انديشه سياسی معاصر ايران: يک بررسی انتقادی
مقدمه
جواد طباطبائی در کتاب «ابن خلدون و علوم اجتماعی» وضعيت انديشهورزی معاصر ايران را وضعيت امتناع انديشه میداند و برای اين وضعيت دو وجه را برمیشمارد؛ نخست ايدئولوژيهاي جامعهشناسانه که از ترکيب علوم اجتماعی جديد با سنت ساخته میشوند؛ و دوم خيال انديشیهايي در حوزه انديشه، از آن نوع که داريوش شايگان در کتاب «آسيا در برابر غرب» در دام آن افتاده است (جواد طباطبائی، 1374، 37و38). پس رسيدن به بن بست، مشکل اساسی انديشهورزی سياسی معاصر ايران است. در سه دهه اخير، توجه به انديشه سياسی به مثابه موضوع پژوهش، به وسيله گروهی از روشنفکران معاصر به طور جدی مورد مطالعه قرار گرفته است. مطالعات آنها اين اميد را در قلمروی انديشه سياسی معاصر ايران پيش آورده بود که با پژوهشهای آکادميک اين دسته از روشنفکران راهی برای انديشهورزی سياسی معاصر ايران گشوده شود. اينک پس از گذشت سه دهه با ملاحظه دستاوردهای پژوهشی اين دسته از روشنفکران آشکارا مشاهده میشود که در نهايت، نتيجه انديشهورزی اين انديشمندان نيز ره به خيال انديشی، بنيادگرايي، يا غرب زدگی گشوده است. از اينرو به نظر میرسد که وقت آن رسيده باشد که اين پرسش طرح شود که چرا انديشهورزی سياسی اين دسته از متفکران ايرانی نيز مبتلا به آفت بنيادگرايي يا غربزدگی شده است؟ داريوش آشوری در مقاله «مشکل زبانی ما» (1382) تلاش کرده است اين پرسش را با ايده مقهور شدن زبان بسته در هماوردی با زبان باز پاسخ دهد. در حالی که داريوش شايگان در کتاب «روانپريشی فرهنگی» (1997) میکوشد پيوندزنی فرهنگی را دليل ناکامی روشنفکران معاصر ايرانی معرفي کند. شايگان معتقد است در صورت جايگزينی مرقعکاری فرهنگی با پيوندزنی فرهنگی میتوان از دام بنيادگرايي و غربزدگی رها شد. اما مقاله حاضر دو پاسخ بالا را برای پرسش اساسی اين مقاله کافی نمیداند و در عوض مدعی است که راه برون رفت از دام دوگانه بنيادگرايي/ غربزدگی شناخت لايههای فرهنگی ايرانزمين و برقراری گفتگو ميان آنهاست. برای اين منظور سعی میشود با نگرشی انتقادی به خرده فرهنگهای باستانی، اسلامی، و جديد فرهنگ ايران، از طريق برقراری شرايط گفتگو راستين ميان آنها، از ايجاد ايدئولوژيهای سياسی گژتاب خودداری کرد. نسل چهارم روشنفکران ايران رامين جهانبگلو در کتاب «موج چهارم» (1384) از ظهور نسل جديدی از روشنفکران ايرنی سخن میگويد که او آنها را «روشنفکران گفتگويي» مینامد (ص 150). ويژگیهای نسل جديد روشنفکری ايران را اينگونه است: الف) زمينههای شکلگيری روشنفکری گفتگويي 1. شکست ايدئولوژيک و سياسی چپ در ايران پس از انقلاب اسلامی 2. پايان دوره کاريزماتيک انقلاب ايران بعد از جنگ 3. رشد جمعيت جوان در ايران 4. تغيير و تحول اوضاع بين المللی و پايان جنگ سرد ب) شاخصههای روشنفکران نسل چهارم ايران 1. مخالفت با جنبههای ايدئولوژيک 2. مخالفت با ايدهاليسم و عقلانيت ابزاری 3. گفتگو به مثابه چتر هستی شناختی انديشه 4. ضرورت فهم عمقی و فلسفی مفهوم مدرنيته 5. انديشه معاصر ايران به مثابه ملقهای ميان ارزشهای جهانی و اعتقادات خاص ملی 6. پافشاری بر انديشه غيرتقليدی و گفتگو با ارزشهای نوين غربی 7. ارزيابی پيامدهای فلسفی و جامعه شناختی مفهوم تجدد. 8. توجه به تجدد تفهمی و نقاد 9. تفکر ضد آرمانگرايانه مبتنی بر بنيانهای بين الاذهانی و گفتگو با سه لايه تمدنی ايرانی 10. پذيرش وضع کثرت گرايانه ارزشی و اخلاقی 11. گذر از ضديت با غرب به رقابت با آن پ) دغدغههای اصلی روشنفکران اين نسل 1. فهم هر چه عميقتر مبانی سنت و اصول فلسفی تجدد به منظور امکان ايجاد رابطه گفتگويي با جهان امروز 2. نگرش انتقادی به گذشته انديشه در ايران 3. درگير شدن در مباحث نظری کثرت گرايي ارزشی و اخلاقی 4 . پذيرش مدرنيته به مثابه مفهوم کليدی در مناقشات و مباحثات انديشگی ايرانی 5. پاسخگويي به اين پرسش فلسفی زمان حاضر که ما در کجای جهان ايستادهايم؟ و چه رابطهای با فرهنگ ايران داريم؟ 6. مخالفت با تقليد و هرگونه مدگرايي در انديشهورزي 7. گفتگو با نمايندگان فکری و قومی و تمدنی ايران به عنوان وظيفه فکر فلسفی در ايران به منظور مرتبط ساختن سه لايه تمدنی و پرسش از ايرانی بودن در عصر حاضر 9. برقراری رابطه بين سياست و فلسفه 10. به پرسش کشيدن بنيانهای تفکر ت) اصل توجيهگر 1. ما ايرانيان در صورتی که فرهنگهای ديگر را شناسايي نکنيم يا خود را در موقعيت قرن 21 قرار ندهيم فرهنگ خود را نيز از دست خواهيم داد و در جهان بهم پيوسته کنونی منزوی خواهيم شد. 2. فرايند مدرن شدن با وجه ابزاری (شرط لازم) آغاز میشود اما تا زمانی که فضای انديشه انتقادی به عنوان وجه اصلی مدرنيته در ايران گشوده نشود (شرط کافی) کامل نميگردد. 3. برای بومی بودن در جهان امروز بايد جهانی بود يعنی بايد نخست يک فکر جهانی داشت . (منبع: رامين جهانبگلو، 1384) حاصل انديشهورزی روشنفکران گفتگويي آن چيزی است که در اين انديشه «انديشه سياسی معاصر» خوانده میشود. پروژههای انديشه سياسی معاصر انديشه سياسی معاصر به عنوان دستاورد روشنفکری نسل چهارم به شمار میرود. انديشه سياسی معاصر آنگونه که در اينجا به کار رفته است، گونهای از کنش انديشگی است که موضوع آن درباره امر سياسی است. قيد «معاصر» در اين مفهوم به معنای معهود زمانی آن نيست بلکه مراد از آن «معاصرت»، «اکنونيت»، و «شيوه بودن ما در جهان» است. بنابر اين «معاصر بودن» دغدغه اصلی اين انديشه است. اين انديشه علاوه بر نام « معاصر»، به اعتبار ابزار شناخت مورد استفادهاش به «انديشه سياسی معرفتشناختی»، و به اعتبار دستاوردهای سياسیاش به نام «انديشه سياسی دموکراتيک» هم خوانده میشود. انديشه سياسی معاصر را به وسيله شش شاخصه میتوان تعريف کرد: خصيصه ضد ايدئولوژيک؛ تاکيد بر ضرورت و لزوم فهم فلسفی سنت، تجدد، پساتجدد؛ تلاش برای جمع ميان اعتقادات بومی و ارزشهای جهانی؛ رقابت با غرب به جای ضديت با آن؛ تبادل غيرتقليدی انديشهها و گفتگو با ارزشهای نوين؛ و توجه به وضعيت معاصرت. میتوان جايگاه انديشه سياسی معاصر را در مقايسه با دو انديشه سياسی پيش از خود (انديشه سياسی هويت طلب و انديشه سياسی پيشرفتگرا) طبق جدول زير نشان داد. انديشه سياسی پيشرفتگرا (1190 – 1320) انديشه سياسی هويت انديش (1320 - ...) انديشه سياسی معاصر (1370 - ....) علمای سنتی تجددگرايان انتقادی اصلاحگرايان علمای سنتی سنتگرايان علمای اجتهادگرا تجددگرايان, عرفگرايان (ليبرالها و راديکالها) معرفتگرايان فرديدی علمای سنتی علمای اجتهادگرا سنتگرايان معرفتگرايان , عرفگرايان و اسلامگرايان چالش اساسی, عقبماندگی و پيشرفت ويژگیها, ارتباط نخبگان فکری و فرهنگی با نخبگان سياسی چالش اساسی, هويتيابی ويژگیها, رويارويي نخبگان سياسی با متفکران با هر نوع گرايش فکری چالش اساسی, تجديد سنت و «رابطه سنت و مدرنيته» ويژگیها, مطالعات آکادميک انديشههای سياسی جديد ايران تمامی روشنفکران سخنگوی انديشه معاصر به تدوين انديشة سياسی نپرداختهاند؛ و همگی آنها پروژة سياسی ارايه ندادهاند. از ميان نويسندگان اين انديشه، برخی مانند رامين جهانبگلو، داريوش آشوری، يا نقطه نظرات سياسی ارايه دادهاند، يا اينکه دربارة موضوعاتی مانند زبان انديشه سياسی، و ويژگیهای آن سخن گفتهاند. بنابر اين علی رغم کثرت نويسندگان اين انديشه، تنها از پنج پروژة سياسی نسبتا منسجم میتوان نام برد؛ پروژه حکومت دموکراتيک دينی (1370) دکتر عبدالکريم سروش، پروژه مردم سالاری (1377) دکتر محمد مجتهد شبستری، پروژه مالکيت مشاع شهروندان ( 1995) دکتر مهدی حائری، پروژه نقد ايدئولوژيک شدن سنت (1989) دکتر داريوش شايگان، و پروژه زوال انديشه سياسی در ايران ( 1373) دکتر جواد طباطبائی. از ميان اين نويسندگان تنها دکتر طباطبائی کارشناس انديشة سياسی است در حالیکه ديگر نويسندگان، فيلسوف متافيزيک، فيلسوف علم، فيلسوف تمدنها، و متکلم هستند. پروژة حکومت دموکراتيک دينی در برگيرندة انديشة سياسی سروش است. اين پروژه ارتباط تنگاتنگ و ناگسستنی با نگرش دينی او دارد. اين ارتباط مبتنی بر تمايزي اساسی میباشد که سروش ميان دين و ذات آن از يک سو، و فهم دينی و معرفت آن از سوی ديگر میگذارد. تمايز مزبور گوهر نظرية قبض و بسط تئوريک شريعت (1370) او به شمار میآيد که بر اساس آن دينداری چيزی جز تجربة دينی به شمار نمیرود. بر اين اساس سياستورزی برخاسته از چنين ديانتی تنها يک سياستورزی بشری و عقلانی خواهد بود. سروش برای داخل کردن عناصری از سنت اسلامی به پروژة خود از هرمنوتيک و تاويل متن استفاده میکند و با استفاده از نتايج برگرفته از فلسفه و فلسفة علم در حوزة دين امکان تدارک بنيادی کلامی برای نظرية سياسی خود میيابد. در کلام دينی سروش نوعی سازگاری و تعادل ميان معارف درون دينی و برون دينی مشاهده میشود. اين سازگاری در نتيجة پيگيری شيوهای ايجاد شده است که طبق آن در صورت تعارض يا ناسازگاری ميان سنت اسلامی و معارف جديد بشری، اين دستة اخير هستند که تقدم و اولويت میيابند. در انديشة سياسی سروش دين به عنوان يک امر قدسی و ثابت از سياست به مثابه امری عرفی و متغير مستقل میباشد. استقلال سياست از دين که تحت عنوان سکولاريسم ياد میشود موجب میشود که حکومت سکولار حکومتی تلقی شود که ضديتی با دين نداشته باشد اما دين نه میتواند مبنای مشروعيت حکومت، و نه مبنای عمل آن قرار گيرد. در انديشة سياسی سروش دين و مردم سالاری با يکديگر سازگار هستند. اين سازگاری بر پاية تلقی دين به عنوان فهم دينی و تلقی مردم سالاری به مثابه روشی عقلانی برای ادارة جامعه امکان پذير میگردد (مرتضوي: 1384 الف، 453). به اين ترتيب نظرية حکومت دموکراتيک دينی ارزشهاي اساسی تجدد سياسی مانند آزادی، حقوق بشر و ... را میپذيرد. در حکومت دموکراتيک دينی سروش تکثرگرايي سياسی برخاسته از تکثرگرايي معرفتی و دينی است که از پذيرش سياليت فهم دين بدست آمده است. به اين ترتيب سروش توانسته است گونهای از انديشة سياسی را طراحی کند که در درون آن ميان عناصر سياسی تجدد با سنت سياسی اسلام به نوعی تلفيق صورت گرفته است. پروژه مردم سالاری عنوان انديشة سياسی محمد مجتهد شبستری است. اين انديشه بخشی از نگرش کلی او دربارة انسان و هستی، دين و دينداری، و مهمتر از همه مفهوم تجربة دينی میباشد. بنابر اين فهم انديشة سياسی شبستری در گروي فهم تجربة دينی و مبانی هستیشناختی و انسانشناختی اوست. شبستری نيز مانند سروش میکوشد ميان عناصر سنت اسلامی با آموزههای سياسی تجدد سازگاری ايجاد کند. اين امر به وسيلة دانش هرمنوتيک و به ويژه هرمنوتيک روشی انجام میپذيرد. بسياری از نوآوریهای او در زمينة مسايل سياسی و اجتماعی حاصل کاربرد اين دانش در انديشة سياسی شبستری است. تمدن مدرن غرب و دستاوردهای علمی، اجتماعی، و سياسی اين جوامع مورد توجه جدی شبستری قرار گرفته است به گونهای که آن را منشا بسياری از تحولات سياسی و اجتماعی جوامع مسلمان در دو سدة اخير میداند. در عرصة انديشة سياسی دستاوردهايي مانند جدايي دين و دولت، مردم سالاری، آزادی، برابری، و مشروعيت مردمی از اين قبيل هستند. به نظر او پيشرفت و تکامل علوم و معارف بشری در مغرب زمين تحولات زيادی در الهيات مسيحی به وجود آورده است، اين تحولات به نوبة خود، بر ايجاد نگرش عرفی، انسانی و عقلانی به مسايل سياسی و اجتماعی موثر بوده است از اين رو او معتقد است که رشد علوم جديد در کلام و فقه اسلامی نيز سرمنشا نگرشهای عقلانی خواهد بود (مرتضوي: 1384 ب، 109). گرچه شبستری به تفاوت ميان اديان الهی و ماهيت متفاوت يا پيامهای سياسی و اجتماعی متفاوت آنها اشاره میکند اما معتقد است به همان ميزان زمينههای مناسب برای گفتگو و تفاهم ميان آنها وجود دارد. پروژه مالکيت مشاع شهروندان نامی است که بر تارک انديشة سياسی مهدی حائری نشسته است. حائری توفيق تسلط بر دو حوزة فلسفة اسلامی و فلسفة تحليلی را دارد. رويکرد حائری به سياست رويکردی فلسفی است هر چند در آرا و نظرات خود از فقه و اصول فقه شيعه نيز استفادة زيادی کرده است. از دستاوردهای بديع او در انديشة سياسی میتوان به ارايه مفهوم بديعی برای حکومت، طبيعی و تجربی دانستن آن، و مخالفت با قرار دادن حکومت در ردة احکام الهی اشاره کرد. در صورتی که در انديشة سياسی اسلامی مرسوم نظرگاههای مخالف اين سه ديدگاه ارايه شده است. اهميت پروژة سياسی حائری ارايه نظريهای متهورانه در باب حاکميت و مشروعيت دولت است که بيشتر انديشة سياسی او به نام همين نظريه شناخته میشود. حائری با ارايه نظرية وکالت مالکان شخصی مشاع در عرصة سياسی از اين نظريه به عنوان تکيهگاهی حقوقی و فلسفی برای بنا کردن حقوق اساسی مدرن اسلامی سود جسته است. او هم چنين با نقد نظرية قرارداد اجتماعی غربی کارآيی نظرية خود را نسبت به نظرية قرارداد توضيح میدهد. از جملة ابتکارات سياسی حائری در حوزة کلام سياسی آن است که مساله نبوت و امامت را از امر خلافت و زمامداری جدا میکند و رای به مردمی بودن منشا حکومت نبوی و علوی میدهد. اين مبنای کلامی در حوزة سياسی تاثيرات عميقی بر جای میگذارد. حائری بر اساس همين مبنا است که به نقد نظرية ولايت عامة فقيه میرسد. حائری گر چه به دليل آشنايي با مبانی فلسفی مردم سالاری در جهان غرب، از رويکرد فلسفی خود استفاده میکند و به تفاوتهای بنيادی ميان سياست ورزی اسلامی و غربی میپردازد اما در بررسیهای او مولفههای اساسی مردم سالاری به وضوح مشاهده میشود (کمالی، 1384، 317). به اين ترتيب او عناصری مانند آزادیهای سياسی، برابری مدنی و حقوقی، حاکميت مردمی، حق تعيين سرنوشت و ... را بر اساس مبنای فلسفی و فقهی خود وارد میکند. پروژه نقد ايدئولوژيک شدن سنت حاوی انديشة سياسی داريوش شايگان است. شايگان را نمیتوان انديشمندی سياسی به شمار آورد اما در قلمروی فلسفة سياسی ايدههای قابل اعتنايي مطرح کرده است. او به طور مشخص زمانی وارد انديشهورزی در قلمروی سياسی میشود که به بازنمايي نحوة ايدئولوژيک شدن سنت دينی میپردازد. پروژة اصلی شايگان رويارويي تمدنهای شرق با تمدن غرب و نحوة تعامل با آن است. او به دنبال مباحث هستیشناختی دربارة رويارويي هستيهای شرق معنوی و غرب منفعت طلب به مباحثِ مرتبط با اين رويارويي میپردازد و ضمن طرح عمل پيوندزنی به مسالة ايدئولوژي توجه میکند. او با در نظر آوردن مفهوم ايدئولوژي و مباحثی که در غرب دربارة آن به راه افتاده است، به اين نتيجه میرسد که تمدنهای شرقی به دنبال رويارويي با تمدن غربی وارد دوران فترت خود میشوند. اين تمدنها در اين وضعيت رفتاری اسکيزوفرنيک از خود نشان میدهند که يکی از جلوههای آن غربزدگی و از خود بيگانگی است. تمدنهای شرقی برای خروج از وضعيت فترت دست به پيوند زنی تمدنی ميان عناصر مختلف تمدن خود با تمدن غرب میزنند. در اين هنگام اتفاق مهمی در حيطة سياسی رخ میدهد که همان ايدئولوژيک شدن سنت است. ايدئولوژيک شدن سنت پديدهای است که معلول انهدام نظاممند ساختارهای بزرگ جهانبينی سنتی از طريق انديشة مدرن است. به نظر شايگان در وضعيت مدرن سنت میخواهد با انديشههای جاری هماوردی کند؛ اما هنگامی که به رقابت با آنها برمیخيزد چارهای جز اين ندارد که منطق آنها را بپذيرد؛ و هنگامی که همان منطق را پذيرفت به ناچار کهکشان خود را عوض میکند و از ميدان نبرد ايدئولوژي سر درمیآورد و خود ايدئولوژي میشود (پدرام، 1384، 471). به عبارت ديگر، همواره همان معيارهايي که سنت ادعای مقابله با آنها را دارد، در تحليل نهايي، ضرورت سنت را توجيه میکنند و نه بر عکس. در نتيجة اين امر سنتها يک شکل مشخص سياسی و حتی فلسفی به خود میگيرند و ناخواسته و بیآنکه بدانند جزيي از مقولة جاریای میشوند که روح زمانة ما ناميده میشود. پروژه زوال انديشه سياسی در ايران دربرگيرندة انديشة تاريخی و انديشة سياسی جواد طباطبائی است. او در طرح ايدة خود هم به مباحث روشی و هم تبيين مفاهيم کليدی توجه خاص کرده است. انديشة سياسی طباطبائی به بحرانهای موجود در جامعة ايرانی نظر دارد و در صدد پاسخگويي به پرسشهای عصر جديد است (منصور نژاد، 1384، 367). نگاه او به موضوعات سياسی، فلسفی و با عنايت به تحولات تاريخی میباشد؛ و در مجموع در طرح پرسش موفقتر از ارايه پاسخ است. دغدغة اصلی طباطبائی مربوط به مسايل ايران است اما نگاه جانبدارانهاش به مباحث ايرانشهری موجب میشود که گهگاه دچار گژتابیهايي در طرح معايب، نواقص و اشکالات نظر و عمل دورة پيش از اسلام و عصر اسلامی ايران گردد. پروژة سياسی طباطبائی نيز ميان عناصر تجدد و سنت اسلامی ارتباط برقرار کرده است. از ويژگیهای تفکر طباطبائی از اين جهت آن است که از منظر مفاهيم و قالببندیهای تجدد غربی و با مراجعه به منابع آن به تجزيه و تحليل مسايل ايران میپردازد. از اين رو در ارايه مباحث و تحليلها به نکاتی اشاره دارد که متفکران ديگر از آن غفلت میکنند. کاربرد اين روش از سوی اوست که موجب شده است حکم به زايش ديرهنگام، و مرگ زودرس انديشة سياسی ايران اسلامی بدهد. از نقصهای پروژة او اين است که از طرح انديشههای سياسی متفکران ايرانی – اسلامی که غربيان عميقا بدانها نپرداختهاند، غفلت میکند و به تبع آن دست به داوریها و اظهار نظرهای کلی میزند. مروری بر سازوکار تلفيق سنت و تجدد در انديشه سياسی معاصر سه دهه از فعاليت فکری، روشنفکران گفتگويي میگذرد. بنابر اين به نظر میرسد وقت آن رسيده باشد که تلاش فکری آنها مورد ارزيابی قرار بگيرد. نکته جالب اينجا آن است که آنها خود، درباره ميزان موفقيت يا عدم موفقيتشان در انديشهورزی جديد ايران به قضاوت پرداختهاند. برای اين کار ابتدا بايد يادآور شد که روشنفکران گفتگويي انديشه سياسی معاصر را بر اساس شاخصها، دغدغهها، و اصول توجيهگر آن به جامعه ايران شناساندهاند. طبق تعريف آنها از انديشه سياسی معاصر، شاخصهای مهم اين انديشه، آنگونه که پيش از اين هم گفته شد، عبارتاند از: مخالفت با ايدئولوژيهای سياسی، مخالفت با عقلانيت ابزاری، داشتن خصيصة گفتگويي، ضرورت شناخت توامان سنت و فهم عمقی و فلسفی تجدد، مخالفت با تقليد کورکورانه از سنت و تقليد مدوارانه از تجدد، پذيرش وضعيت کثرتگرايانه در جهان فرهنگی، گذر از ضديت با غرب به رقابت با آن، و توجه به تفهم انتقادی نسبت به عناصر جهان فرهنگی. هم چنين اين انديشه دغدغههاي جالبی دارد. دغدغههای اصلی انديشه معاصر متنوع و گوناگون هستند. فهم و درک بهتر و عميقتر مبانی سنت و اصول فلسفی و نظری تجدد به منظور ايجاد گفتگو با جهان امروز، گسترش نگرش انتقادی به ميراث سياسی، جايگزينی کثرتگرايي ارزشی و اخلاقی در مقابل ساختارهای ايدئولوژيک پيشين، عدم تقليد و مدگرايي در انديشة سياسی جديد، و طرح مسالة دورة معاصر به صورت فلسفی تنها بخشی از دغدغههای اين انديشه را تشکيل میدهند. افزون بر اين، انديشه سياسی معاصر با سه اصل بنيادی، وجود خود را در شرايط کنونی جامعه ايران توجيه میکند. اول آنکه لازمة از دست ندادن فرهنگ خودی و عدم انزوای فرهنگی آن است که فرهنگهای ديگر را شناسايي کرد؛ دوم اينکه برای يافتن وضعيت خود در قرن بيست و يکم تجهيز به عقلانيت ابزاری لازم است اما کافی نيست؛ برای اين منظور نياز به عقلانيت انتقادی ضروری است. و سوم آنکه برای بومی بودن در جهان کنونی بايد جهانی بود. آنچه که انديشة سياسی معاصر را از دو انديشه سياسی پيشين جدا میکند اراية آن به صورت مطالعات آکادميک است. روشنفکران انديشه سياسی معاصر تلاش کردهاند انديشهورزی خود را به صورت پروژههای علمی ارايه کنند. آنچه که در تمامی اين پروژهها مشترک است وجود يک دغدغه اساسی است مبنی بر اينکه بايد ميان سنت و تجدد، سنتزی برقرار کرد. اين دغدغه گاهی به اين صورت نيز بيان میشود که لازم است سنت سياسی را متجدد کرد. از اينرو، نحوة ارتباط سنت سياسی با تجدد سياسی در انديشه سياسی معاصر دارای اهميت اساسی میباشد. اما در پروژههای پنجگانه انديشه سياسی معاصر اين ارتباط به چه صورتی تحقق يافته است؟ همانطور که پيش از اين گفته شد، پروژههای سياسی انديشه سياسی معاصر شامل پنج پروژة « حکومت دموکراتيک دينی»، « مردم سالاری»، « مالکيت مشاع شهروندان»، « نقد ايدئولوژيک شدن سنت»، و « زوال انديشة سياسی» میگردد. در اين پنج پروژه، تلاش اصحاب انديشه معاصر بر آن است که ميان عناصر تجدد سياسی با عناصر سياسی سنت سازگاری برقرار شود. هر يک از آنها تلاش کردهاند که به گونهای اين سازگاری را نشان دهند. به عنوان مثال، امکان سازگاری دين و مردم سالاری در پروژة «حکومت دموکراتيک دينی» بدين صورت است که در اين طرح، دين به مثابه فهم دينی و مردم سالاری به عنوان يک روش عقلانی برای ادارة جامعه تفسير شده است. فهم دين که چيزی غير از خود دين است سيال بوده و میتواند کثرت پذيرد. در پروژة «حکومت دموکراتيک دينی» کثرتگرايي سياسی برخاسته از کثرتگرايي معرفتی و دينی میباشد و اين امر موجب گشايش افق مردم سالاری به روی جهان فرهنگی جديد میگردد. محمد مجتهد شبستری نيز دست به چنين تلفيقی زده است؛ اما در پروژة «مردم سالاری»، مجتهد شبستری از آن جهت موفق به سازگاری ميان دين و مردم سالاری میشود که از هرمنوتيک روشی در انديشة سياسی خود استفاده میکند. هرمنوتيک روشی بدان جهت موجب تلفيق ميان دين و مردم سالاری میشود که به عقيدة شبستری، رشد علوم جديد موجب پيدايش و گسترش نگرشهای عقلانی در کلام و فقه اسلامی میشود؛ و اين امر به نوبه خود، تحولات جديدي را در علم تاويل و تفسير متون ايجاد خواهد کرد. به عقيده شبستری باز شدن پای علوم تفسيری جديد در سنت سياسی اسلامی موجب خواهد شد که نگاه انتقادی نسبت به ميراث سياسی شکل بگيرد. در پرتوی نگاه انتقادی، بسياری از ويژگیها و احکام سياسی سنت اسلامی، از جمله خصوصيات زمانی و مکانی تاريخ پيدايش سنت به شمار خواهند رفت و بنابر اين انتظار خواهد رفت که اينک از سنتهای سياسی الغا شوند. بر اساس اين منطق، هم چنين اين انتظار وجود خواهد داشت که به جای ويژگیهاي پيشين، خصوصيات و ويژگیهای زمان حاضر گذاشته شود. به نظر مجتهد شبستری هنگامی که چنين روندی به طور کامل طی شود، در آن صورت است که میتوان از مدرن شدن سنت سياسی سخن گفت. مهدی حائری نيز در روندی مشابه، اما به بيانی ديگر، سخن شبستری را تکرار میکند. به عقيده او، حکم به سازگاری اسلام و مردم سالاری از آن جهت است که انديشة سياسی را فرهنگها، سنتها، و اديان میسازند. اما بايد توجه داشت که برای ساختن انديشه سياسی هر دوره، محاسبات اجتماعی و ضرورتهای اقتصادی آن زمان بسيار اساسی هستند. اين امر بدان معناست که انديشه سياسی از دو عنصر اساسی ساخته میشود: اول تعاليم و آموزههای فرا فرهنگی و فرا زمانی مربوط به فلسفه هستی باشد که بوسيله فرهنگ، دين، و سنت فراهم میآيد؛ و دوم شرايط فکری، محيطي و زمانی که انديشه سياسی در آن ساخته میشود. بنابر اين در زمان حاضر، انديشه سياسی معاصر ناگزير از تلفيق و ترکيب تعاليم اسلام با آموزههای مردم سالاری بدست میآيد. جواد طباطبائی هم تلاش میکند تا سنت را با تجدد درهم آميزد. او در پروژة «زوال انديشة سياسی» ويژگی سنت، در دوره کنونی را، تصلب سنت میداند. همانطور که ويژگی تجدد در اين جامعه، ايدئولوژيک بودن آن است. به نظر او در شرايط تصلب سنت و جذب ايدئولوژيک تجدد، تنها راه سازگاری ميان سنت با تجدد آن است که از طريق تبيين تاريخی مفاهيم نظری تلاش شود تا عناصر سنتی متجدد شوند. پيشنهاد طباطبائی براي انجام اين کار آن است که پرسشهای اولية تجدد سياسی از سنت پرسيده شود و تلاش شود پاسخ سنت بدانها بدست آيد. به اين ترتيب راهی برای نگاه به سنت از منظر تجدد گشوده میشود و افقهای جديدی فراروی جامعه کنونی ايران گشوده میشود که موجب سازگاری سنت با مردم سالاری میگردد. اما داريوش شايگان بر خلاف سروش، مجتهد شبستری، و حايري، در پروژة « نقد ايدئولوژيک شدن سنت» فرايند تلفيق و ترکيب را که پيوند زنی مینامد، طرد میکند. او پيوند زنی را به عنوان عملی ناآگاهانه برای جمع کردن ميان عناصر سنتی و متجدد در کليتی يکپارچه مورد نقد قرار میگيرد و به جای آن سازوکار مرقعکاری را پيشنهاد میکند. از نظر شايگان، مرقعکاری به معنای قرار گرفتن رزيوم وار منابع ارتباطات فرهنگی متفاوت در کنار يکديگر و توليد يک هويت چهل تکه در دورة کنونی است. بنابر اين به عقيدة شايگان هرگونه تلاش برای سازگاری ميان عناصر سنت و تجدد موجب ايدئولوژيک شدن سنت و پيدايش روحية بنيادگرايي میشود. از اين رو، او مخالف ايجاد هرگونه سازگاری ميان سنت و تجدد است؛ و در عوض، خواهان هم نشينی عناصر سنت و تجدد در کنار هم است بدون آن که هر گونه تلاشي برای انسجام بخشی بين آنها صورت پذيرد. در حالت مرقعکاری، عناصر متافيزيکی سنت در کنار عناصر تجدد سياسی قرار میگيرند و نوعی از مردم سالاری تکثرگرايانه را به نمايش میگذارند. مروری بر ميزان موفقيت انديشه سياسی معاصر تلاشهای سه دهه روشنفکران گفتگويي، در صورتبندی انديشه سياسی معاصر، مورد نقد و بررسی قرار گرفته است. از ميان روشنفکران گفتگويي، میتوان داريوش آشوری و داريوش شايگان را نام برد که به نقد رهيافت انتقادی در بازسازی انديشه سياسی جديد ايران پرداختهاند. از نظر ايندو گرچه تلاش روشنفکران گفتگويي برای بازسازی انديشه سياسی، و توليد يک انديشه سياسی جديد قابل تقدير است، اما نبايد مساعی آنها را نهايت کار آکادميکی دانست که میشد انجام داد. از اين ميان داريوش آشوری به مشکلهای به نام زبان در شرايط کنونی جامعه ايران اشاره میکند. او در مقالة «مشکل زبانی ما» سوالی را مطرح میکند که در تاريخ جديد ايران بارها و بارها پرسيده شده است؛ آن سوال اين است که کار ما از کجا خراب است؟ اما پاسخ آشوری به اين پرسش قديمي، به نحوی جديد است. آشوری میگويد «من روی زبان انگشت میگذارم» (آشوری, 1382، 4). او در توضيح سخن خود میگويد چالش سنت و تجدد به صورت ژرفتر و بحرانیتر از هر جای ديگر در ميدان رويارويي زبانها جريان دارد (آشوری، 1382،19-10). به اين ترتيب برای هواداران انديشة سياسی معاصر که میخواهند الگوهايي از سياست ارايه دهند که در آنها هم سنت و هم تجدد حضور داشته باشد توجه به رسانة سازندة و انتقال دهندة انديشه مورد نظرشان دارای اهميت اساسی خواهد بود. اما براستی مشکل زبان روشنفکری گفتگويي در چيست؟ پاسخ آشوری به اين پرسش مبتنی بر مفروضهای است که بر اساس آن، زبان رسانهای است که از تجربة زيستی جامعهای ناشی میشود که در آن به وجود میآيد. بنابر اين زبان نوعی ارتباط ويژه با جامعه موطن خود دارد. اين امر موجب میشود در انتقال آن از موطن اصلی به جوامع ديگر کژتابیهايي صورت گيرد. زبان دورة کنونی ايران، زبانی است که از مرحلة زبان سنتی خارج شده ولی هنوز به مرحلة زبان متجدد نرسيده است. از اين رو به طور همزمان دارای ويژگیهای هر دو زبانِ سنتی و متجدد میباشد. اما ويژگیهای زبانهای سنتی و متجدد چيست؟ داريوش آشوری در پاسخ به اين پرسش، زبان سنتی را دارای نه خصوصيت عمده میدارند که میتوان فهرستوار بدين صورت خلاصه کرد: 1. زبان سنتی به عادتها و سنتهای تقدس يافته وابسته است. بنابر اين قابل بازانديشی انتقادی نمیتواند باشد. 2. اين زبان به صورت ناخودآگاه و کند دچار دگرگونی و تحول میشود. بنابر اين زبان سنتی زبانی فروبسته است. 3. فروبستگی زبان در يک جامعه به فروبستگی فرهنگ آن وابسته است. 4. زبان بسته همراه با رشد فرهنگ و دگرگونی شکل زندگی جامعة بسته از درون انفکاک میيابد و اجزاي گزارهای، ارتباطی، و بازنمودی آن از هم مشخص میگردد. 5. زبان گفتاری سنتیتر و طبيعیتر از زبان نوشتاری است زيرا دستکاری و دگرگونی آگاهانه در آن کمتر است. 6. ميزان اختيار و انتخاب انسان سنتی برای دستکاری زبان محدود است. 7. دانش زبانی جامعة سنتی ابتدايي و غير نظامند است. 8. انسان گرفتار در قالب و ساختار زبان سنتی به ناچار تابع بايدها و نبايدهای مطلق فرهنگ وابسته به آن است و از اين رو افق زبانی بسيار کوتاه و تنگی دارد. 9. توانمندی زبان طبيعی از محدودة فرهنگ بومی آن فراتر نمیرود (آشوری، 1382،20). نتيجهای که آشوری از اين ويژگیها در رابطه با نقد انديشه سياسی معاصر میگيرد آن است که ساخت انديشه در يک جامعه سنتی به وسيله زبان صورت نمیگيرد بلکه به وسيلة عادات و سنتهای آن روی میدهد. اين امر بدان دليل است که زبان سنتی هنوز از پايگاه عادات و سنتهای خود جدا نشده است. هم چنين ساختار زبان سنتی به تبع گرفتاری آن به پايگاه غير زبانیاش، ويژگیهای آن پايگاه را به خود میگيرد. اين پايگاه در زبان سنتی همان عادت و سنت است و از آنجا که در جامعه سنتی، سنتها و عادات مقدس شمرده میشوند بنابر زبان سنتی نيز حالت تقدس به خود میگيرد و در نتيجه امکان بررسی آگاهانه آن از بين میرود. نتيجه نهايي اين فرايند آن است که زبان سنتی به صورت ناخودآگاه شکل میگيرد و شناخت دقيقی از آن وجود ندارد. اين بدان معنی است که زبان سنتی زبانی طبيعی به شمار میآيد تا زبانی تاسيسی. از ديگر ويژگیهای زبان سنتی آن است که زبانی شفاهی است زيرا اين زبان بيشتر بر مبنای عادات و رسوم شفاهی جامعه سنتی شکل میگيرد و منتقل میگردد. بنابر اين انديشه شکل گرفته به وسيله آن، در قالب داستانها، حکايات و اسطورهها نمايان میشود و به نسلهای بعد منتقل میشود. اما نبايد فراموش کرد که جامعة سنتی، افق زبانی بسيار تنگ و کوتاهی برای اين منظور دارد. زبان مدرن يا زبان باز ويژگیهای معکوس زبان سنتی را دارد. بنابر اين در اين نوع از جوامع مساله بازسازی انديشه همواره مطرح میشود و اين امر، فرايندی کاملا زبانی دارد. انديشه در زبان مدرن قابل شناخت انتقادی بوده و بيشتر از طريق زبان نوشتاری ساخته و منتقل میشود. بنابر اين به جای اساطير و داستانها اين فلسفه و ادبيات و علوم هستند که انديشه مدرن را بنا میکنند. تفاوت زبان مدرن نسبت به زبان سنتی در آن است زبان مدرن برخلاف زبان سنتی با برداشتن مرزها و محدوديتهای طبيعی و تاريخی با ياری علم و فنآوری زبانی راه توسعة بینهايت خود را به جوامع ديگر میگشايد. در حالی که زبان سنتی توان خروج از محدودة فرهنگ بومی خود را ندارد. اين ويژگی موجب میشود که انديشه سنتی محدود به فرهنگ بومی خود باقی بماند در حالی که انديشه مدرن به سرعت خود را در سطح جهان گسترش دهد. تفاوت زبان سنتی با زبان مدرن، هم چنين موجب میشود که زبانهای سنتی زير فشار زبانهای مدرن در حال پوست انداختن و دگرگون شدن باشند. بنابر اين بسياری از زبانهای سنتی محکوم به نابودی میباشند. (آشوری، 1382،20). نتيجه اين روند آن است که انديشه سنتی در هماوردی با انديشه مدرن از وضعيت کنونی خارج شود و جای خود را به انديشههای مدرن دهد. اما وضعيت کنونی جامعه ايران، نه وضعيت سنتی و نه وضعيت مدرن است. از سوی ديگر جامعه ايران، هم در وضعيت سنتی و هم در وضعيت مدرن به سر میبرد. اين امر باعث میشود که وضعيت «معاصرت»، وضعيتی به مراتب پيچيدهتر از دو وضعيت سنت و مدرن باشد. جامعه ايران در دورة معاصر، ويژگیهای زبان سنتی و زبان مدرن را توامان در صحنة زبانی خود ظاهر میکند. اين امر موجب میشود که زبان سنتی خود را با ضرورتهای زبانی مدرن سازگار کند زيرا در غير اين صورت برای هميشه از فرهنگ معاصر ايران خارج میشود. آشوری با چنين استدلالی، تاکيد میکند که چرا انديشه مشکله زبان در وضعيت گفتگويي، مشکل نحوة همزيستی زبان سنتی و زبان مدرن، يا چگونگی درونی شدن عناصر زبانی مدرن در زبان سنتی نيست؛ بلکه امر درست عکس است. بنابر اين مساله انديشه سياسی معاصر نمیتواند مساله نحوه سنتز ميان سنت و تجدد يا شيوه مدرن شدن سنت باشد. بلکه مسالة زبان برای اصحاب هوادار انديشة معاصر آن است که اولا چگونه زبان سنتی در کنار زبان مدرن باقی بماند و در آن منحل نشود و ثانيا به چه شکلی با زبان مدرن ترکيب شود که به صورت زبان ترجمهای فعلی ظاهر نشود. بديهی است که دو مسالة فوق، تصور اصحاب انديشه سياسی معاصر را به شدت به چالش میکشد. زيرا هواداران انديشة معاصر بيشتر تلاش دارند که به جای انکار و طرد عناصر زبانی و هويتی مدرن، به سازوکارهای جذب و درونی کردن آن در هويت ايرانی بپردازند به گونهای که موجب فعال شدن سنت و زبان مرتبط با آن گردد. اين امر درست در خلاف جهت پويش زبان مدرن و زبان سنتی است. داريوش شايگان به صورت ديگری انگارة فوق را بيان میکند او میگويد دو راه در برابر سنت وجود دارد: راه اول مربوط به زمانی است که سنت زنده است و متفکران سنتی همان راه قدما را طی میکنند. در اين فرض بودن و شناختن افراد در درون سنت هم سنخ و يکسان است. بديهی است که دورة گذار دورة زنده بودن سنت تلقی نمیشود بنابر اين تنها راه مواجهه با سنت راه دوم است. طبق راه دوم که متفکر از گردونة سنت خارج است مطالعة سنت به وسيلة ابزارهای خارج از سنت انجام میپذيرد. در اين هنگام متفکر با نگاه سوم شخص و به عنوان يک ناظر بیطرف به سنت مینگرد و نوع نگاه او به سنت انتقادی است. در اين فرض، بودِ متفکر غير از زمان شناختِ او میباشد. محمد مجتهد شبستری نيز چنين انگارهای را مفروض میگيرد. او اجتهاد را کاربرد روشهای جديد در فهم متون دينی میداند. در نتيجه به نظر شبستری، انديشة دينی همان فهم متون دينی متناسب با علوم و معارف زمانه خواهد بود. اگر نقد اساسی آشوری درست باشد در آن صورت سازوکار انديشهورزی اصحاب انديشه سياسی معاصر درست برخلاف ويژگیهای اساسی انديشة آنها عمل میکند. همانطور که پيش از اين بيان شد يکی از شاخصهای اصلی انديشه سياسی معاصر جمع ميان عناصر سياسی سنت و تجدد به صورتی نظاممند و آگاهانه است. اين مشکلة نظری آنجا به نحو حادتری خود را نشان میدهد که ويژگی عمدة انديشه سياسی معاصر ايجاد و گسترش مطالعات آکادميک است. اين بدان معناست که انديشه سياسی معاصر از همان آغاز مانعی زبانی و فرهنگی برای اتصاف به صفت مشخصهاش دارد. پس بر اساس صورتبندیهای اصحاب انديشه سياسی معاصر امکان شناخت سنت وجود ندارد. در حالی که نقد آشوری امکانناپذير بودن تلفيق سنت و تجدد يا متجدد شدن سنت، در انديشه سياسی معاصر را توضيح میدهد، نقد شايگان نحوه ايدئولوژيک شدن انديشه سياسی معاصر را بيان میکند. شايگان معتقد است روشنفکران گفتگويي میکوشند از حضور سنت ايرانی و تجدد غربی برای انديشهورزی سياسی معاصر استفاده کنند؛ در حالی که میدانند جامعه کنونی ايران، تاکنون نه، توانسته است از سنت خود فيض ببرد، و نه، قدرت آن را داشته است که به مبانی تجدد دست يابد. اما روشنفکران گفتگويي چگونه توانستهاند، بين دو وجه جامعه امروز ايران، سازگاری ايجاد کنند. شايگان فرايند مزبور را تحت عنوان مفهوم «پيوند زنی» توضيح میدهد. منظور شايگان از اين مفهوم، عمليات وصله کردن و پيوند زدن دو افق مدرن و سنتی است تا ميان آنها آشتی برقرار کند. اما به نظر شايگان جهان سنت ارتباطی با جهان تجدد ندارد. بنابر اين تلاش روشنفکران گفتگويي برای ادغام آن دو در انديشه سياسی معاصر، کوششی است برای ابهام بخشيدن به نبود تناظر؛ برای آشتی دادن دو پارادايم قديم و جديد که به «علت وقفههايي که آنها را از هم جدا کرده، مقايسهناپذير شدهاند» (Shayegan, 1997, 76). شايگان معتقد است که پيوندزنی از اين رو به انديشه سياسی معاصر خصلت ايدئولوژيک میدهد که انگارههايي میسازد که «در عالم واقع هيچ همتايي ندارند که با واقعيات اجتماعی تناسب داشته باشد. از يک جهت، پيوندزنی همه واقعيت را به گفتمانی پوچ، چه مدرن چه قديمی تقليل میدهد. اما اين تقليل بدون دقت تفصيلی، بدون چشم اندازی درست، و بدون نقد انجام میشود» (Shayegan,1991, 76). شايگان در ادامه سخن خود توضيح میدهد که چگونه ايدئولوژيک شدن انديشه سياسی معاصر، آن را به دو صورت انديشه سياسی اسلامی و انديشه سياسی غربزده تقسيم میکند. او برای اين کار ابتدا مفهوم پيوندزنی را اينگونه توسعه میدهد که پيوندزنی میتواند به دو روش متنافر عمل کند که نتيجه کم و بيش يکسانی دارد. اول آنکه گفتمان مدرن میتواند بر محتوايي قديمی پيوند زده شود و دوم اينکه يک گفتمان سنتی بر پايهای مدرن پيوند بخورد. در مورد نخست نتيجه غرب زدگی ناميده میشود و در مورد دوم اسلامی سازی. گرچه اين دو عمل متعارض به نظر میرسند اما حاصلشان به هم شباهت بسيار دارد؛ يعنی هر دو به کژتابی و ايدئولوژي منجر میشوند. دليل اين امر آن است که پايهای که بر گفتمان مدرن يا سنت پيوند زده میشود يک چيز نيست بلکه دو رگه است؛ آميزهای از دو، و پيش از اين منطقهای از انکسار و درهم و برهمی است. اما شايگان تصريح میکند که در هر دو مورد، آنچه نمايان میشود چشم اندازی تحريف شده است که تصوير آن تاب برداشته است گويي که در آينهای واپيچيده منعکس شده است (Shayegan, 1991,76, 77). شايگان تلاش روشنفکران گفتگويي برای اسلامی سازی در جامعه ايران را پيوند زدن محتوای يک نظام دانايي پيش مدرن به پيش زمينه جهانی میداند که ريشه در تاريخ متاخرتر دارد؛ جهانی که در آن مدرنيته در بستر ادراکی ادغام شده است و بنابر اين هر ادراکی از واقعيت را در منشا مشروط میکند. اما اسلامی سازی، به عقيده شايگان سه گونه کژتابی معرفتی، روانی، و هنری ايجاد میکند. به عنوان مثال در زمينه هنر، يک نقاش با وامگيری گفتمان واقعگرايي اجتماعی - که در حکومتهای کمونيستی رواج دارد- در خدمت هنر اسلامی قرار میگيرد؛ در زمينه فرهنگ، گفتمانی پساهگلی برای نقد غرب و اثبات اسلام به کار میرود؛ و در زمينه فلسفی، گفتمانی هيدگری به کار میرود تا تعارض ميان غرب شيطانی و اسلام رحمانی آشکار گردد (Shayegan, 111-116). شايگان در براي رفع کژتابی انديشه سياسی معاصر که ناشی از رويارويي جهانهای مدرن و سنتی میباشد به وضعيت پسامدرن اميدوار است. او وضعيت پسامدرن را موجد انديشهای چهل تکه میداند که ديگر يک هويت خاص ندارد، بلکه چند هويتی است. به اين ترتيب تمامی معادلات دو قطبی پيشين که مرزهای فرهنگی را مشخص و از هم جدا میکرد، رنگ میبازد. او تاکيد میکند که همزمان با انقلاب الکترونيک و در بستر جهانی سازی، دوباره اديان، فرقهها و سلوکهای متعدد مذهبی سر برمیآورند و دو وجه وجودی انسان سازش میيابند (شايگان، 1380، 9). در نتيجه انديشهاي با هويت چندگانه پديد میآيد که با مرقعکاری و استفاده از منابع ارتباطات فرهنگی برای خود زيستگاهی میآفريند که در آن، سرزمين روح در کنار وادی عقل قرار میگيرد. شايگان با طرح سرزمين روح قصد بازگشت به دوره سنت را ندارد بلکه مراد او برقراری تعادلی دوباره ميان سهم روح و وجه تمثيلی آن با پديدهها در انديشه سياسی معاصر است (شايگان، 1380، 25). بدين نحو است که کژتابی انديشه سياسی معاصر از بين میرود و با از بين رفتن اين کژتابی، دو جلوه غربزدگی و اسلامی کردن که آن را بنيادگرايي نيز مینامد از بين میرود. نقدهای آشوری و شايگان مبنی بر عدم امکان تلفيق عناصر سنتی و مدرن در انديشه سياسی معاصر و سرشت ايدئولوژيک آن، بصيرتهای تازهای درباره وضعيت «معاصرت» جامعه ايران ارايه میدهند. به ويژه توجهی که آشوری به مساله چالش زبانی در شرايط حاضر میدهد بسيار اساسی است. اما به نظر میرسد که نقد ريشهای تری بر انديشه سياسی معاصر وارد است؛ اينکه وضعيت معاصر، شيوه بودنِ جامعه ايران، به گونهای است که ابزار شناخت سنت و تجدد وجود ندارد تا چه رسد که امکان برقرار گفتگو ميان آنها. بنابر اين، انديشه سياسی معاصر، دو ادعای بزرگ دارد که نمیتواند آنها را مستدل سازد: اول اينکه اين انديشه سازوکار شناخت سنت و تجدد را دارد؛ و دوم آنکه، اين انديشه توانسته است ميان اين عناصر گفتگويي انتقادی ايجاد کند. انديشه سياسی معاصر نمیتواند سنت و تجدد را بشناسد. بر اساس آموزههای اين انديشه، در وضعيت معاصر، يا بدليل آنکه سنت متصلب شده است، يا از آنجا که امکان مطالعة سنت از درون آن ممکن نيست، بنابر اين بايد با نگاهی از بيرون سنت بدان نگريست. به عقيدة هواداران انديشه سياسی معاصر، انقلاب معرفتی چند دهة اخير امکان مطالعة سنت و تجدد را فراهم کرده است. از اين رو آنها خواهان استفاده از اين امکانات جديد برای مطالعة وضعيت فرهنگی جديد ايران هستند. به عنوان مثال طباطبايي خواهان کاربرد روش فوکويي - منتها در جهت عکس- برای مطالعة سنت است، در حالیکه سروش و حايری از امکانات بدست آمده به وسيلة فلسفة تحليلی سخن میگويند. اما شبستری از هرمنوتيک هواداری میکند. و سرانجام شايگان خواهان کاربرد آموزههای پساتجدد است. گرچه عقلانيتِ آگاهانه و انتخابِ رجحانها، شرط تحقق نقد عناصر زبانی است اما در مسايل هنجاری گزينش ميان نظامهای ارزشی مختلف اساس استواری ندارد. بنابر اين انديشه سياسی معاصر علی رغم اصرار به شناخت عناصر سنتی فرهنگ ايران، عملا ابزار شناخت آن را ندارد. زيرا مطالعة سنت با نگاهی درون سنتی نوعا ناآگاهانه و فاقد جنبههای انتقادی است؛ و مطالعة آن از منظری برون سنتی مسبوق به انجام گفتگويي انتقادی دربارة نسبت سنجی وضعيت حالِ حاضرِ ايران با تجدد و پساتجدد است. بنابر اين، روشنفکران گفتگويي نمیتوانند سنت را بشناسند. اما در وضعيت کنونی جامعه ايران، صرف نظر از ميزان شناخت سنت، تا چه اندازه میتوان تجدد و پساتجدد را شناخت؟ آيا اين وضعيت موجب بروز کژتابیهايي در شناخت عناصر تجدد و پساتجدد نمیشود؟ انديشه سياسی معاصر توان شناخت تجدد و پساتجدد را هم ندارد. روشنفکران گفتگويي بر اين مساله تاکيد میکنند که انديشة تجدد و پساتجدد به شکل وارداتی، ناقص، و تقليدي جذب فرهنگ جديد ايران شده است. اين امر موجب میشود که تجدد و پساتجدد به صورت ايدئولوژيک وارد آگاهی جديد ايرانی گردد و در نتيجه امکان شناخت انتقادی آن فراهم نگردد. به اين ترتيب، عدم شناخت سنت از يک سو و آگاهی ايدئولوژيک از تجدد و پساتجدد از سوی ديگر موجب میشود که انديشه سياسی معاصر ايران عملا نتواند سنت و تجدد را بشناسد. اين در صورتی است که گفتگوی انتقادی ميان عناصر سنت و تجدد برای تاسيس انديشة سياسی معاصر اهميتی اساسی دارد. پروژههای سياسی انديشه معاصر، صرف نظر از توان يا عدم توان شناخت عناصر سنتی و متجدد، مشکل اساسیتري دارند. به رغم تاکيد اين انديشه بر انجام گفتگو ميان عناصر فرهنگی جامعه معاصر ايران، گفتگويي ميان اجزاي سنتی و جديد اين انديشه مشاهده نمیشود. در غالب طرحهاي روشنفکران گفتگويي، عناصر سنتی به نفع عناصر تجدد سياسی کنار گذاشته میشوند. برای اجتناب از سوء برداشت لازم به توضيح است که منظور از گفتگو در انديشه سياسی معاصر، رسيدن به يک فرمول برای جمع کردن بعضی از عناصر سنتی و مدرن نيست، بلکه گفتگو به معنی شناختن لايههای مختلف موجود در فرهنگ کنونی، و تصميم آگاهانه برای موافقت يا مخالفت با حضور آنها در وضعيت معاصر است. با ملاحظه اين معنا از گفتگو، آشکارا میتوان مشاهده کرد که روشنفکران گفتگويي ابزارهای ضروری برای هدف را ندارد. برای اين کار نخست لازم است که مطالعات مقايسهای (Comparative) گسترش يابد؛ مطالعاتی از قبيل تطبيق ميان فقه سياسی شيعه و اهل سنت، مقايسه ميان فلسفه سياسی مشائی و فلسفه سياسی اشراقی و فلسفه سياسی متعاليه – در صورتی که چنين فلسفههای سياسی در خرده فرهنگ ايرانی – اسلامی وجود داشته باشد- ؛ بررسی مقايسهای کلام سياسی شيعی با کلام سياسی معتزلی و اشعری؛ و ... . دوم رواج ديدگاههای « بينا – رشته ای» (Interdisciplinary) و بينا فرهنگی (Inter-Cultural) نسبت به خرده فرهنگهایِ (Sub-Cultural) ايران؛ به عنوان نمونه مطالعات تطبيقي ميان رشته حقوق عمومی با فقه سياسی؛ مقايسه فلسفه سياسی اسلامی با انديشه سياسی ايران باستان و فهمهای درونی شده از انديشه سياسی غرب در فرهنگ ايرانِ کنونی ؛ و ... . و سوم اتخاذ ديدگاهی « فرا فرهنگی» (Meta-Cultural) در قبالِ فرهنگ جديدِ ايران ( New Cultural). اين در حالی است که انديشه سياس معاصر به صورت آکادميک وارد قلمروهای مطالعاتی گفتگويي نشده است. بنابر اين انديشه سياس معاصر به دو دليل عمده نتوانسته است گفتگويي چند فرهنگی در شرايط کنونی ايران داشته باشد: عدم امکان شناخت عناصر سنت، تجدد، پساتجدد؛ و عدم امکان برقراری گفتگو ميان اين عناصر. نتيجهگيری مدعای نوشتار حاضر آن است که انديشهورزی سياسی معاصر، به رغم شعارهايش مبنی بر ضديت با ايدئولوژي و تاکيد بر خصيصه گفتگويي، به سمت خيالانديشی ناشی از فقدان گفتگو ميان لايههای فرهنگیاش سوق يافته است. از اين روست که در شکل نهايي خود يا به صورت انديشهای بنيادگرا ظاهر شده است و يا به صورت انديشهای غربزده. اين در حالی است که روشنفکران گفتگويي اميدوار بودند که با توليد انديشه سياسی معاصر بتوانند، انديشهای کارآمد و مناسب با وضعيت معاصر ايران ايجاد کنند؛ انديشهاي که آن را به وسيله شش شاخصه میتوان تعريف کرد: خصيصه ضد ايدئولوژيک؛ تاکيد بر ضرورت و لزوم فهم فلسفی سنت، تجدد، پساتجدد؛ تلاش برای جمع ميان اعتقادات بومی و ارزشهای جهانی؛ رقابت با غرب به جای ضديت با آن؛ تبادل غيرتقليدی انديشهها و گفتگو با ارزشهای نوين؛ و توجه به وضعيت معاصرت. اما تجربه سه دهه انديشهورزی اين روشنفکران نشان داده است که آنها نتوانستهاند به دليل ناتوانی در شناخت سنت، شناخت ايدئولوژيک تجدد و پساتجدد، و عدم برقراری گفتگوی انتقادی ميان عناصر فرهنگی، از دام خيال انديشی رهايي يابند. منابع آشوري، داريوش، (1382)، مشکل زباني ما، وبلاگ جستار، http,//ashouri.malakut.org/archives/2005/03/post_1.shtml پدرام، مسعود، (1384)، انديشه سياسي در جهان اسلام از فروپاشي خلافت عثماني، ج 4، به کوشش علياکبر عليخاني. تهران، پژوهشگاه علوم انساني، فرهنگ و مطالعات اجتماعي، ص447 تا 476، (در دست انتشار). حائري مهدي(1995)، حکمت و حکومت. لندن، نشر: شادي. جهانبگلو، رامين،(1384)، موج چهارم، ترجمه منصور گودرزي، تهران، نشرني. سروش عبدالکريم (1375)." تحليل مفهوم حکومت ديني". مجله کيان. شماره 32، شهريور- مهر ماه. سروش عبدالکريم(1369). قبض و بسط تئوريک شريعت. تهران، نشر: صراط. شايگان، داريوش،(1372)، آسيا در برابر غرب، چاپ دوم، تهران، اميرکبير. شايگان داريوش (1373 الف)."ايدئولوژيک شدن سنت". کيان. ترجمه مهرداد مهربان، سال چهارم، ش 19، خرداد. شايگان، داريوش، (1380)، افسون زدگي جديد هويت چهل تکه و تفکر سيار، ترجمه فاطمه ولياني، تهران، فرزان روز. طباطبائي جواد(1373). زوال انديشه سياسي در ايران. تهران، نشر: کوير. طباطبائی، جواد،(1374)، ابن خلدون و علوم اجتماعي، تهران، طرح نو. طباطبائي جواد (1380). ديباچهاي بر نظريه انحطاط ايران. تهران، نشر: نگاه معاصر. کمالی، علیاکبر، (1384)، انديشه سياسي در جهان اسلام از فروپاشي خلافت عثماني. ج 3، به کوشش علياکبر عليخاني. تهران، نشر, پژوهشگاه علوم انساني، فرهنگ و مطالعات اجتماعي، ص 273 تا 324، (در دست انتشار). مرتضوي، خدايار، (1384الف) انديشه سياسي در جهان اسلام از فروپاشي خلافت عثماني. ج 5، به کوشش علياکبر عليخاني. تهران، نشر, پژوهشگاه علوم انساني، فرهنگ و مطالعات اجتماعي، ص 59 تا 112، (در دست انتشار). مرتضوی، خدايار،(1384ب)،انديشه سياسي در جهان اسلام از فروپاشي خلافت عثماني. ج 5، به کوشش علياکبر عليخاني. تهران، نشر, پژوهشگاه علوم انساني، فرهنگ و مطالعات اجتماعي، ص 399 تا 456، (در دست انتشار). منصور نژاد، محمد، (1384)، انديشه سياسي در جهان اسلام از فروپاشي خلافت عثماني. ج 5، به کوشش علياکبر عليخاني. تهران، نشر, پژوهشگاه علوم انساني، فرهنگ و مطالعات اجتماعي، ص 331 تا 372، (در دست انتشار). SHaygan, Daryoush, (1991), Quest-ce quune Revolution religieuse?, ALbin.Michel. SHaygan Daryoush,( 1997), Cultural Schizophernia, Islamic Societies Confronting the West, Syracuse University Press.