی و غير تاريخی برای نظريه­های علمی هستند و از اين رو منکر معياری هستند که به اعتبار آن بتوان نظريه­ای را بر نظريه ديگر برتری داد. به نظر نسبی­گرايان آن چه خوبی يا بدی نظريه­های علمی را مشخص می­کند نزد هر دانشمند يا هر جامعه علمی فرق می­کند. نسبی­گرايان معتقدند که گزينش يک نظريه از ميان نظريه­های رقيب ديگر بستگی به آن خواهد داشت که برای فرد دانشمند يا جامعه علمی او چه چيز مهم باشد يا امری ارزشمند تلقی شود. از آن­جا که به عقيده نسبی­گرايان معيارهای ارزيابی نظريه­ها بستگی به ارزش­ها و تعلقات فرد يا جامعه مربوطه دارد، تمييز ميان علم و غير علم به تناسب تغيير خواهد کرد.

علم را می­توان به معيارهای مختلفی تقسيم بندی کرد. بر اساس وجود معياری برای داوری و ارزش­يابی نظريه­های رقيب و تشخيص نظريه علمی از نظريه شبه علمی دو ديدگاه در باب گزاره­های علمی وجود دارد: عقل­گرايي و نسبی­گرايي. عقل­گرايان معتقدند که معيار واحد، ابدی، و کلی وجود دارد که به ياری آن می­توان توانايي­های نسبی نظريه­های رقيب را مورد ارزيابی قرار داد. از نظر عقل­گرايان معيار علمی بودن نظريه­ها بايد کلی و غير تاريخی باشد. عقل­گرايان هنگام انتخاب ميان دو نظريه رقيب، نظريه­ای را که با معيار کلی مطابقت داشته باشد بر می­گيرند و آن را که با معيار سازگار نباشد وا می­نهند. برای پيروان اصالت عقل تمييز ميان علم از غير علم امری آسان و روشن است. آنها تنها نظريه­هايي را علمی می­دانند که بتوان آنها را به وضوح بر اساس معيار کلی ارزيابی کرد و آن نظريه­ها از بوته آزمون سرفراز بيرون آيند. در صورتی که نسبی­گرايان منکر وجود معياری کلی و غير تاريخی برای نظريه­های علمی هستند. نسبی­گرايان معتقدند که گزينش يک نظريه از ميان نظريه­های رقيب ديگر بستگی به آن خواهد داشت که برای فرد دانشمند يا جامعه علمی او چه چيز مهم باشد يا امری ارزشمند تلقی شود و تمييز ميان علم و غير علم به تناسب ارزش­ها و تعلقات فرد يا جامعه علمی تغيير خواهد کرد.

 

فيلم طبقه 13 و پيام فلسفی آن

"می­انديشم پس هستم"، فيلم طبقه 13 با اين جمله مشهور دکارت، فيلسوف عقلی  مسلک فرانسوی آغاز می­شود. محتوای جمله بالا شک گرايي است که در تاريخ فلسفه علوم اجتماعی بعد ازانقضای دوران تجربه­گرايي دهه­های 1950 و1960 گرايش مسلط در اين زمينه گشت. اما شک گرايي اين فيلم از نوعی پی­چيده­تر از شک گرايي ساده دکارت است. برای نشان دادن اين پيچيدگی بايد سه دنيای مجازی/ حقيقیِ به نمايش درآمده در اين فيلم را از يکديگر تفکيک کرد. دنيای اول دنيايي است که  فيلم با آن آغاز می­شود، دنيای دوم دنيايي رايانه­ای است که داگلاس شخصيت اصلی فيلم چندين بار بدان سرک می­کشد و دنيای سوم دنيايي است که بيننده تنها در دقايق پايانی فيلم از وجود آن آگاه می­شود.

دنيای اول دنيای حقيقی است که در آن ماجرای عجيبی برای داگلاس اتفاق می­افتد. داگلاس دستيار پروفسوری است که درباره دنيای مجازی رايانه­ای تحقيق می­کند. يک روز صبح وقتی که داگلاس به آپارتمان محل کارش مي­آيد متوجه مي­شود پروفسور کشته شده و او به عنوان قاتل پروفسور مورد توجه پليس است  و مدارک به دست آمده هم اين گمان را تقويت مي­کند. حتي در اين ميان  شاهد قتلي نيز  وجود دارد. داگلاس که از وضعيت پيش آمده سردرگم شده است با زني روبه­رو مي­شود که خود را دختر پروفسور معرفي مي­کند و اين در حالي است که پروفسور اصلا درباره وجود اين دختر چيزي به او نگفته است و اين براي داگلاس بسي عجيب می­نمايد چرا که پروفسور دالگلاس را از تمامي مسايل خانوادگي خود را با مطلع کرده بود. داگلاس تصميم می­گيرد برای روشن شدن قضيه از کشف پروفسور استفاده کند و با سفر به دنيای مجازی گره­های اين ماجرا را باز کند.

دنيای دومی که بيننده در طبقه 13 با آن روبرو می­شود دنيای مجازی است که داگلاس به وسيله دستگاه­های رايانه­ای مخصوص و به کمک ويليام دستيار ديگر پروفسور و همکار داگلاس تنظيم و هدايت می­شود. بيننده وقتی به همراه داگلاس به دنيای مجازی می­رود خود را در فيلادلفيای چهل سال پيش می­يابد در اين دنيا داگلاس جای پروفسور را گرفته است و ويليام دوست و همکارش را کارمند هتلی می­بيند که برای دسترسی به راز او قصد جانش را دارد. دختر پروفسور در دنيای جديد فروشنده فروشگاه زنجيره­ای است که در محله او قرار دارد. داگلاس با چندبار سفر کردن ميان دو دنيای اول و دوم چندان تفاوتی ميان دنيای حقيقی و مجازی نمی­يابد و فرق گذاشتن ميان حقيقت و مجاز براي او بی­معنا می­شود.

بيننده طبقه 13 ابتدا به صورت غير مستقيم در دو صحنه مجزا با دنيای سوم برخورد می­کند.در صحنه اول بيننده وقتی ماجراهای داگلاس، و رفت و آمد او در ميان دو دنيای اول و دوم را تعقيب می­کند با صحنه­ بازی داگلاس با دستگاه بازي بيسبال مکانيکي روي ميز کار درون دفتر مواجه می­شود. در اين بازي بازيکن بيسبال مهره­اي بيش نيست که به وسيله داگلاس به حرکت در مي­آيد اما شايد آن بازيکن عروسکی خود خيال مي­کند که بازيکن اصلي اين بازي اوست. در صحنه دوم و در جای ديگر از فيلم داگلاس شک می­کند که نکند او نيز مانند آن بازيکن عروسکی مهره­ای بيش نيست و او واقعا پروفسور را کشته است اما سرنخ اين قتل بدست فرد ديگری است. بيننده طبقه 13 تنها هنگامی از اشارات اين دو صحنه به صراحت پی به وجود دنيای سوم می­برد که در اواخر فيلم در می­يابد که تمام آنچه را که برای داگلاس اتفاق افتاده، او همه را در خواب ديده و پروفسور در واقع پدر زن دالگلاس می­باشد که اصلا نمرده است و دختر او همسر داگلاس می­باشد. آنها در خانه­ای در ساحل دريا زندگی می­کنند و دارای دو پسر می­باشند. داگلاس و بيننده فيلم پس از بيداری اوست که متوجه می­شوند تمام آن ماجراها چيزی جز کابوسی وحشتناک نبوده است. اما برای داگلاس عالم خواب دنيای واقعی به نظر می­رسيد و تفاوتی ميان دنيای خواب و بيداری وجود نداشت.

گفتيم که فيلم طبقه 13 با جمله­ای آغاز می­شود که نشان دهنده شک دکارتی است. در اين فيلم بيننده با سه دنيا روبه رو می­شود و به همراه فيلم که پيش می­رود در حقيقی و مجازی بودن اين دنياها و معيار حقيقت و مجاز ترديد می­کند. دنيای اول دنيایی که پروفسور در آن به قتل می­رسد. دنيای دوم دنيايي رايانه­ای که داگلاس برای يافتن قاتل پروفسور بدان سفر می­کند و دنيای سوم دنيایی که داگلاس از خواب برمی­خيزد. توالی اين سه دنيا و کشف آن­ها برای بيننده مقدمه انتقال پيام فيلم به اوست. فيلم طبقه 13 زمانی به طور کامل پيام فلسفی­اش را به بيننده انتقال می­دهد که بيننده به طور منطقی با استفاده از خاصيت انعکاس پذيری، از خود می­پرسد که اگر دنياي مجاز تا بدين حد واقعي به نظر مي­رسد که تمييز آن از دنياي حقيقي دشوار است، از کجا معلوم که منِ بيننده اينک در دنياي مجازي نباشم؟ اصولا چگونه مي­توانم مجاز را از واقعيت تشخيص دهم؟ با طرح اين سوال است که فيلم پيام فلسفی خود را منتقل کرده است: شکاکيت و نسبی­گرايي تمام عيار. اما نه شکاکيت ساده­ای که دکارت بازگو می­کرد. فيلم طبقه 13 ضمن نقل شکاکيت دکارت آن را عمق نيز مي­دهد چرا که پيام آن اين است که امروزه برخلاف تصور دکارت به صرف اطمينان از انديشيدن خود نمي­توان به وجود خويش يقين کرد. مگر نه اين است که ممکن است اين اطمينان از انديشيدن، خود مجازي بيش نباشد؟ اساسا مجاز و واقعيت ديگر مفهوم معهود خود را از دست مي­دهند به طوری که  بايد در کاربرد اين دو کلمه تجديد نظر کرد.