مفهوم شناسی قدرت

فوکو قدرت را به مثابه بافتی از روابط تلقی می­کند. بدين معنا که معتقد است روابط قدرت در تمامی انواع ارتباطات به صورت درونی وجود دارد و روابط انسانی را بايد بر مبنای قدرت تفسير کرد. بنابر اين قدرت از نظر فوکو به تبع نيچه به مثابه تکثر نيروها در روابط تنش آميز"من-ديگری" جريان دارد.

 

قدرت از نظر فوکو دو کار انجام می­دهد. نخست آن که قدرت روابط ميان افراد را نمايش می­دهد و دوم اين که قدرت هم سوژه را شکل می­دهد و هم ابژه را.

 قدرت روابط ميان افراد را نمايش می­دهد زيرا مفهوم قدرت به روابط ميان افراد درگير با هم اشاره دارد. قدرت مجموعه اعمالی است که اعمال ديگر را بر می­انگيزد و از همديگر ناشی می­شود. در حالي که در ديدگاه سنتی، قدرت نفوذ خارجی بر انسان­ها تلقی می­گردد. اجتماع بر مبنای روابطی سامان می­يابد که در جوهره خود چيزی جز قدرت نيست از اين رو جامعه را بايد بر مبنای کثرت نيرو- روابط و بازی بين نيروها تفسير کرد. اين نيروها را بايد در وجود اجتماعی انسان­های انضمامی که تماميت آن­ها درگير اعمال اجتماعی­شان هستند پی­­گيری گرفت. فوکو اين نيروها را با وجود انسان انضمامی و حيات اجتماعی او عجين می­داند.

 دومين کاری که قدرت انجام می­دهد آن است که هم سوژه ساز است و هم ابژه ساز. سوژه چيزی جز قدرت نيست. قدرت در همه جا هست و سوژه را شکل می­دهد و خود از طريق سوژه عمل می­کند. از اين رو چنين تصوری نادرست است که برخی فرمان دهند و ديگران فرمان برند. فرمان دادنی که جنبه منفی دارد و خواهان محدود کردن رفتار افراد است از اين رو تحقق آن محتاج سرکوب به مثابه شکل اصلی قدرت است.

 

تصور فوکو از قدرت مبتنی بر پنج ايده اصلی است: اول ميکروفيزيک قدرت، دوم فاقد سوژه بودن آن، سوم فراگير بودن قدرت، چهارم از پايين آمدنش و پنجم عدم امکان تفکيک قدرت از معرفت يا حقيقت.

منظور فوکو از ميکروفيزيک قدرت آن است که نبايد به شکل­های رسمی و نهادينه شده قدرت توجه نمود بلکه بايد به سراغ قدرت در مقصد نهايي آن يعنی در سطح روابط ريز انسانی و حتی نحوه رابطه با خودش رفت که به وسيله کردارهای روزمره افراد به طور مدام استمرار می­يابد.

فوکو معتقد است که قدرت فاقد سوژه است. قدرت در همه روابط، از هر نوع وجود دارد در حالی که قدرت سنتی نگران مساله روح مرکزی يعنی حاکميت است اما قدرت فوکويي دغدغه هزاران انسان تابعی را دارد که جسمانيت آنها به وسيله قدرت سامان می­يابد.

قدرت از پايين می­آيد. به نظر فوکو همه ما قدرتی در جسم خود داريم. ما بايد به تحليلی صعودی از قدرت اقدام کنيم که از سازوکارهای بی­نهايت کوچک آن، که هر يک تاريخ خود، مسير خود، شيوه و راه و رسم خود را دارد آغاز کنيم و سپس مشاهده کنيم که چگونه اين سازوکارهای قدرت از طريق سازوکارهايي هر چه کلی­ترو به صورت سلطه فراگير به کار افتاده­اند، استقرار يافته­اند، به کار گرفته شده­اند، تبديل شده­اند، جابجا شده­اند، گسترش يافته­اند. بنابر اين دولت تنها بر اساس مناسبات قدرت از قبل موجود عمل می­کند و روبنايي است از جهت رشته کاملی از شبکه­های قدرت که در بدن، جنسيت، خانواده، شيوه­های رفتاری، دانايي، تکنيک­ها و غيره رخنه می­کند.  

به نظر فوکو هيچگاه نمی­توان ميان قدرت و معرفت يا حقيقت جدايي افکند. هيچ دانشی بيرون از قدرت وجود ندارد و هر قدرتی همتافته­ای از دانش را به همراه دارد.